|
||||||||
|
|
پرتو نادری
"بهار" ستايشگر آزادی
نخسـتين روز ثور يا ارديبهشـت ماه هر سـال ما را به ياد بهار، آن سـتايشـگر آزادی می اندازد و مثل آن اسـت كه بهار هر ساـله سـوگ " بهار" را روی برگ برگ باغسـتان جان همه فارسی زبان جهان هموار می كند. شـب سـيزدهم ربيع الاول سـال (1304) ق برابر با (1265) خورشـيدی در خانوادهء حاج ميرزا كاظم صبوری كه از ناصر الدين شـاه قاجار لقب ملک الشـعرايی داشـت، کودکی چشـم به جهان گشـود كه او را محمد تقی نام نهادند. ملک الشـعرا حاج ميرزا محمد كاظم صبوری كه ميراث سـخنوريش به ملک الشـعرا فتح علی شـاه (صبا) ميرسـد، فرزند حاج محمد باقر كاشـانی رييس صنف حرير بافان مشـهد بود كه او فرزند عبدالقدیر خارا باف كاشـانيسـت. پدر ميرزا محمد تقی بهار در مشـهد تولد يافته بود و به مانند سـاير برادران به دنبال پيشـهء پدری و اجدادی نرفت، بل به تحصيل علوم ادبی و فراگيری زبان عربی و فرانسـه پرداخت، فقه آموخت و شـعر به سـبک امير معزی ميگفت، در سـرايش قصيده، مسـتمط، غزل و مثنوی اسـتاد بود، ولی شـعرش بيشـترينه قصيده اسـت. حاج میرزا محمد كاظم صبوری را با شـاعر سـياح و تجارت پيشـه (ميرزا نصر الله بهار شـيرواني) موانسـت بسـيار بود، شـاعر سـياح به سـفر های دوری ميرفت و در بازگشـت از سـفر هايش به خانهء آنها می آمد و از قضا در خانهء آنها به رحمت حق پيوسـت. محمد تقی بهار تخلص خويش را از او گرفته اسـت. مادر بهار از يک خانواده، تجارت پيشـه و اصيل گرجسـتانيسـت كه جد او از معارف گرجسـتان و از نژاد مسـيحيان قفقاز بود كه در جنگهای روس و ايران با جمع ديگری به وسـيلهء عباس ميرزا نايب السـلطنه به اسـارت به ايران آورده شـده و به دين اسـلام در آمد با اين حال بهار نسـل خود را از برامكهء بلخ می داند: منت خدای را كه من از نسل برمكم بتوان شـمرد جد و پدر تا فرامكم جز خاندان حيدر كرار در جهان يک خانواده نيسـت به تنظيم همتكم در ملک خويش و در همه آفاق مشـتهر بر خانوادهء خود و بر خود مبارکم زندگی علمی بهار از همان سـپيده دم كودكی آغاز يافت. او هنوز كودک چهار سـاله يی بود كه او را جهت آموختن قرآن و زبان فارسی به مكتب خانه گی زن عمويش فرسـتادند. شـش سـاله بود كه خواندن و نوشـتن را فرا گرفت و خواندن قرآن را آموخت و در هفت سـاله گی شـاهنامه را ميتوانسـت بخواند. خانواده يی كه بهار در آن پرورش ميافت، كانون فروغناكی بود از معرفت، فضل و ادب. آن جا آشـنايی او با شـاهنامه، هفت گنبد، كتاب صد كلمهء رشـيد الدين و طواط، تماشی دشـت و دره و كوه، گلهای زرد و بنفش و شـقايقهای پراكنده صحرا، خار بنان روييده ميان دشـت، پرنده گان آواز خوان بيابان، مايه های اوليهء شـعر را در او پديد آوردند، تا اين كه او نخسـتين سـروده های خويش را شـكسـته و بسـته به تقليد از شـاهنامه بر حاشـيه های كتاب شـاهنامه نوشـت. همان گونه كه آن روز ها چيز هايی را به نام نقاشی بر حواشی كتابها نيز رقم ميزد. شـايد بتوان گفت كه كار شـاعری او از همين زمان آغاز يافته اسـت يعنی درسـت