شماره دوم سال ششم حوت 1387 / فبروری 2008

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درو

 

صدیق رهـپو طرزی

یادداشت:

پس از پایان درس در دانشکده « حقوق و علوم سیاسی» دانشگاه «کابل»، در زمستان ۱۳۴۶هـ. خ. بایست « طبق مقررات » دوره خدمت عسکری و یا « پــِــشـک » را از سر می گذراندم.

من، از آن جایی که هنگام درس در « لیسه حربیه » ــ با وجود مدت کوتاه شش ماه در آن ــ خاطره های بدی به همراه داشتم و تا همین اکنون اندوه شامگاه غمینش در تن و جانم چنگ می اندازد، باز هم « طبق مقررات »، شش سال معلمی و آموزگاری را پذیرفتم.

ماموران وزارت معارف، به بهانه این که در « کابل » باز هم به بهانه این که « بـَـست » برای معلمی وجود ندارد ! به « کندهار » ــ البته به انتخاب خودم از میان ولایت های دیگر ــ فرستادند.

در آن سال ها که تبِ سیاست، همه جا را فرا گرفته بود و موج ناآرامی ها کشور را در آغوش می فشردند، وزارت معارف چنین تجویز گرفته بود تا پایتخت را با فرستادن معلمان به « اطراف » به باور خود شان «آرام» بسازند.

من از همان سال چل و شش هجری خورشیدی، نه تنها در « کندهار » بل جای های دورافتاده دیگری چون « چـَمن » در مرز با « پاکستان »، « شبرغان » در شمال و درآخر « کابل » به گفته مردم «شـوت» شدم و با خود « ناآرامی » ها را به همراه بردم.

من، به گفته « حافظ »  برای بیرون راندن « فغان ـ وـ غوغا» یی که در اندورن من خسته دل سر به سینه می کوبیدند، دست به قلم، بردم تا به گفته « شکسپیر » آن چی در ذهنم انباشته شده بودند، به دست هایم راه بیابند.

برای این بیان، من کرباس داستان کوتاه را برگزیدم و قصه هایی چون: « درو »، « غرفه چی » و «تعویذ» را نوشتم.

ده ها « قصه » دیگری که تنها در خلوت ذهنم زاده و در همان جا به گور سپرده شدند و دیگران که نا شگفته خشکیدند، بیان :« داستانسرایی » هایم اند.

درآن زمان، از من برای بار نخست ترجمه های کوتاهی در روزنامه « انیس » که با وجود سرکاری بودنش میراث گرانسنگ آزاد اندیشی بنیاد گزارش را خواهی نخواهی با خود می برد و با فضای دهه دموکراسی می توانست هوای تازه یی تنفس نماید، به دست نشر سپرده می شد.

اما این نشریه، فضایی برای اثر های ادبی به ویژه داستان کوتاه نداشت. دست کوتاهِ من بر نخیل مجله های دیگری چون « ژوندون » و دیگر و دیگر... نمی رسید.

چون مدتی از پایتخت دور ساخته شده بودم، به زیر و بم مطبوعات نا آشنا، نمی دانستم تا کدام دری را تک تک بزنم تا این فرزندان روانیم چشم به دنیا بگشایند و روشنی نصیب شان گردد.

از روی تصادف، روزی با آقای ناصر « طهوری » که هم صنفیم در « هرات » بود سر خوردم. من از همان گاه که با هم روی یک چوکی می نشستیم و همدرس بودیم می دانستم که طبع شعری دارد. از او و کارهای فرهنگیش جویا شدم و او بیان داشت که به تازه گی مدیر مسؤول مجله « پشتون ژغ » شده است.

من که چنین امری را در آسمان می جستم، در زمین یافتم، با او از داستان هایم سخن زدم. او حاضر شد تا آن ها را به دست نشر بسپارد.

