شماره یازدهم سال پنجم قوی 1386 / نوامبر 2007

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به مناسبت هفتاد و چهارمین سالگرد شهادت

 عبدالخالق شهید- مبارز ضد استبداد

 

محمد عوض نبی زاده

 

وطن را با خون خود رنگین کردند           که اندامش را در ین ره پاره پاره

عبدالخالق  شهید  تجلی ناب محرومیت های ناشی از استبداد و انحصار و برتری جویی خانوادگی و قبیلوی ای بود، که سده های متمادی برگردهء جامعه افغانستان و بخصوص مردم هزاره خود را تحمیل نموده و هرگز آمادگی گذار بسوی یک نظام سیاسی متمدن، قانونمند و مردم گرا بر بنیاد رأی و خواست اکثریت مردم محروم افغانستان را نداشتند. او فریاد رسای مردمی بود، که تبعیض قومی و محرومیت سیاسی را با گوشت و پوست خود لمس میکرد، وی با ایثار خون سرخ خویش، شاهد جشن پایمردی و سرافرازی خود و همراهانش بوده است مردم مبارز ما از این دهلیزهای دردناک و تلخ تاریخ با آگاهی گذشت و خواست پاسخی باشد برای درهم شکستن طلسم زور گویان انحصار و استبداد و مقاومتی باشد در برابر متجاوزین خون ریز در بیداد گاه تجاوز گری.

مولاداد پدر خا لق - دارای تحصیلات خصوصی بود و به زبانهای انگلیسی -آلمانی و روسی تسلط نسبی داشت که در جریان سفر هایش به همراهی غلام نبی خان چرخی به اروپا میسر شد اندیشه ها و آرمانهایش را بیدار تر سازد و او سر پر شوری سیاسی داشت. عبدالخالق و خانواده اش با بهره گیری از حیات شهری با یک عده دیگر زیر تأثیر  نظریات جنبش مشروطه خواهان و روشنفکران آزادی خواه قرار گرفت و در یک سازمان سیاسی به اشتراک دیگر مبارزین ملی وارد مبارزه سیاسی علیه نظام استبدادی و رژیم وابسته به استعمار گردید. خالق شهید این وطنپرست دلیر در یکی از سازمانهای مخفی که شکل مبارزات سری انفرادی را داشت وابسته بود و این نو جوان انقلابی هزاره در همه جا - در مکتب و خانه با سیاست و افراد سیاسی ارتباط برقرار کرده بود. او از معلمین شریف خود – محمد عظیم خان معلم و محمد ایوب خان معاون مکتب نجات درسهای سیاسی زمان خود را در یافت میداشت و در باره آینده وطنش بیشتر فکر میکرد

عبدالخالق شهید فر زند مولاداد در سال 1295 شمسی به دنیا آمد. پدرش عبدالخالق هزاره را شامل مکتب نجات ساخت و در تر بیت خالق توجه زیادی مبذول میکرد. عبدالخالق یک جوان جدی، محکم، گرم جوش و تا حدی عصبی مزاج و دارای صفات مردانه و جوانی بود خوش اندام، بلند قد، فوتبالیست توانا و در ژیمناستیک بی نظیر.عبدالخالق تمام زنده گیش را به سیاست وقف کرد و به صورت یک انقلابی حرفوی بوجود آمد. توجه زیاد پدرش مولاداد بالای خالق وی را قادر ساخت تا راه صد ساله را در یک شب طی نماید، و بیک مبارز بی باک ضد استبداد مبدل گردد. خالق هزاره فرزند فقر و محرومیت، وارث رنج های بیکران مردم خود بود. او فولادی بود که در کوره فقر و رنج توان فر سای پدر و مادرش آبدیده تر میشد. و مشعل مبارزه را درفش وار فرا راه زنده گی خود برافراشت و بر افروخت. وی باری تصمیم میگیرد که در مراسم یک تهداب گذاری در بالاحصار ماموریت خود را انجام بدهد ولی توفیق نمی آورد. او در جشن ماه سنبله نیز می خواست قصد خود را عملی کند ولی باز هم این فرصت را بدست نیاورد تا آنکه روز 16، ماه عقرب سال 1312شمسی که در این روز نادر خان انعامات مکاتب و تورنمنت خزانی را به مستحقین آن توزیع میکرد. بیرق ارگ پایین شد و نادر به باغ دلکشا قدم گذاشت. سلامی گرفته شد و میز انعامات را معاینه کرد و بعداً به سوی صفی که عبدالخالق ایستاده بود آمد. خالق یک قدم پیش آمد و در کمال آرامش گلوله را شلیک کرد و در گلوله های دوم و سوم نادر فقط یک تکان خورد و نقش زمین شد خالق به مرام خود رسید. و یکی از مستبدین و دست نشانده انگلیس را از بین برد و فرار نکرد و به شاه محمود اطلاع دادند و خالق گرفتار گردید. روشنفکران و نیروهای ضد استبداد و بی عدالتی این روز را بیاد خالق شهید- قهرمان ملی کشور گرامی میدارند و به روح آن شهید بزرگوار و یاران با وفایش درود و احترام فراوان ابراز میدارند. گفته میشود بعد از کشته شدن نادر حکومت میخواست تمام شاگردان آن مکتب را تیر باران کند ولی در اثر مشورهء بعضی از ارکان حکومت سر انجام به شاه محمود گفته شد چون قاتل و همدستانش گرفتار شده اند دیگر شاگردان باید رها شوند.

