شماره دوازدهم سال پنجم جدی 1386 / دسامبر 2007

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بیرنگ کوهدامنی

شاعری عصیانگر و درد آشنا

 

 

دستگیر نایل

درگذشت بیرنگ کهدامنی، مرا سخت اندوهگین ساخت. زیرا او، افزود بر اینکه درد و رنج مهاجرت را تحمل میکرد، از بیماری دوامدار و استخوانسوزی هم رنج میبرد. و در عین میانسالگی، پیر و زمینگیر هم شده بود. من اکنون از فرط اندوه در سوگ این سخنسرای خوب جز همین مقالتی که دو سال بیش در بارهء چاب دو کنابش ( من ناله مینویسم و تلخ ترین فصل خدا) نوشته بودم، هیچ گفتنی ای ندارم که نثار روان باک این غزلسرا نمایم. روانش شاد باد!!:

غزل سرایی، با رنگ و بوی تازه و آمیخته با عصیان و سیاست و مقاومت در برابر استبداد و خود کامگی نظام ها و قدرت طلبان در زبان فارسی در دهه های پسین، درست از زمانی که کشور ما دچار بحران های عمیق سیا سی و جنگ و خون ریزی و تجاوز کشور های بزرگ جهان و منطقه قرار گرفت، خیلی گسترده شده و بسیاری از شاعران ما چون استاد لطیف ناظمی دکتر اسد الله حبیب، رازق فانی، حمیرا نکهت، بیرنگ کوهدامنی، صبور الله سیاسنگ، سمیع حامد و برخی دیگر؛ حس نفرت از جنگ، بیزاری از نظامهای ایدیولوژیک و مقاومت در برابر تجاوز خارجی را بیشترینه در همین فورم و قالب شعر، بیان کرده اند.

محمد عاقل بیرنگ کهدامنی، بدون شک یکی از غزل سرایان طراز اول زبان فارسی در همین راستا در همین برههء زمانی است. در دو مجموعهء شعری بیرنگ که در زمان مهاجرت چاپ شده ( من ناله می نویسم و تلخ ترین فصل خدا )، بیانگر اندیشه های بلند و عصیانگرانهء او درا ین مجموعه هاست. و این « سوز دل، ا شک روان، آه سحر، ناله شب » او هنگامی به فلک رسیده که از لانه و کاشانهء خود جدا میشود و تن به آواره گی و مهاجرت میدهد.

در همان غزل دوم کتاب « من ناله مینویسم » او میخوانیم که از دست ضحاکان مار بدوش، می نالد و خواهان ظهور « کاوه » ها برای رهایی از ستم و استبداد میگردد:

_ دیدی ا ی دوست، چه کردند و چها سفاکان

کاوه ای کو که خروشد، بکشد، ضحاکان

مار دوشان، همه را خانه بدوشان کردند

این چنین ظلم ندیدست، زمین ز افلاکان

بیرنگ، بیش از هر شاعر دیگر معاصر ما، از درد آواره گی و غربت، خسته و افسرده است و با آنکه در سر زمین رویا ها ( لندن ) و آزادی های مدنی و جایگاه دموکراسی!! زنده گی می کند، اما دروازه های امید و آزادی ها را بروی خود بسته می بیند و در واقع زندانی قفس های طلایی است. در آن دیار بیگانه و نا آشنا، آذان عشق و دوستی و همدلی و همزبانی را برای زمزمه کردن، نمی شنود. تا گوش دلش را نوازش ملکوتی بدهد:

شب تاریک و منزل دور و من، خسته

برویم روزن ا مید فردا را خدا، بسته

من آواز رهایی را نمیدانم چسان خوانم

قفس از آهن و خنجر، لبم خونین، پرم بسته

اذانی را که میخواهم کنم از بر، نمی خیزد

ازین مسجد، ازین گنبد،از آن بالای گلدسته

در جای دیگر میگوید:

در صبحدم ملولم و در شام، خسته ام

چنگ ز یاد رفته و تار گسسته ام

امید باز دیدن یار و دیار نیست

هم در قفس اسیرم و هم پر شکسته ام

بیرنگ که چرا وطن و خانه و کاشانه و بستر گرم و آغوش پر مهر خانوادهء خود را از دست داده و به غربت روی آورده است، چنین بیان میکند:

ملک من، پامال وحشت های چنگیزی شده است

وقت آن کز این ولایت باز بگریزی، شده است

سنگ باید زد به کاخ این سپهر نیلگون

این بنا از اولش با ظلم، پی ریزی شده است

غیر انسان هیچ حیوان، تابع همنوع نیست

بندهء بنده ببین، انسان ز بی چیزی شده است

بیرنگ، در این تبعید گاه، در این غربت سرا که نیش گژدم را در جگر خویش تجربه میکند، خود را هم سرنوشت و هم تبار آن پیر قبادیان ( ناصر خسرو ) میداند.