من داستان ها را که چتل نویس بودند، پاک نویس نمودم، و آن ها را برای این که رنگ چاپ ببینند، برایش سپردم. او نگاهی به آن ها انداخت. با شادی بیان نمود که نشر می شوند، ولی از لحنش کمی بوی شک و نا باوری شنیده می شد.

به هر روی.

من که با شگرد کار آشنایی نداشتم، دفترش را ترک نمودم.

هفته ها، شماره های تازه مجله را می خریدم و با هزار دل لرزان و ترسان آن ها را باز می کردم و منتظر بودم تا چشمم به تولد غوغا های درونیم روشن گردد. اما...

پس از مدتی که از یار همدرس، خبری نشد. به دفترش رفتم. او من را مانند همیشه با خوشی ولی همراه با کمی نگرانی و لرزش نگاه و آواز، خوش آمدید گفت.

پس از گپ روی آب و هوا، من از او در مورد داستان ها پرسیدم. او با دل نگرانی بیش تر روک میز را کش نمود و ورق هایی را که تا اندازه یی چملک شده بودند، بدون این که نگاهی به من بیندازد، در برابرم قرارداد.

نخست از همه رنگ سرخی که در گوشه کاغذ نقش یافته بود، توجه ام را جلب نمود. از دور تنها سرخی رنگ، بدون روشن بودن واژه ها، چشمم را خیره نمودند. آرام آرام کلمه های قابل نشر نیست در برابر چشمانم جان گرفتند و سرخی زدند.

نگاهی به چهره اش که رنگش مانند گلِ چراغ پریده بود، برایم همه چیز را روشن ساخت.

او همراه با لرزش خفیف آواز، گفت، " این ها را رئیس صاحب نشرات نوشته اند. "

من تا می خواستم چیزی بگویم خودش گفت،" دیگر از صلاحیتم بالا ست. "

واژه صلاحیت مانند چکشی بر فرقم فرود آمد. این پُتک سنگین را آقای « وثیق » برسر داستان ها، و در آن میان چهره های که در آن ها جان داشتند و نفس می کشیدند، به شدت زده بود.

قصه کوتاه، این که بعد ها به مجله « ژوندون » پایم باز شد. در آن جا آقای « اعظم رهنورد »، که هنوز زر نیافته بود، بخش ادبی را پیش می برد. او، که از راه « انیس » با نامم آشنا گردیده بود، با پیشانی باز داستان ها را گرفت و آن ها را برای چاپ در مجله مناسب دانست.

چندی بعد همین داستان درو نشر شد. این امر، به دست هایم یاری داد تا بار دیگر برای نوشتن داستان کوتاه، قلم بردارم.

من دیگر به شدت چشم به راه بودم که داستان های دیگر نیز به حله طبع آراسته گردند... اما ماه ها گذشت و دیگر رنگ کلام آن ها روی کاغذ ننشستند.

من روزی دل به دریا زدم و به دفتر « ژوندون » رفتم. این بار آقای « زریاب » دست نوشته هایم را در برابرم گذارد و بر همان رنگ سرخ که این بار تیره ترشده بودند، انگشت گذارد و یاد آور شد که مدیر جان این دو را نپذیرفته است. بار دیگر همان حال و همان احوال.

بعد ها آگاه شدم که این داستان را هم آقای « زریاب » بدون مشوره مدیر، یعنی خانم « شکریه رعد » به دست نشر سپرده و در این راه بار سرزنش را نیز بر دوش کشیده است.

از آن پس، دست هایم دیگر برای نوشتن قصه هایم، توانایی را از دست دادند. من برای پاسخ به غوغای درونیم، به برگردان مقاله ها و بعد ها اثر های بدیع یا ادبی از زبان انگلیسی روی آوردم و یا اگر درست تر بگویم پناه بردم.

در این پناهگاه تا کوچ بزرگ و دست یافتن به هوای تازه که دیگر رنگ سرخ نوشته های « وثیق » ها، «رعد» ها، « سرخ » ها، « سبز »ها « سپید » ها « سیاه » ها و دیگر و دیگر... که قدرت رنگ ریزی را از دست داده بودند و دیگر قلم شان به این جا، در دیار غربت، برای به مرگ سپردن واژه گان توان نداشت، به سر بردم و بعد...