همان زمانی كه كودكان ديگر تازه الفبا می آموزند. اما بنا بر يادداشـتهای خودش، هنگامی كه او هنوز ده سـاله بود و همراه با پدر و مادر به سـفر كربلا رفته بودند، از قضا شـب هنگام در " بيسـتون" گژدم جراری در بسـاط آنها راه يافت، گژدم را با ضرب كفش كشـتند و بهار ده سـاله بيت زيرين را به آن مناسـبت ميسـازد و برای پدر ميخواند: به بيسـتون چو رسـيدم يک عقربی ديدم اگر غلط نكنم از ليفند فرهاد اسـت بعد ها پدر اين بيت فرزند را بار ها در محافل دوسـتان به رسـم اسـتهزا ميخواند و خنديد. دوران كودكی و نوجوانی بهار مصادف بود با اضطراب مردم ايران و ناتوانی دولت و ضعف مملكت و آشـفته گی در كار ها و شـكسـت پياپی ايران از همسـايه گان مقتدر شـمالی و جنوبی. مردم در آن روزگار وضع درد آوری داشـتند و قانون نبود تا در سـايهء چتر آن احسـاس امنيت و آرامش كنند. سـرنوشـت مردم به دسـت حاكمان خود كامهء ولايات افتاده بود. حاكمان گويی ولايات را خريده بودند و با مردم به گونه يی رفتار می كردند كه گويی بنده گان زر خريد آنها هسـتند مردم هم چاره يی جز اين نداشـتند كه هر طايفه، هر خانواده و هر قومی دسـته ها و گروه های مسـلح پديد آورند كه گاهی در برابر هم و گاهی هم در برابر حكومت شـمشـير ميكشـيدند. اين مسـأله آن ديناميزه بزرگ اجتماعی جامعه ايران را به هدر ميداد. رشـد بهار با رشـد چنين مسـايل در جامعه به همراه بود. با اين حال او اصول ادبيات را نزد پدر آموخت و بعد كار آموزش خود را نزد مرحوم اديب نيشـابوری از ادبا و شـعرای مشـهور و سـاير فضلاي معاصر دنبال كرد. مقدمات زبان عربی و اصول كامل ادبيات فارسی را در مدرسـه نواب در خدمت اسـاتيد آن تكميل كرد. به آموختن رياضی همان علم مجردی كه بسـياری از شـاعران ما شـديداً از آن رم ميكنند پرداخت و نزد اسـتادان معتبر آن روزگار در مشـهد علم منطق را فرا گرفت. به تاريخ علاقهء فراوان نشـان ميداد و با خواندن مقاله های علمی و تحقيقی در مجله ها مصری نه تنها به آگاهی خويش در زبان عربی گسـترش می داد، بل با افكار جديدی از دنيای بيرون نيز آشـنا ميگرديد. امروزه شـعر های فراوانی در دسـت اسـت كه بهار آنها را در سـنين (13-14) سـاله گی سـروده اسـت. او غالباً در اين مرحله توجهء خاصی به تسـميط داشـته و اشـعار اسـاتيد كهن را تضمين ميكرده اسـت. از آن ميانه ميتوان به نمونه های زيرين اشـاره كرد. كنون كه سـبزه مزين نموده صحرا را رسـيده مژدهء گل بلبلان شـيدا را به باغ اگر نگری يار سـرو بالا را صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را كه سـر به كوه و بيابان تو داده ای ما را و نمونهء ديگر: دلبرا ره بنما تا به علامت بروم از سـر كوی تو با شـور قيامت بروم ور نه اين ره به خدا من به ندامت بروم تو مپندار كزين در به ملامت بروم دلم اين جاسـت بده تا به سـلامت بروم پدر كه از آغاز متوجه تربيهء فرزند بود و بهار را در كار شـاعری تشـويق ميكرد. بعداً در اين امر كوتاهی نمود. چرا كه آرزو نداشـت تا فرزندش شـاعری پيشـه كند. اين امر مصادف به