شماره هفتـم سال پنجم اسد 1386 / جولای 2007

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خشـونت بر زنان

 

صوفيا راد مرد

 

زنان يعني همان مادران، خواهران، همسران و دختران نيمي از پيكره‌ي جامعه‌ي جهان را تشكيل مي‌دهند. نيمه‌ي زيباي آن، نيمه‌ي عشق آفرين آن، نيمه‌ي نيروزاي حركت آفرين آن. نگاه مرد سالارانه به زن بايد تبديل به نگاه انسان سالارانه شود. زن جنس نيست كالا نيست، انسان است.

در جنگها هميشه مردان می ميرند و زنان فرزندان دشمن خود را به دنيا می آورند ) چنگيز خان مغول (

زمانی که چنگيز مغول اين حرف را زده بود بم وجود نداشت. جنگها معمولاً در خارج از شهر ها صورت می گرفت، جمعيت شهر ها زیاد نبود و ابعاد جنگ ها به گستردگی امروز نبود.

از آنجايی که کشتگان جنگ عمدتا جنگجویان را در بر می گرفت و جنگجويان عمدتاً مردان بودند، پس تلفات جنگ ها ار ميان مردان بود و سپاه فاتح آنچه از آن سپاه شکست خورده بود چپاول می کرد. زنان نيز در زمره املاک قرار می گرفتند، در کنار وسایل و احشام و بین افراد سپاه پيروز تقسيم می شدند.

بدون اينکه دخالتی در سرنوشت خود داشته باشند به عنوان بردگان جنسی مورد تجاوز مستمر، سوء استفاده و آزار جنسی قرار می گرفتند. زندگی زن تمام و کمال بستگی به رحم و انصاف صاحب جدید او داشت.

او برده ای بود که در بهترین صورت می توانست به عنوان کنیز خانه گی مورد بهره برداری قرار گيرد و فرزند به دنيا آورد. و اين داستان گذشته های دور است، داستان دوران بربريت، آن زمان که خبری از لوايح حقوق بشر نبود و زن به عنوان انسانی کامل به حساب نمی آمد.

اکنون چه منتظر زنان است؟

جنگهای مدرن از محدوده ميدان های جنگ خارج شده اند. سلاح های پيشرفته جنگ ها را به شهر ها و اماکن مسکونی کشانده است و تمامی مردم کشوری که مورد تهاجم قرار گرفته است از زن و مرد و کودک مورد هجوم قرار می گيرند. هر چند که هنوز عمده سربازان را مردان تشکيل می دهند ( در بسياری موارد زنان نقش کمک رسانی در جبهه ها را به عهده می گيرند ) اما از آنجا که جنگ ابعاد وسيعتري پيدا کرده است، کشته شده گان در حد سربازان و افراد مسلح باقی نمی ماند و افراد غير نظامی و بی دفاع عمده ترين تلفات جنگ را به خود اختصاص می دادند. اما اين همه باعث نشده که خشونت جنسی که در زمان بربريت در مورد زنان اعمال می شد از بين رفته باشد. شايد از آنجا که جنگ خود عين بربريت است، جنگ های دنيای مدرن اين ستم جنسی را به شکلی به مراتب وحشتناک تر به زنان تحميل می کند.

در جنگ جهانی دوم دختران زيبای يهودی که به قرارگاه های اجباری برده می شدند توسط مقامات آلمانی و فرماندهان اردو انتخاب شده و برای کار اجبار به خانه های آنان برده می شدند. در کشور های اشغال شده توسط اردوي آلمان، زنان و دختران جوان که وادار به تن فروشی می شدند در عشرتکده های مخصوص سربازان آلمانی به کار مشغول می شدند. این زنان بعد از جنگ و شکست آلمان نازی توسط مردم مورد لعن قرار می گرفتند و سرهای شان تراشيده می شد و در خيابان های گردانده می شدند.

