|
||||||||
|
|
از کتاب نی نامه: استاد خلیل الله خلیلی
روابط مثنوی با الهی نامه:
حکیم الهی و عارف اسـرار کبریائی ابوالمجد مجدود بن آدم سـنائی نخسـتین کسـیسـت که کتاب مسـتقل در حقایق و معارف منظوم نموده و از اسـتادان و سـر آمدان این طایفه علیه محسـوب اسـت. اگر چه خواجۀ مناجاتیان عبدالله انصاری هراتی غزل های عارفانه و رباعیات شـور انگیز سـروده و ابوسـعید ابوالخیر مینهی ترانه های شـیوا دارد، اما حکیم ارجمند و سـخن سـرای بزرگ ما سـنائی غزنوی در این فن داد اسـتادی داده و آن زلال حقایق و دقایق را که مردم تشـنۀ آن بوده اند در بحر سـخن منظوم در آورده. و با چشـمۀ فیاضی که از درون جان وی برخاسـته بود حدیقۀ عرفان را آبیاری نموده و با مشـعل انوار الهی طریقۀ تحقیق را روشـن گردانیده و سـیر عباد را بسـوی معاد معین فرموده اسـت. مولینا جلال الدین خداوندگار بلخ به عارف بزرگوار غزنی و آثار وی اردات کامل داشـته و با وجود آنکه تخمیناً صد سـال میان این دو دریای معارف برزخ واقع گردیده خود را پیرو و شـاگرد او می دانسـته اسـت و به کتاب الهی نامه که عبارت از حدیقة الحقیقة یا سـنائی آباد می باشـد بس احترام داشـته و آنرا بمثابۀ کتب مقدس شـایسـتۀ تعظیم و توقیر پنداشـته اسـت. شـمس الدین افلاکی در مناقب العارفین نکاتی مهمی ضبط کرده که می توان از آن دانسـت که خداوندگار بلخ به آئین اویسیان چه روابط اسـتوار به شـخصیت معنوی حکیم غزنه داشـته و حتی در حال اسـتغراق و سـماع مقابل تخیل روحانیت وی مکرر گردن می نهاد. شـهاب الدین گوینده و عثمان قوال روایت کردند که روزی در مدرسـه سـماع عظیم بود، حضرت مولینا از حد بیرون شـور ها کرده دم بدم تا تخت گویندگان منحنی گشـته عذر ها می خواسـت و مکرر عذر می نمود اصحاب را اعتقاد یکی از هزار می شـد که تواضع با که می کند چون سـماع به پایان رسـید چلپی حسـام الدین سـر نهاد و آن راز را پرسـید. خداوندگار فرمود « سـر روحانیت خواجه حکیم سـنائی متمثل شـده بود و تجسـد می نمود من دمبدم عذر می خواسـتم تا از من خوشـنود باشـد. » که این حالت را تمثیل و تروض و تجسـد گویند. (1) همچنین سـراج الدین مثنوی خوان از حسـام چلپی روایت میکند که گفت روزی کسی را سـوگند می دادم و بجای قرآن، الهی نامۀ سـنائی را پوشـانیده بر رحل گذاشـته بودم در این حال خداوندگار وارد شـد قضیه را عرض نمودم فرمود: « چرا الهی نامه را می پوشی این معانی که در کتاب ذکر شـده مقتبس اسـار قرآن می باشـد. » ×××××× بهاء الدین بحری روایت می کند که روزی مولینا فرمود: « هر که بسـخنان عطار مشـغول شـود از سـخنان سـنائی مسـتفید شـود و هر که سـخنان سـنائی را به جد مطالعه آرد بر سـر سـخنان ما واقف گردد. » بهاء الدین بحری گوید: روزی در مدرسـه قامعی شـاعر به حضور مولینا در بارۀ سـنائی اسـالۀ ادب نمود مولینا سـخت بر آشـفت و گفت اگر عظمت سـنائی را میدیدی کلاه ار سـرت می افتاد... اصطلاحاتی اسـت مـرا بدال را کـه نـبـاشــد زان خـبـر اقــوال را زان نماید ایـن حـقـایـق نـاتـمــام که بر این خامان بود فهمش حرام روزی مولینا در حجرۀ چلپی بدرالدین آمده دید خودش خفته و الهی نامه را در پس پشـت خود نهاده اسـت. فرمود، خواجۀ حکیم حاضر، و تو در خواب رفته ئی همانا که رعایت ادب از سـایر طاعات بهتر اسـت.