شمارسوم سال پنجم حمل 1386 / مارچ 2007

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خورجین عطار

تهيه کننده و گردآورنده  )اسکاري )

 

بهرام گور

 

بدانكه كه شد پادشاهيش زاست         فزون گشت شادی و انده بكاست

يكي از روزها بهرام گور با گردان و دلاوران به نخجير رفت. پيرمردي با عصايي در مشت پيش شتافت و گفت: شاها در شهر ما دو مرد بانوا و بی نوا زندگي مي كنند: يكي جهود بدگوهري است پر از سيم و زر به نام براهام و ديگري مردي است خوش گفتار و آزاده به نام لنبک آبكش. چون بهرام گور دربارهء ايشان پرسید، مرد چنين پاسخ داد كه لنبک آبكش سقائي است جوانمرد كه نيم از روز را به فروش آب مي گذارند و در آمد آن را در نيمه ديگر خرج مهمانان از راه رسيده می كند و چيزي از بهر فردا نمي اندوزد؛ اما براهام با آنهمه گنج و دينار در پستي و زفتیی شهرهء شهر است .شاه فرمود تا بانگ بر زنند كه كسي را حق آن نيست كه از لنبک آبكش آب خريداري كند. همينكه شب فرا رسيد سوار شد و چون باد بسوي خانـهء لنبک راند و بر در فرود آمد و حلقه بر زد و گفت: از سپاهيان ايران دور مانده ام و اكنون بدين خانه رو آورده ام اگر اجازه بدهی تا در اين خانه شب را بسر آورم به جوانمرديت گواهي می دهم. لنبک از گفتار خوب و صداي او شاد گشت و گفت: اي سوار فرود آي كه اگر با تو ده تن ديگر هم بودند همه بر سرم جاي می گرفتند .بهرام فرود آمد و اسب را به لنبک سپرد لنبک در زمان يك دست شطرنج پيشش نهاد و به فراهم كردن خوردني پرداخت و چون همه چيز آماده گشت شاه را به خوردن خواند و پس از آن با شادي جام مئي پيش آورد.

عجب ماند شاه از چنان جشن او        وزان خوب گفتار و آن تازه رو

بهرام خفت و چون بامداد پگاه چشم برگشاد لنبک از او درخواست كه آن روز هم مهمانش باشد و اگر ياري خواهد كسي را طلب كند. شاه پذيرفت و آن روز در سراي لنبک ماند لنبک مشک آبي كشيد و به قصد فروختن بيرون رفت، اما هرچه گشت خريداري نيافت؛ پيراهن از تنش بيرون كشيد و فروخت و دستاري را كه در زير مشک می نهاد در بر كشید، پس از آن به بازار رفت و گوشت و كشكي خريد و به خانه بازگشت آن روز هم خوردند و نوشيدند و مجلسي آراستند.

روز سوم باز لنبک نزد بهرام رفت و گفت: امروز نيز مهمان من باش. بهرام پذيرفت و در خانه ماند، لنبک به بازار رفت و مشک را نزد پيرمردي گروگان گذاشت و گوشت و ناني خريد و شادمان برگشت و در فراهم آوردن غذا از بهرام ياري خواست.

بهرام گوشت را ستاند و به آتش نهاد. باز غذا خوردند و به ياد شهنشاه جام مي برگرفتند.

روز چهارم لنبک گفت: گرچه در اين خانه آسايش نداري، اما اگر از شاه ايران نمي هراسي دو هفته در اين خانهء بي بها منزل كن. بهرام بر او آفرين كرد و گفت سه روز در اين خانه شاد بوديم، سخنهاي تو را جايي خواهم گفت كه از آن دلت روشـن گردد و اين ميزباني برايت حاصلي نيكو آورد. پس از آن با دلي شاد به نخجيرگاه بازگشت و تا شب به شكار پرداخت و چون تاريک گشت پنهاني از سپاه روي سوي خانهء براهام نهاد، حلقه بر دركوفت و گفت از شهريار دور مانده ام و راه را نميدانم و لشكر شاه در تيرگي شب نمي‌ يابم، اگر امشب مرا جاي دهي رنجي از من نخواهي ديد .پيشكار نزد براهام رفت و آنچه شنيد باز گفت: براهام پاسخ داد كه در اينجا اقامتگاهي نمي يابي. بهرام اصرار كرد و گفت: يک امشب جايي بده ديگر چيزي نخواهم خواست. براهام پيغام فرستاد كه: بيدرنگ برگرد كه اين جايگاه تنگي است كه در آن جهود درويش و گرسنه اي برهنه بر زمين مي خسبد. بهرام گفت به سراي نمي آيم تا رنجي نرسانمت، اما بگذار كه بر اين در بخسبم. براهام گفت اي سوار مي خواهي بر در بخسبي و چون كسي چيزيت را بدزدد مرا رنجه داري.