در اثر حادثه های بعدی که موج ها و آب خیز هایش همه را به بیرون راند، نسخه هایی از این داستان ها را نیز از نزدم باد برد.

بعد ها به کوشش آقای « محمود خوافی » این داستان، در مجموعه یی به نام « داستان های امروز افغانستان » که ۲۹ داستان از ۲۹ نویسنده در آن گرد آوری شده است و به سال ۱۳۸۶هـ. خ. از سوی انتشارات « ترانه » در « توس » به دست نشر سپرده شد، جای گرفت.

من این داستان را از همین مجموعه گرفته ام. فکر می نمایم که در آن، اثر کار ویراستاری آقای « محمود محبی » که من با زیر و بم کار شان آشنا نیستم، راه باز نموده است. او در کنار توضیح برخی واژه گان مانند رنگ گلابی یا تغییر زبان گفتاری ما، برای فهم خواننده گان پارسی زبان در « ایران »، همراه با روش نگارش، دگر گونی های دیگری را هم وارد نموده است.

از آن جایی که نسخه اولی نزدم نیست، من همین را بدون ویراستاری تازه، از آن برداشتم.

در این جا لازم می دانم تا از کوشش آقایان « خوافی » و« محبی » از ژرفای دل تشکر نماییم و از این که آن را از گزند روزگار به امان نگه داشته اند، سپاس.

***

آفتاب، تازه کناره های افق دوردست را به رنگ گلابی روشن در آورده بود. باد خُنک سحری، با آهستگی مانند مادری به آهستگی که گاز طفلکش را با دست های خواب آلود سحری شور بدهد، خوشه های گندم را که از فرط پُر باری به طرف پایین خم شده بودند، با ملایمت تکان می داد، تا مبادا بار امُید بخش پیش از وقت به زمین بریزد. کشتزارِ گندم که تا دور دست ها پهن شده بود، مانند اندام گوسفند پُرواری چاق و فربه، بالا آمده بود.

به همه جا سکوت سِکر آور صبح، بال گسترده بود، و فقط گاه گاهی صدای خروسی در دور دست ها که با بانگش نزدیک شدن روز را گوشزد می کرد، این سکوت را درهم می شکست و با ختمش دوباره همان آرامش بر قرار می شد.

لحظ ی بعد، قسمت کوچکی از قرص کم نور و پریده رنگ آفتاب از پُشت کوه ها نمودار شد. نور آفتاب کشتزار گندم را، رنگ طلایی روشن بخشید. قطرات باز مانده ی شبنم دوشینه بر تارک خوشه های گندم، مانند الماسی که بر زمینهء طلا کار شده باشد، می درخشید.

همه چیز از وفور نعمت و آماده بودن کشت برای درو، گواهی می داد.

در ده کنار کشتزار، دود کمرنگی از دود کش خانه ها به آرامی بالا می شد و به صورت پرده ی نازک آبی رنگ، بر فراز بام ها پخش می شد. صبح، به آرامی به همه جا بال می گسترد.

در یکی از خانه های گلی ده که از شدت برف و باران های زمستانی سال گذشته، به کدالی ویرانه، تبدیل شده بود، زنی نزدیک اجاق گلی نشسته و با بی حوصله گی، آتش زیر چای جوش چُودنی را با سیخ آهنی کج و وج شده یی زیر و رو می کرد. چوبِ تر به سختی می سوخت. او مجبور می شد هر چند دقیقه، با پُف های دراز و کوتاه آن را روشن نماید.چای جوش، به بیژ بیژ آمد. زن دید که آب نزدیک به جوشیدن است،.از این رو، تنه اش را به طرف دیگر حویلی که یک دو اطاق خَس پوشَک در آن قرار داشت، گشتانده، صدا کرد:

" او بابه نصرو! بِخی! صبح شده، درو ناوقت می شه. "

لحظه یی نگذشته بود که از سوراخ بزرگ حفره مانندی که از آن به جای دروازه کار می گرفتند، تنه تنومند و دولا شده یی، ظاهر گشت.

