شماره دوازدهم سال پنجم جدی 1386 / دسامبر 2007

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

به مناسـبت گرامی داشـت از سـال مولانا:

 

 

 زندگی نامه مختصر مولانا جلال الدین محمد بلخی

 

4

 

نویسـنده این متون: دکتر ابوالفتح حکمیان

غیب کبری و پایان یک رویداد سـراسـر ابهام

همان گونه که خوانندگان ارجمند متوجه شـدند، این ناچیز، مراحل آشـنایی، دلبسـتگی و دلباختگی، غیبت صغرای شـمس الدین و آشـفتگی و بی قراری بیش از حد مولانا را در این دورهء پر سـوز و گداز، همچنین بازگشـت موقت شـمس از دمشـق به قونیه را از زبان شـخص شـخیص مولوی ترسـیم کرد تا آن عزیزان را از نقل اقوال تذکره نویسـان، نویسـندگان مناقب و مورخان ـ که غالباً گفتمان یک دگر را نفی یا حتا رد می کنند ـ بی نیاز گرداند.

متأسـفانه حضور دو بارهء شـمس در قونیه نه یک دولت فرخنده و دیرپای که سـخت مسـتعجل بود، زیرا هنوز یک سـال از ظهور مجدد وی سـپری نشـده بود که یک شـب اوباش و اراذل به همیاری چند تن خون ریز متعصب و متحجّر قصد مرگ وی را کردند و به در سـرای مولوی روانه شـدند:

سـلطان ولد گوید:

همه در فکر این که کی از شـهر        روَد او یا فنا شـود از قهر

جمـله گـشـتـه به خـون او تشـنـه          سـاخته بهر کشـتنش دسـته

شـمس که اینک بلای عظیم و خطر مرگ مفاجاة را احسـاس کرده بود:

گفت او با ولد که دیدی باز

چون شـدند از شـقا همه دمسـاز؟

خـواهــم ایـن بـار آنچنان رفتن

که نداند کسـی کجایم من؟

همه گردند در طلب عاجز

ندهد کس ز من نشـان هرگز

گرچه روزگار مصاحبت شـمس پس از بازگشـت نزد مولانا همچون رنگین کمانی آراسـته پس از یک سـلسـله رگبار توفانزا، بسـیار طرفه و بدیع می نمود، اما موجودیت او، پیچیده در گردبادی برخاسـته ناگهانی از دیده ها و دیدگاه ها پنهان و ناپدید شـد و مولوی دلباختهء شـیفته و شـیدا را برای همیشـه داغدار و خاکسـار کرد.

دکتر رضا زاده شـفق صاحب تاریخ ادبیات ایران می نویسـد: شـمس در مقام وجد و شـوق، عنان اختیار را از دسـت می داد و مضمرات درون را به زبان می آورد و در برابر معتقدات قشـری عوام، بی [ پروا] اسـرار را فاش می کرد و بسـاط سـماع و طرف عارفانه را بی باکانه می گسـترد. چنانکه بنابر روایت، از این راه دشـمنان زیاد پیدا کرد و روزی از سـوء حادثه، عوام قونیه بر او شـوریده او را در ملاء عام کشـتند (645 هـ). علاءالدوین پسـر ارشـد مولانا نیز در این معرکه سـخت مجروح شـد و سـپس جان سـپرد ( چاپ 1321، ص 286 )

اما افلاکی صاحب مناقب العارفین، معاصر و معاشـر شـمس و مولانا را نظری دیگر اسـت.

« ... شـبی در بندگی مولانا نشـسـته بود در خلوت، شـخصی از بیرون آهسـته اشـارت کرد تا بیرون آید. فی الحال برخاسـت و به حضرت مولانا گفت: به کُشـتنم می خوانند و... گویند هفت کس ناکس حسـودِ عنود که دسـت یک کرده بودند و ملحدوار در کمین ایسـتاده، چون فرصت یافتند کاردی راندند و همچنان حضرت مولانا شـمس الدین چنان نعره [ای] بزد که آن جماعت، بیهوش گشـتند و چون به خود آمدند غیر از قطره [ای] چند خون ندیدند... »