به خانه در آي ار جهان تنگ شد        همه كار بي برگ و ببرنگ شد

په پيمان كه چيزي نخواهي زمن          ندارم به مرگ آب چين و كفن

بهرام نزديک در جاي گرفت اما براهام كه او را پذيرفت پر انديشه گشت، با خود گفت اين مرد بي حيا از درم نمي رود و كسي ندارم كه اسبش را نگه دارد: پس گفت اگر اين اسب سرگين بيندازد و خشت خانه را بشكند بايد صبح زود سرگين را بيرون ببري و خاكش را جاروب كني و به دست بريزي و خشت پخته تاوان دهي. بهرام پيمان بست كه چنان كند، فرود آمد و اسب را بست و تيغ از نيام كشيد.

نمد زينش گسترد و بالينش زين         بخفت و دو پايش كشان بر زمين

جهود درخانه را بست و سفره انداخت و به خوردن پرداخت و به بهرام رو كرد و گفت: اين داستان را از من بخاطر داشته باش.

به گيتي هر آنكس كه دارد خور            چو خوردش نباشد همي بنگرد

بهرام گفت اين داستان را شنيده بودم و اكنون به چشم مي بينم. جهود پس از خوردن مي آورد و از نوشيدن شاد گشت و باز رو به سوار كرد و گفت:

كه هر كس كه دارد دلش روشن است            درم پيش او چون يكي جوشن است

كسي كاو ندارد بود خشک لب                 چنان چون توئي گرسنه نيم شب

بهرام گفت اين شگفتي ها را بايد بياد داشت و چون صبح شد از خواب برخاست و زين بر اسب نهاد، براهام پيش آمد و گفت: اي سوار به گفتار خود پايدار نيستي.

به يادت هست كه پيمان بستي كه سر گين اسب را با جاروب برويي. كنون آنچه گفتي بروب و ببر. بر نجم ز مهمان بيدادگر

بهرام گفت: برو كسي را بخوان تا سرگين را از خانه به هامون برد و در ازايش از من زر بستاند.

بدو گفت من كس ندارم كه خاک             بروبد برد ريزد اندر مغاک

بهرام چون اين سخن شنيد فكر تازه اي در سرش راه يافت. دستار حريري پر مشک و عبير در ساق كفش داشت بيرون آورد و سرگين با آن پاک كرد و همه را با خاک به دشت انداخت، براهام شتابان رفت و دستار را برگرفت بهرام در شگفت ماند و

براهام را گفت ايا پارسا            گر آزاديت بشنود پادشا

ترا در جهان بي نيازي دهد             بر اين مهتران سرفرازي دهد

پس با شتاب به ايوان خويش بازگشت و همهء شب در آن انديشه بود و آن راز را با كس در ميان ننهاد، صبح چون تاج بر سر نهاد فرمان داد تا لنبک آبكش و جهود بدنام را حاضر كردند. پس فرمود تا مرد پاكدلي بشتاب به خانهء براهام برود و هر چه در آنجا مي يابد همراه بياورد.

مرد پاكدل چون به خانـهء جهود رسيد همهء خانه را پر از ديبا و دينار ديد، از پوشيدني و گستردني و زر و سيم؛ بحدي كه نتوانست آنرا بشمارد. هزار شتر خواست و همه را بار كرد و كاروانها براه انداخت، چون به درگاه رسيدند مرد دانا به شاه گفت:

كه گوهر فزون زين به گنج تو نيست         همان مانده خروار باشد دويست

شاه در شگفت ماند و در انديشه فرو رفت، پس از آن صد شتر از زر و سيم و گستردني ها به لنبک آبكش سپرد و براهام را خواست و گفت كه آن سوار كه مهمان تو شد داستانت را برايم نقل كرد.

كه هر كس كه دارد فزوني خورد           كسي كو ندارد همي پژمرد

كنون دست يازان زخوردن بكش             ببين زين سپس خوردن آبكش

پس از آن از سرگين و دستار زربقت و خشت و همه چيز با آن سفله سخن گفت و چهار درم به او داد تا سرمايه اش سازد، مرد جهود خروشان بيرون رفت.

به تاراج داد آنچه در خانه بود             كه آن را سزا مرد بيگانه بود.

 

بالا