روز گاری بود كه ناصر الدين شـاه قاجار در گذشـته بود و سـكهء روزگار در كف اختيار مظفرالدين شـاه افتاده و جامعهء ايران رو به سـوی تحولات بزرگی به پيش ميرفت. پدر بر اين امر باورمند شـده بود كه ديگر روزگار شـاعری از رونق افتاده اسـت و زود باشـد كه حرفهء شـاعری به كلی بي رونق گردد و صاحبان آن محتاج لقمهء نانی گردند. پس برای زنده گی كردن بايد به دنبال كسـب و تجارت رفت. روی چنين مسـايلی بود كه او باری شـاعر جوان را از رفتن به مدرسـه باز داشـت و در قيد ازدواج در آورد. تا اين كه برای امرار معاش سـر و كار شـاعر به كنج دكان بلور فروش کشـانیده شـد. شـاعر بر سـر دو راهی قرار داشـت كه در يک سـو پدر برايش زنده گی تاجرانه آرزو ميكرد و اما خود نميتوانسـت با هر زنده گی پُر تجمل، ولی تو خالی سـازگار بماند،انديشـه های بلند انسـانی و هيجان تحول طلبی و شـور خدمت به مردم، شـكوه و جلال ظاهری و اسـاس هر زنده گی مرفه يی را در نظر او و بسـيار بيرنگ جلو ميداد. چنان كه اين امر حتی گاه گاهی پدرش را به تغيير عقيده واميداشـت. بهار هنوز (18) سـاله بود كه به سـال (1280) خورشـيدی سـايه مهربان پدر از سـر او ناپديد شـد و اين حادثه او را با چهرهء واقعی زنده گی مقابل سـاخت. بنا بر گفتهء خودش او پيش از فوت پدر نيز به تكميل معلومات خويش پرداخت و بر آن بود كه تا به تهران برود به كمک بزرگان دولت رهسـپار فرهنگسـتان شـود و به فرا گرفتن علوم جديد بپردازد، اما همواره از آرزو تا واقعيت فاصله ييسـت بسـيار. مشـكلاتی در برابر او چون ديوار ايسـتادند. از يک سـو بی سـرپرسـتی خانواده كه افزون بر همسـر، مادر، خواهر و دو برادر كوچک نيز با او بودند كه مسـووليت تدارک زنده گانی آنها و تربيهء كودكان به عهده اش افتاده بود. از سـوی ديگر جامعهء ايران در (1282) يعنی دو سـال پس از درگذشـت پدر شـاعر، دسـتخوش انقلابهای شـد كه دگرگوني ها و تاثيرات شـگرفی را در جامعه پديد آورد و در هر سـری شـور ديگری انداخته بود. تازه اين مسـايل يگانه دشـواريهای زنده گانی شـاعر نبودند، بل همين كه گامی فراختر و اسـتوار تر به سـوی سـرزمينهای نا مكشـوف شـعر و ادب ميگذاشـت، آتشی در سـينهء معاندان و حسـودان تنگمايهء روزگار بر افروخته ميشـد. جز شـماری چند از اسـاتيد و فضلای خراسـان ديگر همه گان بر سـر انكار او بودند و شـاعری او را باور نداشـتند و اين سـخن ياوه را بر هر كوی و هر برزن يک صدا سـر داده بودند كه اين جوان شـعر های پدر را به نام خود ميكند و به نام خود ميخواند. كار بهار به آزمون كشـيده شـد و او را هر روزه امتحان ميكردند و اما اين آزمون ها آتشـی بود انبوه از هيمهء نفرت، كينه ورزی و شـک و ترديد كه ميباييسـت شـاعر جوان چنان سـاووش از درون آن پيروزمندانه به در آيد. به مناسـبتهای گوناگون از او ميخواسـتند تا شـعری بسـرايد. او ميرفت و ميسـرود. مطلعی از قصاید اسـتادان كهن شـعر فارسی دری را برايش ميدادند تا در آن وزن و آن قافيه شـعر بسـرايد. او ميرفت و ميسـرود و مجاب شـان ميكرد. اما حسـادت را