وی سـپس می افزاید: چون خبر این واقعه را به سـمع مبارک رسـاندند، فرمود: یَفعلُ اللهُ ما یَشـاءَ وَ یُِحکَمُ ما یُرید ـ ما، در این کار چه کاره ایم؟ تقدیر الهی، تدبیر انگیزی فرمود... بعد از آن حضرت مولانا شـور های عظیم کرد و باران گریه ها کردند؛ تواجُد نموده به سـماع شـروع فرمود و غزلیات مرثیه گفتن گرفت ـ

این همه قول و غزل که در بنان و بیان و قلم مولانا تعبیه شـده اسـت، مسـلماً بی علت و حکمتی نیسـت، اما جسـتجوی آن کس نیز که یک عارف ربانی را آشـفته و پریشـان حال کرد نمی توانسـت امری سـاده و سـهل باشـد. راستی شـمس کجا رفت؟ آیا توطئه چینان، جنازهء او را همراه بردند و در ناکجا آباد، یوسـف وار در چاهی سـرنگون کردند؟ آیا امداد غیبی به فریادش رسـید و همچون ذره ای که چرخزنان در چشـمهء خورشـید فروزان جذب و ناپدید می شـود تا اوج افلاک عروج کرد و در ابدیت مسـتحیل گشـت؟ دریغا که حقیقت امر بر هیچ کس گشـوده نیسـت و همچنان قرنهاسـت در پردهء ابهام و پوشـیده در فیافی حیرت، نادیده و ناگفته و ناشـنیده مانده اسـت؟ آیا آن دو آرامگاه که در قونیه و تبریز برای او ترتیب داده اند، از آن کیسـت؟

باری در دیوان حاضر ( منظور دیوان شـمس است ـ ناشر ـ )، همه جا حضور شـمس احسـاس، حتا گاهی لمس می شـود. نام شـمس الدین تبریزی ـ که نوشـته اند « نسـب طریقتش ـ به زبدةالاصفیاء علی بن موسی الرضا می رسـد » همراه با القاب و عناوین بسـیار متعدد، گاه در آغاز، گهگاه در لا به لای ابیات و اکثر مواضع در بیت های مقطع جلوه می کند و به همین سـبب غزلها و قصیده ها، چنان یکدسـت، همآهنگ و همگون و یکنواخت سـاخته و پرداخته می شـود که تصور می رود شـخصی به نام « شـمس » آنها را به تصویر کشـیده اسـت.

این کمترین، قریب هفتاد عنوان از عناوین نام شـمس را در دیوان باز یافته اسـت که در بخش اعلام، برخی درج افتاده اند و مولانا خود ضمن بیتی از غزل شـماره 600 می فرماید.

چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص         از غایت بی مِثلی، صد گونه مَـثل دارد

مولانا در دوران اندوه بار گـُمبودگی کبرای شـمس، بارها عازم صفحات شـام شـد، اما هرچه گشـت کمتر اثری از معبود خاکی خود نیافت. لاجرم به سـاختن و پرداختن غمنامه ها و ماتمنامه ها دسـت یازید و این ناچیز از میان کوهه ها و خیزابهای این شـط متلاطم، گوهر هایی باز یافته اسـت که تنها به نقل یکی از آنه مبادرت می ورزد:

سـوگنامهء دیدار فرجامین

قدر غم گر چشـم سـر بگریسـتی         روز و شـبها تا سـحر بگریسـتی

آسـمان گر واقفستی زاین فراق           انجم و شـمس و قـمر بگریسـتی

گر گلسـتان واقفستی زین خزان          برگ گل بر شـاخ تر بگریسـتی

گر فلاطون را هـنر نفریفتی              نوحه کردی، بر هنر بگریسـتی

روزن ار واقف شـدی از دود مرگ          روزن و دیوار و در بگریسـتی

آتش این بوته گر ظاهر شـدی            مُحتشـم بر سـیم و زر بگریسـتی

رسـتم ار هم واقفستی زین سـتم          بر مَصاف و کرّ و فر بگریستی

دل ندارد هیچ این جلاد مرگ          ور دلش بودی حجر بگریسـتی

تـیـر زهـر آلـود کامد بـر جگــر         بر سـپـر جسـتی سـپـر بگریستی

هـیـن خمش کـن نیسـت یک صاحبنظر          ور بُـدی صاحبـنـظـر بگـریسـتی

شـمس تبریزی برفت و کو کسی        تا بر آن فخرالبشـر بگریسـتی؟

این جهان را غیر آن سـمع و بصر      گر بُدی سـمع و بصر بگریستی

( برداشت از غزل 2983 )

