شماره دهم سال ششم قوس 1387 / اکتوبر 2008

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

یادی از بیرنگ کوهدامنی

به بهانه ی سـال مرگش

 دسـامبر 2008

لندن

آصف « خـُرّمی »

 

« مرگ ظاهراً آگاه کننده و نزدیک سـاز اسـت و ما گویا بیشـتر پرسـتندگان مرگ هسـتیم تا سـتایشـگران زندگی و زندگی سـازان، و هم از همین روسـت که حضور همبسـتگی ما در گورسـتان ها و در مراسـم سـوگواری، خاکسـپاری و دعا خوانی چشـم گیر تر اسـت. »

و اکنون که یکسـال از نبود شـاعر گرامی ما، بیرنگ کوهدامنی می گذرد، باز هم تلاش هایی این جا و آن جا سـازمان می یابد تا در سـالگرد غم انگیز وی گرد هم آییم و از وی یادی کنیم که افسـوس در زندگی وی چنبن نبود.

تولسـتوی می گوید: " ما باید از چیز هایی سـخن بگوییم که همه میدانند ولی هر کس را شـهامت گفتن آن نیسـت. " و آن چگونگی مرگ نا بهنگام و پیش رس شـاعر و فرهنگی بزرگ ما بیرنگ کوهدامنی اسـت که تا هنوز در پرده های از ابهام و مصلحت ها و بگو مگو های قرار دارد که سـراسـر هسـتی و زندگی دایم ما را فرا گرفته اسـت.

از اینکه بگذریم، بهتر خواهد بود در آغاز از زندگی آن عزیزِ از دسـت رفته چیزی بگوییم:

محمد عاقل ( بیرنگ کوهدامنی ) در دره های سـر سـبز و جنت نشـان کوهدامن در شـمال کابل باسـتانی، در سـال 1330 خورشـیدی در شـکردره به دنیا آمد و در آب و هوای گوارای آن دیار پرورش یافت و نغمه های بامدادی پرندگان خوش خوان آن دیار را همیشـه در گوش و هوش خود داشـت.

چنانکه خود می نویسـد تحصیلات ابتدائی، متوسـطه و لیسـه را، بالترتیب در شـکردره، بلخ و کابل فرا گرفت و خود را بنام زادگاه عزیزش که پرورشـگاه دلیران نهضت و آزادی و سـرفرازی اسـت، ( بیرنگ کوهدامنی ) نامید و هرگز در رنگ های فریب روزگار غوطه نخورد و از آغاز تا انجام ( بیرنگ و کوهدامنی ) باقی ماند.

از بلندی دره ها و کوه های شـامخ سـر افرازی و دور نگری را آموخت، مرد خرد و اندیشـه بود، آنچه ظاهری و سـطحی بود هرگز مشـغولش نمی داشـت و به برتری ها اندیشـیده و به گذشـتگان پر افتخار پیکار و نبردِ عادلانه کشـور می بالید. چنانکه با افسـوس می گوید:

شب ساکت است پیک سواران ما چه شد               پیغام کـس نیـامد، یـاران مـا چـه شـــد

ای آسـمان تیره و ای ابر سـوگوار            خورشـید پر طلیعه و باران ما چه شـد

باریده گیرد ماتم پاییز روی شـهر             سـبزینه برگ های چناران ما چه شـد

مردان دیوبند خراسـان کجا شـدند             یاران سـربداران و عیاران ما چه شـد

دسـت زمانه برگ اوسـتا به باد داد            از آن کـتیبه، نقـش نگاران ما چـه شـد

آزرده ام ز شـیون مرموز جغد ها            رنگین سـرود گرم هزاران ما چه شـد

دیوار و بام میکـده فریاد می کشـد           دردی کشـان و باده کساران ما چه شـد

از میان انبوه نوشـته ها، پژوهش ها، اشـعار و آثار گرانبهای که بیرنگ کوهدامنی از خود بجا گذاشـته به یقین که همۀ آن ها تا کنون به چاپ نرسـیده اسـت، بیرنگ در لابلای سـطر ها و نوشـته هایش جایگاهش را در لشـکر ترقی و پیشـرفت جامعه و جهان نیک یافته بود. و از ارتجاع و خشـک اندیشـان خرافاتی و واپسـگرا های فکری و چاکران شـان نفرت داشـت و با سـرفرازی، در اشـعارش، راه شـاعران پیشـگام تاریخ را آگاهانه می پیمود و به کار های آن ها می بالید چنانکه خود گفته اسـت.