پايانی نيسـت. آنها نغمهء ناجور ديگری سـر دادند و رشـتهء حسـادت را او نوع ديگر تاب دادند و گفتند كه گويا اين شـعر ها را كس ديگری برايش ميسـرايد و شـماری هم می گفتند كه اين شـعر ها را مادرش ميسـرايد. بناءً نوع ديگری امتحان را به ميدان آوردند و از بهار جوان فی البديهه شـعر ميخواسـتند و سـخت دشـمنانه و بی آزرم واژه گانی بافته از آسـمان و ريسـمان را برايش ميدادند تا از آنها شـعر بسـازد مثلاً باری برايش گفتند تا با اسـتفاده از واژه گانی تبيح، چراغ، نمک، چنار رباعی بسـازد و هر كلمه را در يک مصراع آن به كار گيرد. بهار فی المجلس سـرود: با خرقه و تبيح مرا ديد چو يار گفتا از چراغ زهد نايد انوار كس شـهد نديدسـت در كان نمک كس ميوه نچيدسـت از شـاخ چنار و يا با واژه گان خروس، انگور، درفش و سـنگ اين رباعی را سـاخته بود: برخاسـت خروس صبح بر خيز ای دوسـت خون دل انگور فگن در رگ و پوسـت عشـق من و تو قصه مشـت اسـت و درفش جور تو و دل صحبت سـنگ اسـت و سـبوسـت بهار با طبع روانی كه داشـت گاهی هم از چنين كلمه ها شـعر های آميخته با طنز و هجا به آنها تحويل ميداد و بدين گونه سـر انجام دهان گشـادهء حسـودان را توانسـت كه ببندد و نور حقيقت را در ذهن تنبل و دير باور آنان بتاباند. در همين ايام بود كه در مشـهد آوازهء سـفر مظفرالدين شـاه به خراسـان شـايع شـد. بهار برای آن كه سـمت ملک الشـعرايی خود را پس از پدر تثبيت كند و خود را به شـاه بشـناسـاند، اولين قصيده خويش را برای عرضه داشـتن به شـاه با مطلع زيرين سـرود: رسـيد موكب فيروز خسـرو ايران ايا خراسـان دگر چه خواهی از يزدان او در پايان قصيده از حسـودان و معاندان به شـاه شـكوه می كند و خطاب به آنان مي گويد: تو سـبک من نشـناسی ز شـاعران ديگر چرا ز بيخردی بر نهيم اين بهتان پس از صبوری اينک منم كه شـعر مرا برد به هديه به جای متاع بازرگان به خرد سـالی آن سـان چكامه سـرايم كه سـالخورده سـخندان سـرودنش نتوان همين گونه هم شـد او پس از پدر لقب ملک الشـعرايی يافت و مواجب پدر نيز برای او داده شـد. اما ناگفته نبايد گذاشـت كه تنها زوق شـاعری نبود كه دنيای رنگين بلور ها را در نظر بهار بيرنگ و حقير جلوه ميداد، بل ذوق سـياسـت و اشـتراک در تحولات سـياسي- اجتماعی نيز در تكوين شـخصيت او تاثير بزرگی داشـت. چنان كه پس از درگذشـت پدر چنان شـخصيت مسـتقل و آزاد وارد ميدان پر هياهوی زنده گی سـياسی شـد و به صف انقلابيون پيوسـت. برای آن كه موج را و تومان را با بسـتر كوچک و تنگ جويباران كاری نيسـت و نميتواند هم باشـد. در ميان سـالهای (1284-1285) خورشـيدی او نخسـتين مقاله های سـياسی، اشـعار و ترانه های محلی خود را كه در آنها از مشـروطيت جانبداری ميشـد و محمد علی شـاه قاجار را به مذمت ميگرفت، نوشـت و سـرود. او در اين هنگام يكی از آنهای بود كه در خراسـان از وضع كشـور راضی نبود و در انجمنهای سـری، سـر و سـری داشـت. او اين نبشـته ها و شـعر ها را بدون امضاء در روز نامه های خراسـان كه محرمانه به زير چاپ ميرفت به دسـت