(2) این روایات را که ذکر نمودیم افلاکی در مناقب العارفین آورده در کتاب مثنوی معنوی از الهی نامۀ حکیم سـنائی غزنوی نکات فراوان آورده شـده که برخی را مولینا تصریح کرده و حصۀ بسـیار در ضمن قصص و تماثیل و حقایق آمده و چنان اتحاد معنوی میان این دو کتاب موجود اسـت که انسـان گمان می کند دو نور از یک مشـعل تابیده یا دو میوه بر یک شـاخ ببار آمده یا دو شـگوفه در یک بهار خندیده باشـد. و باید چنین دانسـت زیرا این بزرگان در جرس یک کاروان راه می پیمایند و بسـوی یک روشـنائی می شـتابند و تشـنۀ یک زلالند، بحث در مماثلت میان حدیقه و مثنوی از این مقدمۀ مختصر خارج اسـت البته تحقیق این مبحث مسـتلزم فحص تدقیق فراوان و شـایسـتۀ تدوین کتابی مفصل و مسـتقل می باشـد. در این جا شـواهدی چند بطور مثال آورده می شـود: در حکایت پیلان و خانۀ تاریک و کوران ـ این حکایت در حدیقه چنین منظوم گردیده: بـود شـهری بـزرگ در حـد غـور ونـدران شـهـر مردمان همه کـور پـادشــاهی در آن مکـان بـگـذشـت لشـکر آورد و خیمه زد بر دشـت داشــت پـیــل بـزرگ بـا هـیـبــــت از پی جاـه و حشـمـت و صولـت مــردمـان را ز بـهـــر دیـدن پـیــل آرزو خـاسـت ز آنـچـنـان تـهویل چـنـد کـور از مـیـان آن کـــــوران بـر پـیـل آمـدنـد از آن غـــــوران تـا بـدانـنــد شــکل و هـیـأت پـیـــل هـر یـکی تـازیـان در آن تـعـجیـل آمـدنـد و بـدسـت می ســــــــودنــد زانـکه از چـشـم بی بصر بودنـد هــر یـکـی را بـلـمس بـر عضوی اطـلاع اوفـتـــاد بـر جـــــــزوی هـر یـکی صـورت مـحـالی بسـت دل و جــان در پـی خـیـالی بسـت چـون بـر اهـل شــهـر بـاز شــدنـد بـر شــان دیـگــران فـراز شـدنـد آرزو کــرد هــر یــکـی ز ایـشــان آنـچـنـان گـمـرهـان و بـد کیشـان صــورت و شــکل پـیـل پـرسـیـدنـد و آنـچـه گـفـتـنـد جتمتله بشـنیدنـد آنـکـه دسـتـش بسـوی گـوش رسـیـد دیگـری حـال پـیـل از او پرسـید گفـت شـکلـیـسـت سـهمـنـاک عظیـم پهن و صعب و فراخ همچو گلیم وانکه دسـتش رسـیـد زی حرطــوم گـفـت گشـتسـت مـر مـرا معـلوم راست چون ناودان میانه تهی است سـهمناک است و مایۀ تبهی است وانـکـه را بـد ز پـیـل ملـمـوســش دست و پای سطبر و پر بوسش (3) گفت شکلش چنانکه مضبوط اسـت راست همچون عمود و مخروط است هــر یـکی دیـده جــزوی از اجـزا هـمــگان را افـتـــاده ظـــن خــطـا هـیـــچ دل را، ز کـــلـــی آگـه نی عـلـم بـا هـیـچ کــور هـمـــــه نـی جـمـلگـی را خـیــال هـای مـحـال کـرده مانـنـد غـنـفـره (4) بجـوال از خــدائی خـلایـق آگــه نـیـسـت عـقـلا را در این سـخن ره نیسـت حضرت مولینا این داسـتان را چنین به نظم در آورده: پـیـــل انــدر خـانــۀ تـاریـک بـــود عــرض ره آورده بــودنـد هـنـود از بـــرای دیـــدنــش مــردم بســی اندران ظلمت همی شـد هر کسی دیـدنـش با چشـم چـون ممکـن نبـود انـدران تـاریکیش کـف