زیسـتنامه و واپسـین لحظات غمر مولانا

مولوی از تبار واصلان به حق و از شـمار فرزانگان یکتاپرسـتِ خطهء خراسـان قدیم و زادهء دیار بلخ بود.

صاحب بسـتان السـیاحة در بارهء زاد روز مولانا می گوید: « بر ضمایر مهر آثار اولوا الابصار، مخفی و مسـتور نماند که ولادت با سـعادت مولانا در قبةالاسـلام بلخ مِن بلاد خراسـان در شـشـم ربیع الاول سـنهء 604 روی نمود » آنگاه می افزاید: نسـب او با چند واسـطه به خلیفه ابوبکر می رسـید و اَبأ عَن جَد از علمای نامدار عالیقدر و از فضلای کبار آن دیار بودند.:

روانشـاد دکتر صفا، اسـتاد ممتاز دانشـگاه، در تاریخ ادبیات... گوید: خداودندگار مولانا جلال الدین محمد بن سـلطان العلماء بهاءالدین محمد بن حسـین احمد خطیبی بکری بلخی... یکی از بزرگترین و توانا ترین گویندگان متصوفه و از عارفان نام آور و سـتارهء درخشـده و آفتاب فروزندهء آسـمان ادب فارسی، شـاعر حسـاس صاحب اندیشـه و از متفکران بلامنازع عالم اسـلامی اسـت. اشـتهار خاندان مولانا به « بکری » ناشی از انتسـاب آنان به ابوبکر صدیق اسـت و این خاندان عموماً اهل دانش و ادب و خطابه و تذکیر بوده اند.

پدر مولوی ـ سـلطان العماء ـ از خطبای بزرگ و متنفذ و کبار مشـایخ صوفیه در اواخر قرن شـشـم و از تربیت یافتگان نجم الدین کبری بود.

بعد از وفات سـلطان العلماء مولانا به خواسـت مریدان، به جای پدر بر مسـند وعظ و تذکیر و فتوا و تدریس نشـسـت و پس از چندی سـید برهان الدین محقق ترمذی صاحب « المعارف »، جلال الدین را که در علوم قال به کمال رسـیده بود، در حجر تربیت و ارشـاد گرفت و برای آنکه در علوم شـرعی و ادبی کامل شـود، وی را به مسـافرت و تحصیل در حلب و دمشـق ترغیب کرد.

مولانا پس از هفت سـال، به قونیه بازگشـت و به دسـتور سـید برهان الدین، به ریاضت پرداخت و سـه چلْه متوالی بر آورد، تا نقد وجودش بی غش و تمام عیار بلکه سـرا پا نور گردید.

چون جان پاک سـید در سـنهء 638 از خاکدان تن به قرب قدس انتقال یافت، مولانا بر مسـند ارشـاد، متمکن گردید و مریدان بسـیار که حضرتش را پیشـوای دین و مفتی شـریعت و راهنمای طریقت می شـناختند، در حلقهء افاضاتش گرد آمدند.

مولانا نزدیک پنج سـال به سـنت آباء و اجداد، هم در مدرسـه به تدریس فقه و دیگر علوم اسـلامی پرداخت وهم به رسـم زهد پیشـگان مجلس وعظ و تذکیر منعقد سـاخت و مردم را تبشـیر و انذار کرد. پس مولانا پیش از آشـنایی با شـمس تبریزی با طالبان علم سـرگرم قیل و قال مدرسـه بود و فتوای شـرعی می نوشـت و از یجوز و لایجوز، سـخن می راند و غرق در مباحث لم و لا نـُسـلم بود.