نشـر مي سـپرد و در حقيقت ميتوان اين سـالها را سـالهای فعاليت اجتماعی ـ سـياسی بهار دانسـت. جدال محمد علی شـاه با ملت دير نپاييد و با پيروزی ملت به پايان آمد و اما در ميان سـران مشـروطيت دو دسـته گی پديد آمد. شـماری به حركتهای تند باورمند بوند و شـماری هم به حركتهای اعتدالی. با اين حال در مشـهد حزب تندرو دموكرات قدرت بيشـتری يافته بود. زمانی كه در (1286) خورشـيدی كميتهء حزب دموكرات در خراسـان انتخاب شـد. بهار يكی از اعضای آن بود او بعداً روز نامهء نو بهار را در (1288) با امتياز و مسـووليت خودش كه ناشـر آراء و انديشـه های حزب بود، در مشـهد انتشـار داد. بهار در نبشـته ها و مقاله های خود در اين روز نامه مردم را از خطر شـكسـت مشـروطيت و مداخلهء روسـهای تزاری بر حذر ميداشـت و آنها را در روشـنايی حقيقت قرار ميداد. پيش بيني های او به حقيقت پيوسـتند. مداخلهء روسـهای ترازی سـبب بسـته شـدن مجلس دوم شـد. ژنرال كنسـول روس تزاری مانع انتشـار روز نامه گرديد. حتی او با اسـتفاده از سـاير دسـته های مرتجع و مخالفان تجدد در ميان مردم بر ضد شـاعر جوان كه ديگر نويسـندهء شـناخته شـده و شـجاع روز گار خود نيز بود، توطئه هايی پديد آورد تا آن جايی كه عده يی او را تكفير كردند. بعداً در سـال (1290) خورشـيدی، بهار دسـت به انتشـار روزنامهء " تازه بهار" زد كه مدتی به سـر دبيری يكی از برادرانش به چاپ می رسـيد تا اين كه بنا به دسـتور وزير امور خارجهء وقت از نشـر باز ماند. سـالهای جنگ بين المللی اول بود. مبارزات مطبوعاتی ملک الشـعرا شـدت بيشـتر يافته بود و او از روی هر نيرنگ و دسـيسـه يی پرده می افگند و حقيقت را برای مردم باز ميگفت. اين امر در (1292) سـبب زندانی شـدن او شـد. ولی بعداً از سـوی مردم سـرخس به مجلس شـورا فرسـتاده شـد و بدين گونه به مجلس سـوم راه يافت. در همين زمان بود كه نشـر روزنامهء نو بهار را دو باره در تهران از سـر گرفت. در سـال (1294) به " بجنورد" تبعيد شـد و شـش ماه تمام در تبعيد گاه ماند. تا اين كه دو باره به تهران برگشـت " انجمن دبی دانشـكده" را پی افگند كه به سـال (1297) اولين شـمارهء مجلهء ادبی ـ سـياسی دانشـكده به همت او از چاپ بر آمد؛ با دريغ كه بيشـتر از يک سـال نتوانسـت عمر كند. مجله ناشـر افكار انجمن ادبی بود و منظور از نشـر آن همانا تجديد نظر در ادبيات فارسی دری بر بنياد تغييرات و تحولات ادبيات اروپا بود. جالبترين مقالهء شـمارهء اول زير عنوان " منظور ما" خود يک بيانيه به شـمار ميرفت كه با همكاری بهار و ادبای برجسـتهء ايران نظير سـعيد نفيسی و عباس اقبال آشـتيانی و رشـيد ياسـمی نوشـته شـده بود. اين مجلهء وزين در دورهء كوتاه انتشـار خويش در تنوير و گسـترش زبان ادبی و موضوع ادبيات نقش مهم و شـايسـته ی را انجام داده اسـت. مجله كانون فروغناكی بود كه انبوه از نويسـنده گان، شـاعران و خامه به دسـتان با رسـالت به دور آن جمع بودند. بهار به مجلس چهارم نيز راه يافت كه اين دوره با بحران سـلطنتی قاجاريه و جدالهای سـياسی همراه