می بسـود آن یکی را کـف بخـرطوم اوفـتــاد گـفـت همچـون نـاودانسـتش نهـاد آن یکی را دست بر گوشش رسیـد آن بـر او چـون باد بیزن شـد پدید آن یکی را کف چو بر پایش بسـود گفت شـکل پـیـل دیـدم چون عمود آن یـکـی بر پشـت او بنهــاد دسـت گفت خود این پیل چون تختی بدست هم چنین هریک بجزوی چون رسید فـهـم آن مـیـکـرد هـر جامی تـنـیـد از نظـر که گـفـت شـان بـد مختـلف آن یکـی دالـش لـقـب داد آن الــف در کـف هـر کس اگـر شـمـعـی بـدی اختلاف از گفت شان بیرون شدی چشم حس همچون کف دست است و بس نیسـت کس را بر همه آن دسترس آنچه را حکیم غزنه در این باب در بیست و دو بیت بیاورده خداوند گار بلخ در پنجاه [؟] بیت شـرح و بسـط داده. رنگ داسـتان در ظاهر تفاوت ندارد و مطلب این اسـت که انسـان از کشـف راز هسـتی عاجز می باشـد آنچه فلاسـفه هر یک از ظن خود تاویل نموده اند مشـابه آنسـت که هر کدام جزئی از پیکر بزرگ پیل را لمس نموده و آنرا شـرح داده اند. اکنون باید تأمل کنیم که آنچه را حکیم سـنائی در الهی نامه منظوم نموده مولینا بچه علت دو باره در مثنوی آورده. آیا تنها می خواسـته بحر شـعر را تبدیل کند و هنر خود را بنماید یا از این داسـتان نظر دیگر دارد و چیزی بر آن افزده اسـت؟ بعقيدۀ این عاجز با وصف آنکه ظاهر داسـتان یک صبغه دارد و حتی در تشـبیهات هر دو اسـتاد نیز اختلاف بسـیار جزئی می باشـد چنانکه سـنائی خرطوم را به ناودان و پای پیل را به سـتون تشـبیه کرده؛ مولینا نیز همین کار را نموده تنها حکیم گوش را به گلیم و مولینا به باد بیزن ( پکه ) تشـبه کرده و یک تشـبیه بر تشـبیهات حکیم افزوده که پشـت پیل را به تخت تشـبه کرده اسـت و پیل را چه غوریان دیده باشـند و چه غیر آن در نتیجه تفاوت وارد نمیکند. تنها تفاوت در یک امر مهم اسـت و آن این اسـت که در داسـتان حکیم مردمی که به تماشـای پیل آمده اند همه کور بودند اما در داسـتان مولینا این مردم کور نمی باشـنند و همه چشـم دارند. و حرف این جاسـت که تنها کور از دیدن پیل عاجز نیسـت بلکه بینا نیز با این چشـم ظاهر پیل را در خانۀ تاریکی دیده نمی تواند و اگر شـمع هدایت بتابد این اختلاف رفع می شـود: چشـم حس در خانۀ تاریک چون کف دسـت اسـت. چنانکه گوید: در کـف هـر یک اگر شــمـعـی بدی اختلاف از گفت شـان بیرون شـدی چشـم حس همچو کف دسـت اسـت و بس نیسـت کف را بر همه آن دسـترس وانگاه چندین دقایق و نکات بر داسـتان افزوده و گویا کلمات اسـتاد غزنه را شـرح نموده و مثال های بسـیار شـیوا و شـیرین و دل انگیز بر آن افزوده و در این داسـتان اسـت که گفته: چشـم دریا بین دیگر و چشـم کف بین دیگر اسـت. کف از مدد دریا می جنبد، شـگفت اسـت که انسـان کف را می نگرد و دریا را نمی بیند. گوید اگر من از آن اسـرار در کسـوت صورت و تمثیل سـخن گویم می ترسـم مردم در صورت مشـغول گردند و بلغزند. انسـان چون گیاه پایش در زمین فرو رفته، بدون یقین به وزش باد سـر می جنباند ـ هنگامی که انسـان از عدم بوجود آمده مگر مسـت و بیخود بوده که راه آمدن را فراموش کرده. این جهان مانند درخت اسـت و ما میوه های خام