بالاخره بعد از ظهر چهارم جدی سال 1312 شمسی که سرما سنگ رامی شکست، خالق و محمود خان متعلم همصنفی و رفیق خالق، مولاداد پدر، خداداد کاکا، قربانعلی یخ آب فروش مامای خالق، ربانی مصطفی و لطیف جوانان خاندان چرخی، علی اکبر غندمشر، محمود کارگر مطبعه انیس، میر مسجدی متعلم، محمد زمان متعلم، سید عزیز متعلم، محمد اسحق متعلم، میرزا محمد متعلم، ناشرین نامه ها، محمد ایوب معاون مکتب امانی، محمد عظیم معلم، و به روایتی 21 تن از اعضای خانواده و منسوبین خالق بشمول دو تن از پسران خورد کاکایش خداداد به نام های عبدالله و عبدالرحمن را از دروازه جنوبی ارگ بسوی اعدام گاه بردند. قبل از به دار کشیدن اعضای بدن خالق هزاره را قطعه قطعه که به دار آویختن  نرسید خالق قبل از شهادت 17 – 18 سال داشت. و همچنین حفیظه خواهر خورد سالش نیز در زندان از میان رفت.

عبدالخالق شهید با وجود آن که شکنجه های طاقت فرسا را تحمل میکرد هیچ یک از رفقای خود را افشاء نکرد، محمد اسحق یکی از رفقای خالق که سخت مجروح بود با تأثر و هیجان شدید به خالق گفت: ای رفیق ناجوان چرا بمن و دیگر رفقایت اعتماد نکردی و عزم خود را پنهان کردی؟ و اگر این طور نمی کردی حال از این حکومت یک نفر هم زنده نمی بود. سخن آخر را بتو گفتم خدا حافظ. خالق جواب داد راست میگویی احتیاط من بی جا بود، از تو عفو می خواهم. بدین ترتیب اقدام عبدالخالق و رفقایش یک عمل آگاهانه ملی و سیاسی علیه دشمنان وطن و مردم بخاطر دفاع از عدالت و آزادی بود که برای رهائی مردم بخون تپیده ای کشور جام افتخار آفرین شهادت را نوشیدند.

سید حسن رشاد در مقالهء - دو یاد و دو خاطره، مینویسد که: روز 16 عقرب سال 1312 خورشيدی نادر شاه به دست عبدالخالق کشته شد و آن گونه که می دانیم ده ها تن را بدین بهانه به زندان افکندند و کشتند و مرحوم غبار به شمول عبدالخالق و خانواده اش نام شانزده تن را ذکر میکند که قربانی این ماجرا شدند که محمود خان معاون عبدالخالق و کاکایش علی اکبر خان غندمشر نیز از اعدام شدگان بودند.علی اکبر خان در ترکیه آموزش نظامی دیده بود و با پدر این جانب سید احمد غندمشر دوست دوران تحصیل در ترکیه بود و در بازگشت نیز دو همکار و رفیق صمیمی بودند که از ترکیه به قصد خدمت در دولت امانی به وطن برگشتند و در رکاب شاه امان الله به خدمت پرداختند. پدرم همواره از وطن دوستی و رشادت و آزادی خواهی علی اکبر خان حکایتها میکرد و از ارتباط و معاشرت وی با مشروطه خواهان سخن میزد. با دریغ که پس از تسلط حبیب الله کلکانی آن دو که در قندهار و در رکاب شاه امان الله بودند توسط مهردل خان والی و قوماندان وقت دستگیر و زندانی شدند و روزی که در مجمع اهالی قندهار قرار بود که مهر دل خان برای آنان تعیین جزا نماید و حکم اعدام صادر کند از قضا مردی از بزرگان توپخانهء قندهار خطاب به مهردل خان گفت: « این سید نوهء میر آقا معروف به « جیتن » است که در جنگ دوم با انگلیسان شهید شد و مرقدش زیارتگاه خاص و عام است ». آنگاه مهردل خان ما را رها کرد و حتی پیشنهاد همکاری کرد که من نپذیرفتم و هر دو به کابل آمدیم و دوستی من و علی اکبرخان ادامه داشت و الی پس از مدتی دریافتم که دوستم از من فاصله میگیرد و هنگامی هم که علت را پرسیدم گفت که تو متکفل زندگی چهل انسانی و خوب است که متوجه همین وظایف خود باشی. هنگامی که خواستم رابطهء این وظایف را با دوری گزیدن او بدانم گفت:« در خانه اگر کس است؛ یک حرف بس است ». راستی هم در آن سالها پدرم جز زنده گی خانوادهء خودش متکفل زندگی فامیل برادر بزرگش بود که از جهان رفته بود و همچنان از خانوادهء برادر کوچکش ميرعلی احمد ضیاء که زندانی بود نیز باید سرپرستی میکرد.