بود و بهار در گروه اقليت مجلس بود كه با وجود مشـغله های فكری فراوان شـبانه برای هفت روز نامه سـرمقاله مينوشـت. همين گونه در دورهء پنجم از ترشـيز و در دوره شـشـم از تهران به مجلس شـورای ملی فرسـتاده شـد. اما بعد از ختم دورهء شـشـم با ميل و رغبت از سـياسـت كنار رفت و وقت خود را وقف خدمات فرهنگی سـاخت. به كار تدريس تاريخ ادبيات كهن ايران پس از اسـلام در دارالمعلمين عالی و بعداً به تدريس سـبک شـناسی در دانشـگاه پرداخت، كه پيش از آن چنين كرسـيی در دانشـگاه تهران وجود نداشـت. بهار به نوشـتن و تصحيح متون تاريخی و تأليف كتب درسی مشـغول ميشـود و با دريغ كه فتنه روزگار هنوز از پای نه نشـسـته اسـت. چنان كه در (1311) باز بهار را در پشـت ميله های زندان جای ميدهند و بعد تر به اصفهان تبعيدش ميكنند، ولی قلم اين يار و همدم هميشـه گی اش همچنان با اوسـت. او پيوسـته در حضر و سـفر در آزادی و قيد مينويسـد و ميسـرايد. چنان كه به قول خودش در حدود (6-7) هزار بيت شـعر در همين تبعيد گاه سـروده بود. زنده گی بهار هميشـه توأم با نگرانی و ناراحتی و آزار حاسـدان و كينه ورزان بوده اسـت. حتی يک مرتبه به طور خيلی جدی با زمينه سـازی قبلی وسـايل قتل او را فراهم كردند. روزی كه قرار بود مجلس به انقراض سـلسـلهء قاجاريه رای بدهد برای اين هدف نا پاک تعيين شـده بود و اما در اين ماجرا واعظ قزوينی كه شـباهت زيادی به بهار داشـت به جای او كشـته شـد. بهار با آن كه بعد از دورهء شـشـم از سـياسـت كناره كرد، ولی باز هم در دوره پانزدهم از تهران به مجلس رفت و رياسـت فراكسـيون دموكراتها را به عهده گرفت. در سـال (1324) خورشـيدی در زمان نخسـت وزيری مرحوم احمد قوام، بهار به مقام وزارت فرهنگ رسـيد و خود در اين رابطه مينويسـد: " آخر وزير شـدم و ای كاش قوام مرا به وزارت دعوت نميكرد و آن چند ماه شـوم را كه بی هيچ گناه و جرمی در دوزخم افگنده بودند نميديدم." كار وزارت چند ماه بيش ادامه پيدا نمی كند و در اثر وقايع آذربايجان از وزارت كناره مي گيرد و مينويسـد! " مشـقت و رنج و عذاب روحی بی نهايت بود و من بيد رنگ پای اسـتعفا نامه را امضاء كردم." بهار به خانه بر ميگردد و به گفتهء خودش آن جا می افتد و در اوايل زمسـتان احسـاس ميكند كه سـينه اش ناراحت اسـت. با آن كه بضاعت چندان هم در بسـاط ندارد به سـال (1326) خورشـيدی به سـويس می رود تا باشـد صحت خويش را باز يابد. چنان كه تا (1328) آن جا ميماند و هنگامی كه به ايران بر ميگردد به تعبير مردم بهار ديگر " آفتاب لب كوه " شـده بود. هر چند از او تقاضا های ميشـود تا مسـؤوليت هايی را به عهده گيرد، ولی ديگر فصل بهار زنده گی از " بهار" كوچ كرده اسـت. پيری و ناتوانی و بيماری شـاعر سـتايشـگر آزادی را در انقياد خويش در آورده اسـت. روز تا روز آفتاب عمر او در پشـت تپه های رازناک مرگ فرو ميرود. تا اين كه پس از يک هفته جدال دردناک و غم انگيز با مرگ، در نخسـتين روز ارديبهشـت ماه ( ثور ) سـال (1330) خورشـيدی چشـم از جهان پوشـيد. خداوند(ج) روحش