مورد خاص آن تقبيح زنانی که با سربازان و افسران آلمانی رابطه داشتند در ناروي و فرانسه بود. در ويتنام سربازان آمريکايی به دختران و زنانی که در دهکده های محاصره شده می يافتند تجاوز می کردند. اين تجاوز ها به صورت دسته جمعي انجام می شد و اگر زنان بر اثر تجاوزات دسته جمعي از بين نمی رفتند بعد از آن به قتل می رسيدند. بسياری از زنان برای آنکه به دست سربازان دشمن نیافتند خود کشی می کردند، و بسياری از اين زنان که زنده به دست سربازان نيرو های مخالف افتادند مورد تجاوز فرار گرفتند. فحشا در اکثر کشورهای جنگ زده تنها طريق کسب معاش زنان تنها که گاه سرپرستی خانواده ای را هم بر عهده دارند به شمار می رود و مشخص است که در چنين شرايطی اکثريت مشتريان مرد را سربازان تشکيل می دادند.

این ها تنها مثال های کوچکی بود از انبوه آنچه در جنگ روا می شود. و تمام اين مثال ها نشان دهنده آن است که وضعيت زنان نه تنها بهتر نشده است که به مراتب بدتر هم شده. گفته چنگيز خان مغول امروز صدق نمی کند، چرا که امروز بر خلاف زمان بربريت زنان هم در آمار تلفات جانی قرار دارند و هم در معرض خشونت جنسی به مراتب وحشيانه تری قرار می گيرند. اين همه در حالی است که قوانين متعددی برای جلوگيری از خشونت بدون دليل در جنگ ها بر روی کاغذ نوشته شده است. هرگز در هيچ کجای دنيا هيچ محکمه ي به مسئله خشونت جنسی اعمال شده در جنگ ها نپرداخته است.

زنان و شرايط خانوادگي

بارها و بارها شاهد اين بوده ايم كه مردي همسرش را آماج توهين و ناسزا مي كند، برادری خواهرش را زير ضربات مشت و لگد مي گيرد، و ده ها آزار و اذيت ديگر در کوچه و بازار کار روزانه و مصروفيت جوانان بي کاره و هرزه است. و در اغلب اين مواقع پاسخ زناني كه آماج اين خشونت ها بوده اند فقط سكوت است و سكوت است و سكوت. و گاهي اشكي و آهي که نشان از درد التيام ناپذير اين خشونت ها دارد.

چراخشونت؟

چرا بسياري از زنان در خانه، در خيابان و در محل كار و... در مقابل مرداني که جسم و روح شان را آزار مي دهند سكوت مي كنند؟

شايد يكي از دلائل اين سكوت، فرهنگي باشد که همواره زن خوب، را زنی سر به زير و مطيع تعريف کرده که اگر از اين دايره پا را فراتر نهد مستحق مجازات است، بر طبق اين فرهنگ اگر زن در محيط خانه مورد خشونت قرار بگيرد بايد براي حفظ آبروی خانوادگی سکوت کند و خشونت مرد را که گاه پدر است، گاه برادر و گاه شوهر به حساب خستگی او و فشار کار بیرون بگذارد و با سکوت و بزرگواری خود مردان را شرمنده کند ـ كه البته اغلب اين شرمندگي و پشيماني ديري نمي پايد و بعد از گذشت مدتی خشونت از سر گرفته می شود ـ و اگر خشونت در خارج از خانه و در خيابان يا محيط كار باشد باز هم اين زن خشونت ديده است که بايد سکوت کند و گاه حتا اين موضوع را با اعضای خانواده خود هم در ميان ننهد چرا که در اين گونه مواقع هم بر طبق اين كليشه رايج كه " کرم از خود درخته و حتماً کاری کرده که مزاحمش شده اند " يا اينکه ميگويند  “ تا شمال نزند درخت نمي جنبد " آنکه مقصر شمرده می شود زن است و حتا اگر بي گناهی او مسلم باشد، زنی که مورد هتک حرمت قرار گرفته به هر حال مايه ننگ و آبرو ريزي است و تا آنجا که ممکن است بايد مسئله را به سکوت برگزار کرد.

متاسفانه بسياری از زنان نه تنها تسليم اين فرهنگ شده و در مقابل اعمال خشونت لب به شكايت نمي گشايند بلکه گاه تحت تاثير کليشه های رايج به جای سرزنش اعمال کننده خشونت، خود را سرزنش می کنند و به دنبال خطايی مي گردند که بخاطر آن مستحق اين خشونت گشته اند.