از بهر من بابای من، کاخ سـخن افگنده بود (*)

 دادی بدسـت بادها، کاخ من و کاشـانه ام

هرگز ورق گردان مکن اوراق تاریخ مرا

غمبار باشـد قصه ام، خونین بود افسـانه ام

عزم سفر باشد مرا، زین جا ملولم ای خدا!

 بفرسـت برگ رخصتم، تصدیق کن پروانه ام

(*) ـ فردوسی

نخسـتین کار دیوانی بیرنگ در مدیریت فکلور و ادب ریاسـت کلتور وقت بود، پس از آن به کتابداری در کتابخانه عامه کابل پرداخت.

در سـال 1349 عهده دار کتابخانه وزارت پلان گردید و در سـال 1353 با اسـتفاده از یک بورس تحصیلی دولتی در رشـتۀ زبان و ادبیات فارسی عازم ایران شـد.

در سـال 1356، سـند لیسـان را دریافت کرد و در دوره مافوق لیسـانس از او نام نویسی شـد. اما نظر به تغییر وضع سیاسی ایران و تعطیل دانشـگاه تهران در پایان سـال 1357 به وطن برگشـت و در مدیریت نشـرات احصایه مرکزی به کار پرداخت

بیرنگ کوهدامنی نظر به لیاقتی که داشـت در کادر علمی فاکولته زبان و ادبیات دانشـگاه کابل به حیث اسـتاد پذیرفته شـد.

کار بعدی وی در سـال 1364 ویراسـتای کتاب های درسی پوهنتون کابل، در انتشـارات « پره گرس » و « میر » در مسـکو بود که مدت دو سـال در آنجا ماند، پس از آن فرهنگسـتان علوم تاجکسـتان و اتحادیه نویسـندگان آنجا از او دعوت کرد که در زمینه های ادبی با آنها همکاری کند.

بیرنگ کوهدامنی از سـال 1989 تا 1995 در تاجیکسـتان ماند و نشـریه « پیوند » را به خط فارسی در آنجا پایه گذاری نمود، وی مدیریت مسـؤول آن نشـریه را داشـت و از اپریل 1995 تا روز مرگش ( دسامبر 2007 ) مقیم لندن بود و تلخ ترین فصل خدا و ناله ها ( من ناله می نویسم ) را نوشـت.

اکنون که یکسـال از نبودش می گذرد و جای ارجمندش در جهان فرهنگ و ادب کشـور خالیسـت، به یاد می آوریم آن روز هایی را که وی از همه گان، از زمین و زمان و آسـمان رنجیده بود، از دوسـتان دور و نزدیک خود و از نور دیدگان خود؛ و خدا میداند چه تنهای تنها بود و از همه بیزار. گپ های خود را با هیچکس در میان نگذاشـت، گپ هایی را که او را از ما و از جامعه فرهنگی ما گرفت و همه را سـوگوار سـاخت. و گویا در آن حال و هوا گفته بود:

ایــن غـربـت غـریب بـســوزد مرا تـنـا            من عاشـق سـپـیـده و فـردای روشـــنا

در چشم من ستاره چه تاریک می شود            تک تک بجان من بخلد همچو سـوزنا

ص 4 و5 تلخ ترین فصل خدا

و در جای دیگری می نگارد:

دیدی دلا که یاران تنها رهـات کـردند              با رنج و درد و غصه باز، آشنات کردند

دلبسـته ی کی گردم از کی وفا بجویم؟             یاران و با وفایان، یک یک وفات کردند

بیاد می آوریم دو سـال و اندی پیش از ماتم روزگار را که شـاعر ما افسـرده و گوشـه گیر شـده بود و چنان روزان و شـبان سـیاه و سـنگینی را گذراند که سـرنوشـت به شـفاخانۀ افسـرده حالان، کشـاندش و در آن جا بود که حالش بدتر از بد شـد و با درخواسـت های مکرر از ادارۀ خانه، کاشـانه و آشـیانه جداگانه ای خواسـت که بدبختانه منظور نشـد و اگر ما هوشـیار بودیم پای آن ها را در این ماجرا کشـانده بودیم، که این ها همه تصمیم وی را شـکل دگر ریخت و پخته سـاخت و وی را در کنج نامرادی با پای خودش به سـوی مرگ برد وای وای و حسـرتا که چه شـب ها و روز ها در باره رسـن گردش اندیشـیه بود و زهر تنهایی و بیگانگی از خود و بیگانه را در کامش چشـیده بود.