از تبار ناصرم، آواره ام، تبعیدی ام

صبحدم در بلخ و شب در ساحل فرغانه ام

او که هنوز ( 54 ) سال عمر دارد اما درد غربت، پیر و زمینگیرش کرده و مو های سرش، نقره باران شده است که خود میگوید:

پیری خودش، شکنجه کند جان آدمی

با درد و رنج و غصه سرآمد جوانی ام

بیرنگ، با وصف آ نکه در جاده های اسفالت شده و کنار قصرهای مرمرین و شبهای ستاره باران و چلچراغ های رنگین ( لندن ) زنده گی می کند، اما میهنش را دوست دارد به مردمش عشق می ورزد، کوچه، پسکوچه ها و خرابه های گل آلود، جاده های زخمی و دردمند و دیواره های شکسته و دشتهای خشک و صحرا های تف آلود وطن برایش عزیز و دوست داشتنی است:

دلم گرفته ز غربت، دعا کنید که من

بهار گاه دگر، در دیار خود باشم

به ملک غیر اگر آسمان شوم، هیچم

« روم به شهر خود و شهریار خود باشم »

ای خانهء ویرانه، برابر ننمایم

با خاک تو، با خشت تو، کاخ دگران را

او، کابل شهنامه ای را دوست میدارد و از آنجا که در جنگهای میان گروهی مجاهدان به تل هایی از خاک و آتش و ویرانی مبدل گردید، قصیده ( کابل نا مه ) را سروده است که قصیده ایست استخوانسوز، و درد ناک و غم آگین:

من در اینجا، دل مرا در کوچه های کابل است

بر زبانم نام او، بر لب، نوای کا بل است

جامه ئ نیلی به تن دارد، درخت سوگوار

سال و ماه و هفته ها، روز عزای کابل است

از همین سبب است که سراسر وطن را بی نور و بی ستاره و بی گل و گیاه و بی سبزه و بی بهار می یابد که خورشید و طراوت و تازه گی و زیبایی ها از آن رخت بسته اند. و جای آن را سکوت و وحشت و خون و آتش فرا گرفته است:

سرد است و بی ستاره، سراسر جهان ما

یک شب ستاره خیز نشد، آسمان ما

این باغ سال هاست ندارد گل و گیاه

بیگانه با بهار، همه بوستان ما

دیگر از ویژه گی های شعر بیرنگ، عصیان در برابر جهان، طبیعت و خدا است. و کمتر شاعری داریم که با این صراحت و جرات که دکانداران دینی پیوسته در کمین دیگر اندیشان نشسته اند، و سلاح ارتداد و کفر را همیشه در بغل دارند، و حکام و زمام داران مستبد، که خود را در سایهء دین و مذهب پنهان کرده اند، چنین عصیانگری کرده باشد بیرنگ میگوید:

چه کرده بنده ی فرمانبرت خداوندا؟

کشیده آتش خشمت زبانه از چپ و راست

نه ما، ز نسل ثمودیم، پس چرا کردی؟

دوباره باد بلا را روانه از چپ و راست؟

او از خداوند میخواهد که از شر این دیو ها، این حکمرانان و امیران خودکامه و خون آشام نجاتش داده بجای امن، در کشور عشق و دوستی به سرزمین عدالت ببرد و سایهء این خون خواران را از سرش دور کند:

بی خانمان و خسته و خونین پرم خدا

بارد تگرک و صاعقه بر کشورم خدا

این دیو،این خدیو، دگر سایهء تونیست

بردار دست سایهء خود، از سرم خدا

این آسمان به کینهء من بسته دل، ببر

سوی سپهر دیگر خود، اخترم، خدا

و در جای دیگر میگوید:

از کجا پایان شب را بود باید انتظار

چارهء کن ای خدا، خورشید زندانیست اینک

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم حرف خدا

در کتاب ما همه آیات شیطانیست، اینک

و یا:

بگردی گر سراسر کوچه و شهر و دیار من

نیابی خاطری خرم، نبینی خانه ای آباد

ایا پروردگار دشت و کوه و جنگل و صحرا

نه از تو، خلق تو خوشنود، نه از تو، بندگانت شاد

هنگامیکه تندیس های بودا در بامیان توسط طالبان کور دل و بی فرهنگ در سال 2001 م تخریب و بخاک یکسان شدند، روح و اندیشه همه پیروان ادیان جهان را خونین و آزرده کرد، شاعران و هنرمندان جهان نیز در سوگ او نوحه ها کردند و سوگنامه ها نوشتند. بیرنگ نیز، قصیدهء دردناک و استخوان سوزی انشاد کرد که چند بیت آن را می آورم:

ای سنگ، ای شکوه مقدس، ترا درود

از سبزه و ستاره و از ساحل کبود

ای بیشهء بهشت خدایی، ترا سلام

بودا به نقش سنگ، در آغوش تو غنود

ای شاهکار دست بشر در طی قرون

خورشید و کوه و دره، شکوه تو می سرود

ای قامت بلند تو، تاریخ را نماد

ای نام با شکوه تو، فرهنگ را نمود

یک فوج از کرانهء وحشت، فرا رسید

با توپ و با طیاره و با گرز و با عمود

آمد گروه جاهل اوباش بیخبر

تندیسه را شکست و بخاکش فرو نمود

ای طالب! ای کتاب جنایت، به نام تو

بودا، چه گفته بود خود آیا چه کرده بود

ای سنگ، در عزای تو من، گریه میکنم

در زیر آسمان خدا، مثل تو، نبود!

( هلند_   2005 )

 

 

 

 

 

 

 

 

دستگیر نایل