بر
دامنم آویز
آخرین منجی منم
با
خون من بود
که
صدای خود را
بر
هسـتی آویختی
نخسـین سـروش منم
سـبز ترین نغمه ها را
از
کشـتزار درود چیدم
و
گوشـوار لطیف ترین خواب تو کردم
آخرین منجی منم
و
اینجا
سـتاره های ترا پاسـبانم
نه
ناز پروین
و
نه سـرود زهره را
دسـتانی به دسـیسـه توانند سـتد
در
من آویز
با
نخسـتین گریه ات به مادر
پناه جسـتی
نخسـتین نگاه عطش آلودت
در
نگاه زنی تعبیر یافت
آخرین پناه منم
آنجا
که
فلاخن صدایت را
پر
از سـنگ تردید من کردی
زندان تو بود
نخسـتین آزادی منم
در
من آویز
وا
گذار
خسـتگی را
در
زلال هماوایی من
همان سـان که وحشـت شـب های تیر و باروت را
در
شـره شـره خیال ها
به
بامداد صدای من
و
صبح تلخ جنگ را
به
بهارانه لبخند من
می فریفتی
گیسـوی من
گریز گاه خواسـتنی سـت
ناگزیری هایت را
به
من پناه آور
امن بازوان مرا دریاب
تکرار موهبتِ " اعتیاد انسـانی به انسـانی دیگر "
جریان نا منتهی دوسـت داشـتن
و
خود را به زندگی رها کردن
بازوان من
بوی نان تازه میدهند
خاک را
به
بوی باروت آلودی
و
عادت سـبز رویش را
از
زهدانش سـتردی
از
این دسـت که تویی
دلتنگ ات میکند خویشـتن تو
با
من از فرار
چه
پرو بال هاسـت
پرواز در ته نگاه من اسـت
چشـمانم را به تومی بخشـم
من
در چشـمت خزیدم
آنگاه که در نخسـتین دیدار
نخسـتین نگاه را
بر
من گشـودی
تو
چشـمانم را
عطش آلود نوشـیدی
من
در چشـم توام
سـکوت میکنی
جنگ میروید
خون من اسـت که میریزد
از
تن هر که
در
هر جنگ
در
هر جا
حیف اش نکن
آبشـار خنده هایت را
بر
دوش شـبزدگی رها کن
و
چراغ واژه های نشـاط آلودت را
فرا راه چشـمداشـت من
بیاویز
خونم را بر خاک مپسـند
در
من پناه جو
من
آخرین منجی ام
کوچهء گیسـوانم
پر
از عطر وسـوسـه هاسـت
و
هنوز
از
صدای گام های تو روشـن اسـت
دو
گام آنسـو تر
خورشـید
سـفره شـاد باش گسـترده اسـت
رسـیدن مان را.
18-09-2006
سـيگار نيم
سـوخته
پرتو نادری

در اين شـوره زار تلخ
حتی گياهی هم در سـبز ترين فصل خدا نمی رويد
و تو بيهوده می پنداری
که شـايد کاج بلندی سـايهء سـبز
سـعادش را
بر مسـافران
تشـنه بگسـتراند
در اين شـوره زار تلح
قيام سـرخ شـقايق را
در چار چوب قانون ملخ های تشـنه گی تکفير
کرده اند
و من برای آن کسی غمگينم
که تا هنوز
در ميان چشـمه و سـراب
تفاوت تشـنه گی را طی نکرده اسـت
من برای آن کسی می گريم
که تفکر بزرگ سـياسی اش را
چنان سـيگار نيم سـوخته يي
از کسی به عاريت گرفته اسـت
که دموکراسی را
در انحنا های اندام برهنهء زنی
جسـتجو می کند
در این شـوره زار تلخ
اگر مرسـل سـرخی روئیده اسـت
جز خون داغ عروسـان« دهراود »
چیزی دیگری
نیسـت
در اين شـوره زار تلخ
وقتی دمو کراسی اشـتباه می کند
ما بايد گورسـتان های تازه يي داشـته باشـيم
و هيچ کس
حتی پدر من هم
حق ندارد که بگويد
بالای چشـمان دوسـتان ما ابرو سـت
خون هزار داماد
خون هزار عروس
فدای دوسـتان ما باد
که تنها ياد گرفته اند
بکش تا که زنده
بمانی
دوسـتان ما مردمان صبوری اند
و با عقل روشـن کامپيوتری خويش
در جنگل تاريک " دی، آن، آی "
سـر گردانند
دوسـتان ما انسـاج پوسـيدهء
گورسـتانهای تو را بو را را
هزار و يک رنگ
درآزمايشـگاه
های " پنتا گون "
تجربه می کنند
که شـايد فلان ابن فلان
در نخسـتين نسـل
امتدادی بوده
اسـت
از نژاد قابل
دوسـتان ما
بی آن که آب را گل آلود کنند
از رود خانهء خو نين " يازدهم
سـپتامبر "
ماهی قزل آلا می
گيرند پرتو نادری