را غريق دريای بيكرانهء رحمت خويش كناد! *** در يک صبحگاه بهاری وقتی كه خبر اندوه بار مرگ شـاعر را اعلام نمودند، نفسـها در سـينه ها بند آمد و افكار متوجه اين حقيقت تلخ شـد كه زبان فارسی دری يكی از نابغه های بزرگ خود را از دسـت داده اسـت. بهار مرد جذاب و خوش بيان بود. شـنونده را به خوبی زير تاثير و نفوذ كلام خويش قرار ميداد. مردی بود سـخت مبارز و كار دان. در برابر هر دشـواری ايسـتاده گی ميكرد. شـاعری بود بلند انديشـه و والا قريحة و سـياسـتمداری بود نيرومند و دور انديش. حقيقت را مي پذيرفت و با وجود آن كه خود يکی از شـاعران بزرگ قصيده سـرای معاصر بود در مقابل شـعر جديد ( شـعر در وزن نيمايي ) ابرو در هم نميكشـيد و روی ترش نميكرد. چنان كه در سـال (1325) در نخسـتين كنگره نويسـنده گان ايران به هنگامی كه خود وزير فرهنگ بود در خطابهء خويش با صراحت تمام گفت: " حيات عبارت از جنبش و فعاليت اسـت و حيات ادبی نيز همواره در گرو فعاليت ها و جنبش ها بوده و از اين رو حركت انقلابی خواه اجتماعی، خواه فكری و عقلی موجب ترقی ادبيات و باعث بروز و ظهور ادبا و نويسـنده گان شـده و ميشـود." او در همين خطابهء تاريخی خويش همچنان گفته بود: " ما اكنون بر سـر دو راهی تاريخ قرار داريم. راهی به سـوی كهنه گی و توقف و راهی به طرف تازه گی و حركت و هر گوينده و نويسـنده كه مردم را به سـوی آينده و جنبش و حيات هدايت نمايد و صنعت او حقيقی تر و غم خوارانه تر باشـد، كالای او در بازار آتيه رايج تر و مرغوب تر خواهد بود. آقايان! توقف و طفره در طبيعت محال اسـت. هسـتی عبارت از حركت اسـت. هر متفكر و نويسـنده كه هوا دار توقف و محافظت وضع حاليه باشـد. با دليل منطقی بايد اذعان كند كه رو به عقب ميرود و هر كه در زنده گی رو به عقب رفت، به سـوی مرگ شـتافت. خاصه اديب و گوينده كه بايد همواره به مسـافات بعيده پيشـاپيش قوم حركت كند تا قوم را كه فطرتاً دير باور و مايل به توقف اسـت قدری پيشـتر بكشـد." او به همين گونه در يكی از خطابه های ديگرش ميگويد كه: " ما همانطور كه نميخواهيم شـعر را از پيروی كلاسـيک منع كنيم. نميخواهيم آنان را از پيروی شـعر سـپيد ( بی قافيه و بی وزن ) هم منع نماييم. ما بايد گوينده گان را آزاد بگذاريم كه هنر نمايی كنند." اين گفته های تاريخی و هشـدار دهنده از آن مرديسـت كه قصيده اين كهن سـالترين قالب شـعر فارسی دری را به مرز های وسـيعی از كمال رسـانده و در تاريخ ادبيات به حيث آخرين عَلم افراز قصيده سـرايی تثبيت شـده اسـت. به راسـتی كه او يكی از چند تن قصيده سـرايان طراز اول ادبيات معاصر اسـت كه زبان فخيم قصيده را در مكتب خراسـانی يک بار ديگر برگ و بار تازه يی بخشـيدند. از اين خطابه در كشـور ايران نيم قرن و يک دهه سـپری ميشـود. با دريغ در كشـور ما هنوز جای چنين خطابه يی همچنان خاليسـت و چنين مينمايد كه كلاسـيک گرايان ما تا هنوز كه بشـريت وارد قرن (21) شـده اسـت، جرئت تاييد تحولات ادبی را ندارند و با تحجر ادبی چنان خو نموده اند كه ميخواهند سـرعت نور را با مقياسهای گام اشـتر اندازه كنند. چرا شـاعری چون بهار كه اوج كارش قصيده اسـت با تحولات ادبی و خاصتاً شـعر در اوزان نيمايی و حتی شـعر سـپيد از در مخاصمت پيش نمی آيد و دسـتور نميدهد كه اولاً وزن مناسـب بعداً قافيه مناسـب، كلمه های مناسـب و موضوع مناسـب را بايد شـاعر از قبل در نظر داشـته باشـد تا بعداً شـعر بسـرايد؟ مسـلماً پاسـخ در اين جاسـت كه بهار يک شـخصيت تثبيت شـده و آگاه ادبی و علمی بود و بدون ترديد چنين شـخصيت هايی از تحولات ادبی هراسی در خود احسـاس نميكنند. برای آن كه هراس و مخالف با تحول علمی و ادبی كار شـخصيت هايسـت كه به گونه تصادفی و يا هم با قلدری هايی خود را بر جامعهء فرهنگی يک كشـور تحميل ميكنند و باز هم به گفته روان شـاد ملک الشـعرا بهار هر كس كه در زنده گی رو به عقب رفت به سـوی مرگ شـتافت. خاصه اديب و گوينده كه بايد همواره به مسـافات بعيده پيشـاپيش قوم حركت كند..." ملک الشـعرا بهار در كليت دارای يک شـخصيت چندين بعديسـت كه شـايد بتوان شـخصيت علمی، فرهنگی او را در ابعاد زيرين مشـخص سـاخت. بهار، شـاعر بزرگ قصيده سـرا. بهار، شـخصيت آگاه و پر تحرک سـياسی. بهار، پژوهشـگر نسـتوه زبان و ادبيات شـناسی. بهار، خبر نگار نو آور و مروج نوع نثر نوين در مطبوعات. بهار، مورخ. بهار، مترجم آثار ادبی. بهار (68) سـال زنده گی كرد كه پيوسـته در زنده گی او حادثه پشـت حادثه چنان سـايه پشـت سـايه می آمد، ولی با اين حال او هيچگاه قلمش را زمين نگذاشـت و تا آن جا كه توان داشـت سـرود و نوشـت و آثار گران ارجی از خويش به ياد گار گذاشـت كه در ذيل شـماری از آنها را ياد دهانی ميكنيم. ديوان شـعر كه بنا بر قولی در بر گيرندهء (30-40) هزار بيت اسـت. كتاب سـبک شـناسی يا تطور نثر زبان فارسی در سـه جلد. تاريخ تطور نظم فارسی (ناتمام) كه به اهتمام تقی بينش بار اول و به اهتمام علی قلی بختياری بار دوم به چاپ رسـيده اسـت. ــ نيرنگ سـياه يا كنيزان سـپيد دامان. ــ تاريخ احزاب سـياسی. ــ تاريخ انقلاب روسـيه و لنين. ــ زنده گينامهء مانی. ــ زنده گينامهء محمد ابن جرير طبری. ــ زنده گينامهء سـيد حسـن مدرس. ــ شـعر در ايران، چاپ شـده در مجلهء مهر (1313). ــ خط و زبان پهلوی در روزگار فردوسی. چاپ شـده در فردوس نامه مهر. ــ تاريخ طبری، ترجمه. ــ بهار و ادب فارسی در دو جلد به تدوين محمد گلبن (مجموعهء صد مقاله). ــ يادگار زيران ترجمه از پهلوی. ــ درخت آسـوريک ترجمه از پهلوی. ــ درخت آسـوريک ترجمه از پهلوی. ــ كتب ادبی دبيرسـتانها كه با شـماری از اسـتادان ديگر نوشـته شـده اند. به همينگونه كتب زيرين را تصيحی نموده و بر آنها حواشی نوشـته اسـت: ــ مجمل التواريخ و القصص از آثار قرن شـشـم هجری. ــ جوامع الحكايات و لوامع الروريات از محمد عوفی. ــ تاريخ سـيسـتان. ــ رسـايل افضل الدين كاشـانی مشـهور به بابا افضل. و شـايد هم آثار و نوشـته های ديگر كه بايد جسـتجو شـود.!
برگرفته از سـایت فردا با ورایش نوشـتار و اصلاح بعضی اشـتباهات تایپی
|
|
||||||