پدرم میگفت چند ماه به قتل نادر شاه مانده بود که تصمیم گرفتم از دوست دیرینم علی اکبرخان در خانه اش واقع در ده افغانان کابل دیدار کنم که در مسیر راه محمود خان برادر کوچکش را دیدم و چون از قصد من آگاه شد بدون موجب به ناسزاگویی و دشنام آغاز کرد و این عمل موجب شد که از رفتن به خانهء شان منصرف شوم ولی چند شب پس از این ماجرا در یکی از کوچه های چنداول کسی در تاریکی شب خود را به پاهای من انداخت و پیوسته عذرخواهی می کرد و چون او را از زمین بلند کردم دیدم همان محمود خان جوانمرد است که از رویداد آن روز عذرخواهی میکند و باز اصرار دارد که از رفتن به خانهء او و برادر بزرگش اجتناب کنم و تأکید میکرد که این مطلب را چون رازی نزد خود نگه دارم به یقین در آینده او را ستایش خواهم کرد و در حق وی دعای خير خواهم نمود. پدرم میگفت بعدها دانستم که علی اکبر خان در حادثهء قتل نادر شاه نقش اساسی داشته است و نمی خواسته که ما بی موجب آسیب پذیر شویم.

خاطرهء دوم پدرم باز هم بر میگشت به همان روز شانزدهم عقرب یعنی روز کشته شدن نادر شاه به دست عبدالخالق. پدرم حکایت میکرد که ساعت 11 قبل از ظهر آن روز نادر شاه در مکتب احضاریه که بعد ها لیسهء عسکری نام گرفت برای توزیع شهادتنامه های شاگردان آمده بود. در آن روزگار من قوماندان مکتب احضاریه بودم پس از قبول مراسم قطعه و احترام منسوبان مکتب خود را به او معرفی کرده گفتم: من سید احمد غندمشر چنداولی قوماندان مکتب احضاریه؟ نادر خان با ناراحتی و خشم خطاب به من گفت: «خوب شد ترا دیدم من از همه چیز اطلاع دارم و شنیده ام که به مرده های بی ارزش گریه میکنی ».آنگاه به یاورش سید شریف دستور داد تا نشانها و علايم نظامي شانه های مرا بکند که سید شریف نیز در حضور همه این عمل را به شدت انجام داد و آنگاه نادر به من گفت که تا امر ثانی خانه نشین هستی.

آن روز با ناراحتی به سوی خانه به راه افتادم و درقسمت شهنشاه چنداول عبدالخالق را در حالی که بایسکلش در دستش بود و با میر علی اصغر شعاع گرم صحبت بود دیدم و من هم به جمع شان پیوستم. عبدالخالق را بسیار شاد و سرحال یافتم. هنگامی که از ما جدا میشد و به سواری بایسکل به سوی قصر دلگشا میرفت به من گفت: آقا صاحب ما امروز مسابقهء فوتبال داریم و به امید خدا گول های تاریخی خواهم زد.

آن گونه که میدانیم همان روز نادر شاه به دست عبدالخالق کشته شد و شب که آقای شعاع به خانهء ما آمده بود؛ آهسته به گوشم گفت:

راستی خالق گول تاریخی زد! این بود دو خاطرهء تاریخی که از پدرم شنیده بودم و با امانت داری در اندیشهء بازگویی این دو خاطره افتادم تا ثبت بايگاني تاريخ پرافتخار آزادي خواهان وطن نمايم.

 

 

 

 

محمد عوض نبی زاده