آنیم تا وقتی که میوه خام باشـد سـخت در شـاخ می چسـپد و شـایسـتۀ بردن به کاخ نمی باشـد. جنین تا خام اسـت خون می آشـامد و همین که پخته میشـود چشـمش باز میگردد و از تاریکی به روشـنائی می رود و شـیر گوارای مادر را می نوشـد. آنگاه در پایان سـخن گوید حق آنسـت که روح القدس بتو گفته آن سـخن را نه تو خود گفته توانی و نه من و نه غیر من بتو گفته توانیم. دم مزن تا از او بشـنوی و اسـراری که در کتاب و خطاب نیابی از زبان بی زبانی سـمع کنی و از آفتاب گوش داری: چشـم دریا دیگر اسـت و کف دگـر کـف بهـل وز دیـدۀ دریـا نگــــر جنبش دریا ز کف ها روز و شـب کف همی بینی و دریا نی عجب! مـا چـو کـشـتـیهـا بهـم بر می زنیم تیره چشـمیم و در آب روشـنـیـم ای تـو در کشـتی تن رفـته بخواب آب را دیـدی نـگــــر در آب آب گـر بگـویـم زان بـلـغــزد پـای تــو ور نگویـم هـیچ از آن ای وای تو ور بـگـویــم در مـثــال صــورتـی بر همان صورت بچسـپی ای فتی بسـته پائی چـون گـیـاه انـدر زمین سـر بـجـنـبــانی بـبــادی بی یقـیـن لیک پایـت نیسـت تا نـقـلی کـنــی یا مگـر پـا را از ایـن گل بر کـَنی چون کنی پا را حیاتت زاین گلست این حیاتت را روش بس مشـکلسـت بسـتۀ شـیر زمیـنی چـون حـبــوب چـو فـطــام خـویش از قوت القلوب تا پـذیـرا گـردی ای جـان نـور را تا به بـیـنـی بی حـجـب مسـتـور را چون سـتاره سـیر بر گردون کنی بلکه بی گـردون سـفـر بیچون کـنی آن چنان کز نیست در هست آمدی هـیـن بگـو چون آمـدی مسـت آمدی راه هــــای آمـــدن یــادت نـمـانــد لیک رمـزی با تـو بر خواهـیم راند هوش را بگــذار آنگـه هـوش دار گـوش را بـر بـنـد آنگـه گـوش دار نی نگـویم زانکـه تو خامی هـنـوز در بـهـــاری و نـدیـدســتـی تـمــوز این جهان همچون درخت است ای کرام ما بـر او چـون مـیـوه های نیـم خام سـخت گـیـرد خام ها مـر شـاخ را زانـکـه در خـامـی نـشـــاید کاخ را چون بپخت و گشت شیرین لب گزان سـسـت گـیـرد شـاخها را بعد از آن سخت گیری و تعصب خامی است تا جـنـیـنی کار خـون آشـامی اسـت چـیـز دیـگــر مـانــد امـا گـفـتـنـش بـا تـو روح الـقـدس گـوید نی منـش نی تـو گـوئی هم بگوش خویشـتـن نی من و نی غـیـر من ای هم تو من همچو آن وقتی که خواب اندر روی تو ز پـیـش خود به پیش خود شـوی بشـنو از خویـش و پـنـداری فلان با تـو انـدر خواب گـفـتسـت آن نهان خود چه جای حد بیداری و خواب دم مـزن والله اعـلـــــــم بـالـصـواب دم مـزن تا بشــنـوی اسـرار حـال از زبــان بـی زبــان کـه قــم تـعــال دم مــزن تـا بـشـنوی زان آفـتــاب آنـچــه نـایـد در کـتـاب و در خطـاب شـبلی نعمانی که خود از محققین اسـت در مماثلت مثنوی معنوی و الهی نامه ( حدیقه ) این دو منظومه را مثال آورده. الهی نامه: روح با عقل و علم داند زیسـت روح را پارسی و تازی نیسـت مثنوی: روح با علم اسـت و با عقلسـت یار روح را با ترکی و تازی چه کار ـــــــــــــــــــــــــــــــ (1) مناقب العارفین ص 130 (2) مناقب العارفین ص 261 (3) پوی مشـتق از ببوسـیدن (4) غنفره: بضم غین معجمه، ابله و ناودان
|
|
||||||