و اکنون برای آرامش خاطر شـما قصه ای زا از یار و یاور داشـتن روز های پسـین مولانای قصه گویا می آوریم که مولای بلخ در آخرین شـب زندگی در چه حال و هوایی بوده اسـت.

« و می گویند حضرت مولانا به بسـتر در افتاده بود، بهاء ولد در خدمت مولانا، پدر بیمار خویش بود و بیداری بسـیار کشـیده بود و بسـیار ناتوان گشـته بود و همواره بر بالین پدر می گریسـت و جامه ها پاره می کرد، در شـب موعود حضرت مولانا به او فرمود:

بهاء ولد من خوشـم، تو برو سـری بر بالین بنه و کمی بیاسـا! چون سـلطان ولد روانه شـد او این غزل را فرمود و حسـام الدین چلپی می نوشـت و اشـک می ریخت...

رو سـر بنه ببالین، تنها مرا رها کن         ترک من خرابِ شـب گرد مبتلا کن

و اما بیرنگ ما، آن مرد فرهیخته و فرهنگی ما، که با شـب و شـب پرسـتان آگاهانه می جنگید و هرگز تسـلیم نشـد چشـمانش در غریبی و غربت به کی ها و کجا ها نگاه می کرد و شـب و روزش چگونه گذشـت؛ به ویژه دو سـال پسـین عمرش، که در تنگنای تنگ اتاقش سـپری گردید چگونه بود، ایکاش فیلم سـازی بیاید و از وی تصویری بکشـد.

در آن روز ها بیرنگ در تلفن به دوسـتانش می گفت، حالم خوب نیسـت، توان بیرون رفتن را ندارم، خدا دشـمن تان را به حال من نه اندازد. و ایکاش آخرین گپ ها و سـخن هایی در چند بیت و یا در چند سـطر مروارید گونه از آخرین روز های وی به یادگار می ماند تا ما آن ها را می خواندیم و به دیگران می گفتیم.

و شـاید هم از وی پیام و گفتنی، در نظم و نثر در آشـیانه اش اگر پرپر نشـده باشـد بجا مانده باشـد، اما افسـوس و به قول خودش صد افسـوس که نوشـته هایش را فرزنداش هر یک: حماسـه، میلاد، واژه، اوسـتا و مسـیح نمی توانند بخوانند. و اینسـت تراژیدی دیگر و غم بزرگ که فرزندانت سـخنت را ندانند و نخوانند.

البته عکس ها و تصاویری از وی بسـیار اسـت، اگر همان عکس روز مرگش، با رسـن در گردش نزد ما بود با سـخنان اداره مربوط بررسی ها عمق تراژیدی بیشـتر را پیش می فهمیدیم.

 

بهر حال از این جا که بگذریم بیرنگ کوهدامنی با چشـمان ژرف بینش در روشـنی شـعر معروف مولانا که گفته اسـت:

نه شـبم نه شـب پرسـتم، که حدیث خواب گویم

چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گویم

به جنگ تاریکی ها رفت و به افشـای آن دلیرانه پرداخت که خود برگ دیگری اسـت برای پژوهش و ارزیابی.

چه زیبا گفته اند، " آنجا که تاریخ از سـخن گفتن باز می ماند شـعر و هنر آغاز می شـود."

و بیرنگ ما با اشـعارش شـب سـیاه تاریخ ما را نیک ارزیابی نمود و با زبان گویای شـعر در دو مجموعه اخیرش زیبا پرداخته و سـیا شـب حاکم در کشـور را که تا کنون در جریان اسـت، به تصویر کشـیده و حد و حدود آنرا اسـتادانه شـناسـائی نموده بود. به نمونه ای از کلام وی در باره شـب بسـنده می کنیم:

به کجای شـب نویسـم غزل شـبانه ی خود

غزل شـبانه ی خود سـخن زمانه ی خود؟

به کدام گوشـه باید، تن خسـته را کشـیدن

به کرانۀ کدامین، غم بیکرانه ی خود

سـخنی به سـینه دارم، نتوانمش سـرودن

غم خود به سـایه گویم، به صدف ترانه ی خود

چه حدیث تلخ باشـد چه غم بزرگ غربت

چکنم که ره ندارم بدرون خانه ی خود

دل من بهانه جوید که به سـان ابر گیرید

لب من دروغ خنده، بکند بهانه ی خود

چه شکنجه ایست غربت، چه بلای سخت حجرت

که سـلیب مرگ خود را بکشـم به شـانه ی خود

چه شـگفت روزگاری که پرنده کوچ کرده

به هوا، به باد داده خس و خار و لانه ی خود

دل من به باغ سـوزد به جوانه های سـبزش

که به گوش باد گوید همه شـب فسـانه ی خود

ره آن پرنده روشـن که پی شـکوه پرواز

بگذاشـت آب خود را بگذاشـت دانه ی خود

و تنها مرگ برایش این اجازه را داد، که به خانه اش برگردد و در آنجا هم چه غریب.

و اما در باره واپسـین بدرود با شـاعر دگر اندیش ما بیرنگ کوهدامنی، که خود حدیث دیگر اسـت.

 

نخسـت اینکه شـامگاهان همان روز، شـب و تاریکی آن بیداد می کرد و از همه جا و از هر زبان هر کس واژگان عزادار در باره بیرنگ کوهدامنی شـنیده می شـود و بسـیار بودند هموطنان شـناخته و ناشـناخته که اشـک می ریختند و فغان و ناله سـر میدادند.

و شـام همان روز، که روز عید قربان بود، از سـراسـر لندن و حتا از دور جاها از شـهر های یوروپ دوسـتداران و فرهنگیان برای آخرین بدرود به لندن آمده بودند تا دَین شـان را در برابر جسـد شـاعر نا مراد روزگار، ادا کنند، که تا آن زمان در لندن سـابقه نداشـت.

جان مطلب اینکه، در چنین روزی، در روز عید قربان، بسـیاری خانه ها و کاشـانه های شـان را خلاف معمول روزگار تنها گذاشـته بودند و برای دیدار آخرین، برای آخرین وداع آمدند و این امر را به اثبات رسـانیدند که وطنداران بیرنگ، فرهنگ شـانرا دوسـت دارند و در جایش و در برهه های حسـاس آنرا نیک پاس میدارند و به پاسـداری آن از دل و جان می کوشـند؛ و این بر خلاف، آن هایی بود که در پنجاه سـالگی زندگی بیرنگ، در مقابل وی، حیف که دهن کجی کردند و تا جایی که پنجاهمین سـالگرد تولدش در میان جمعی از هموطنان ما در کانون ایران در لندن تجلیل شـد و این فرجام سـخن تلخی بود که گفتنش را لازم می دانسـتم و در جای دیگر مفصل گفته خواهد آمد.

شـعری از بیرنگ کوهدامنی که در آن از پنجا سـالگی اش یادی دارد:

از آسـمان ملـولـم، از نقـش و از نـگارش          از اخـتـران نحسـش، از ابـر شـعله بـارش

این گل قشـنگ باشـد با آب و رنگ باشـد          همخانه کرده یی تو، افسوس با که خارش

نامش همیشـه ماند آن مرد حق که هـر دم           دل می کشـد به اوجش، سر تا بپای دارش

آن باغ سـبز عاشـق، ماتـم گرفـته اکـنـون           آتش زنــد بـه جانم، گل هـای سـوگـوارش

گـردون هـمیشـه بـاشـد، آبسـتـن حــوادث           غـیـر از سـتـم نـزاید، از لیل و از نهارش

یکـسـاله هـم نـباشـم، آمـد اگـر چه پنـجـاه           عمر سـگانه ی من، آری چه در شـمارش

هرگـز دگر نگـردد، آن سـرو سـبز قامت            آیـد اگـر خـزانـش، آیـد اگـــر بـهـــــارش

این باغ را چه آمد بر سر که رخت بستند؟          مرغان نغمه خوانش، از گوشـه و کنارش

زال زمـانــه هـرگــز مـردانـگی نـــدارد             من آزمون نـمـود، چـنـدیـن هـزار بـارش

بیهـوده دانه ها را، پنهان به خاک کردی             زین خـاک بـر نیـاید، یکدانه از هـزارش

آن تکسوار آرد، خورجین پُُـر ز خورشید            در دیـده می نماید، از دور هـا غـبـارش

 

 

 

باز گشت به صفحه اول

 صفحه اصلی
 

 

 

 

 

آصف خـُرمی