در حالی که هيچ انسانی استحقاق اعمال خشونت های جسمی و روحی را ندارد و خشونت گران صرف نظر از آن كه قربانيان شان خطايی کرده باشند یا نه بهانه هايی برای اعمال شان خواهند تراشيد.

در رابطه با خشونت های خيابانی يا خشونت هايي که در محل کار اعمال می شود نيز تجربه های شخصی زنان نشان می دهد که نوع پوشش و آرایش زنان هيچ تاثيري در کاهش يا افزايش اینگونه خشونت ها ندارد و چه چادر سرت باشد يا نباشد، چه آرايش داشته باشي و يا از فرط خستگي رنگ بر صورت نداشته باشی در هر صورت زن بودن تو برای شنيدن انواع کنايه و پرزه گويي و لمس هاي شهواني و نگاه هاي شيطنت بار و تقاضا های آنچناني کفايت مي کند و اين آزار و اذيت ها هيچ ربطی به نحوه پوشش وضعيت ظاهری فردی خشونت ديده ندارد. موقعيت فرودستي زنان و نبود حمايت اجتماعي از زنی که مورد خشونت قرار گرفته است، دليل ديگري است که زنان را مجبور به تحمل خشونت می کند.

در خشونت های خانگي زنان به دليل وابستگي اقتصادي، نبود حمايت های مالي و عاطفی از طرف خانواده، نداشتن جائی برای پناه بردن و از همه مهمتر بخاطر وجود فرزندان خشونت را تحمل می کنند و دم بر نمی آورند. چون در صورت اعتراض به اين خشونت ها يا بايد به خانواده شان پناه ببرند که خانواده ها در اغلب موارد توصيه به سوختن و ساختن می کنند و از دختران خود می خواهند که آنقدر به سکوت و صبوری ادامه دهند تا مرد سر به راه شود و يا بايد به قانون پناه ببرند که متاسفانه مراجع قانونی تا هنگامی که اين خشونت ها به مرگ منجر نشود آن را چندان جدی نمی گيرند و خواستار حل و فصل آن در حوزه خصوصی هستند. در قوانين ما نيز مواد خاصی برای حمايت از زنان در برابر خشونت وضع نشده است و نهايت برخورد قانون گرفتن تعهد و پرداخت ديه ای است که اغلب به دليل خشم مرد از اعتراض و شکايت زن و سر براه نبودنش، پس از بازگشت به خانه اوضاع وخيم تر نيز مي شود.

زنانی که در اين چرخه گرفتار می شوند، به دليل استمرار خشونت اعتماد به نفس خود را از دست داده و خود را نا توان از تغییر شرايط موجود مي بينند و از همين رو خشونت را به عنوان یک امر طبيعی می پذيرند و حتا پذيرفتن اين حقيقت تلخ را به دختران خود توصيه می کنند. اين در حالی است که واكنش های زنان و دختران جوان نسبت به خشونت نشانگر پائين آمدن آستانه تحمل آنها و شکستن اين سکوت تاريخی است.

زنان جوان با بدست آوردن استقلال اجتماعی و اقتصادی و حتا همين نيمه استقلالی که با تحصيل و کار های نيمه وقت بدست آمده کمتر حاضر به پذيرش موقعيت فرودستي هستند که برای مادرانشان به مثابه وحی منزل در آمده بود .آنها به صورت مثبت و منفی به اعمال خشونت واکنش نشان می دهند و تلاش می کنند تا آنجايی که می توانند به اعمال خشونت بر عليه خود اعتراض کنند.

هرچند اين تلاش حتا برای اين دسته از زنان جوان نيز تنها در عرصه خصوصی مثمر ثمر بوده و همچنان در عرصه عمومی جامعه آماج انواع و اقسام خشونت های كاری، روانی، جنسی و سياسی هستند و هر گاه در عرصه خصوصی نيز نيازمند مداخله قانون شوند چاره ای جز پذيرش شکست ندارند و با وجود اينکه که بر خلاف مادران خود سکوت نمی کنند و تا آخرين لحظه برای احقاق حق شان مبارزه می کنند اما به نظر می رسد مبارزه با خشونت در عرصه عمومی و قانون گذاری نيازمند يک اراده جمعی است که جز با شکستن سکوت تاريخی جامعه زنان محقق نمی شود.