سـر انجام مولوی ـ آن تکتاز عالم روحانیت و معنویت ـ در بسـتر ناتوانی افتاد و هرچه طبیبان به مداوا کوشـیدند، سـودی نبخشـید و همگام با غروب آفتاب روز پنجم جمادی الآخر سـنهء 672 از این جهان فرودین به کارسـتان غیب نقل فرمود.

آورده اند در مراسـم تشـیع جنازه، یهود و نصارای شـهر به همدردی با اهل اسـلام شـرکت داشـتند. آنان مولانا را موسی و عیسـای خود می پنداشـتند. شـیخ صدرالدین ابوالمعالی محمد بن اسـحاق قونوی از بزرگان علمای تصوف و از مشـاهیر شـاگردان شـیخ محیی الدین عربی بر مولانا نماز گزارد، اما از شـدت بیخودی و درد، پس از سـلام شـهقه ای زد و از حال رفت. به روایت افلاکی، قاضی سـراج الدین ابوالثناء محمد بن ابی بکر ارموی از اجلهء علمای عصر در برابر تربت مولانا این بیت ها را بر خواند:

کاش آن روز که در پای تو شـد خار اجل         دسـت گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سـر

تا در این روز جهان بی تو نـدیـدی چشـمم          این منـم بـر سـر خاک تو که خاکم برسر

مولانا که در طول مصاحبت و مفاوضت با شـمس الدین تبریزی، از برکت انفاس او، عارفی وارسـته و واصلی کامل شـده بود، اینک زندگی خود را وقف ارشـاد و تربیت عده این از سـاکنان مدرسـه کرد تا آنجا که مکتبی نو در تصوف به نام « مولویه » پدید آورد.

سـلسـلهء مولویه در اندک زمان عالمگیر شـد و در بسـیار کشـور ها ـ حتا در ایران ـ نفوذ و هواداران فراوان یافت. این سـلسـله که هنوز در ترکیه فعال و دارای پیروان و مریدان بی شـمار اسـت، دسـتار و کمربند و لباس مخصوصی دارند و ذکر و مراقبه و اوراد و سـماع و حلقهء ذکر جَلی در میان ایشـان متداول اسـت.

مولانا در طول زندگی سـرشـار از ماجرا، با پادشـاهان سـلجوقی و عالمان و شـاعران وقت، معاشـرت بسـیار داشـت، وزرا و رجال درباری و افراد متنفذ ـ و از همه بالاتر معین الدین پروانه نایب ایلخانان ـ در مجالس مولانا حاضر می شـدند تا بنا بر اصحَ اقوال، عارف بزرگ قرن هفتم روز پنجم جمادی الآخر سـال 672 جان به جان آفرین تسـلیم کرد.

آثار مولانا

1 ـ فیه مافیه، مجموعهء تقریرات که در مجالس خود بیان فرموده و پسـر سـلطان ولد یا یکی از مریدان یادداشـت کرده اند. موضوع کتاب، مسـائل اخلاق و طریقت و تصوف و عرفان و تبیان آیات قرآن و احادیث نبوی اسـت.

2 ـ مجالس سـبعه، مرکب از هفت مجلس از مواعظ مولاناسـت که بر سـر منبر بیان کرده اسـت.

3 ـ مکاتیب، مجموعهء مراسـلات او خطاب به معاصرین اسـت.

4 ـ غزلیات و قصائد و ترجیعات به شـرحی که در دیوان حاضر ( دیوان شـمس ) ملاحظه می شـود و مولانا تمام آنها را به نام مرادش شـمس تبریزی سـروده اسـت.

5 ـ رباعیات: نزدیک دو هزار رباعی که بسـیاری از آنها مجعول اسـت.

6 ـ مثنوی معنوی که به نام حسـام الدین چلبی آغاز کرد و متضمن شـش دفتر ( مجموعاً 26 هزار بیت ) که آخرین دفتر آن پس از دو سـال فترت سـاخته و پرداخته شـد و بعد ها دفتر مجعولی به نام دفتر هفتم بر آن ملحق کرده اند.

 

برگرفته از کتاب کلیات دیوان شـمس تبریزی چاپ دوم 1385 هـ.خ.