مرد، قد بلند و جیگ داشت. بر چهره آفتاب سوخته اش دو چشمی که در آن ها غمی گنگ و مبهم موج می زد، قرا داشتند. دست های کلفت و درشتش حکایت از کار سخت و طولانی می کردند. وی حینی که از اتاق بر آمد، با کالی یی طولانی، هوای تازه ی صبح را به شش هایش کشید.

با بی میلی به طرف چاه به راه افتاد. پای های اش زیر غم سنگین، وجودش را به سختی می کشیدند. با آبی که از شبِ گذشته به دلو باقی مانده بود، با عجله چند جَپ به رویش زد. بدون این که آن را خشک نماید، سرِ دِسترخوان نشست.

زنش، پیاله پتره شده را، با چای کم رنگی پُر نمود. نان خشکی را که خودش از سبوس های باقیمانده درست کرده بود، به مقابلش گذاشته گفت:

" چایته بخور که دیگه دیر می شه. "

مرد، آه کوچکی کشید. چشمانش بدون کم ترین حرکتی به کدام جایی راه کشده بودد. سکوتِ مرگبار را فقط صدای تَرق تُرق زن که به دنبال چیزی می گشت، در هم شکست. دوباره زن به ملایمت گفت:

" توره می گم! کجاستی؟ به چی فکر می کنی؟ "

" به چی فکر می کنم؟ تو نمی فامی؟ "

" می فامم، ولی چی چاره ؟! نصیب و قسمت ما همیس "

" زن تو می فامی که تنها امید ما همی یک تکه زمین... "

مرد، دیگر نتوانست چیزی بگوید. از فرط درد، گلوی اش گره نمود. لحظاتی سکوت حُزن آور، به همه جا سایه انداخت.

مرد، می خواست چیزی بگوید، ولی نمی توانست. تنه قوی و تنومندش زیر بار سنگین غم، خم شده بود.

به پیاله چای بی رنگ که از آن تفت، به ملایمی بالا می شد، سیر می کرد. با فشار، کلماتی از دهان اش بر آمدند:

" زن، زمستان همه چیز ماره از ما گرفت. طفل ماره. گاو ماره، حتی زمین ماره، زمینی که به تو، به چوچه گگ ما، به همه ی ما نان می داد. "

" خیر اس. نصیب ماس. "

" نصیبِ چی؟ این چتو نصیب اس که همه بلایش به مه و تو می باره و همه نیکی هایش به ارباب فتو! "

دوباره همان سکوت.

زن، چیزی نداشت که بگوید. پیاله چای بدون تفت، سرد و قیماقک زده همان طور باقی ماند.

زنجیر دروازه، سکوت را درهم شکست. به دنبال آن پله ها به دور خورد چرخیدند و کسی سرش را به درون خانه داخل نموده، فریاد کرد:

" گلبدین، زود شو، همه بچه ها ماتلت هستن. "

مرد، با آرامی از جایش بر خاست. داسی را که شب قبل به همین منظور، تیز کرده و اکنون به دیوار حویلی آویزان بود، گرفت. با لُنگی کرباسی، کمرش را محکم بست. داس را به آن آویزان کرده با خداحافظی زیر لب، از خانه برآمد. لحظه ی بعد، دسته یی از دَروگران از ده بر آمدند. گلبدین نیز بین شان با بی حوصله گی و بی میلی، حرکت می کرد.

آفتاب اکنون بالا، آمده بود. اشعه ی ملایم صبحگاهی اش، اکنون گرم و سوزان بر کشتِ گندم می تابید. بر همه جا گرمی مزاحم و شَله یی، شلاق می کشید.

آن ها کنار کشت رسیدند، مرد لحظه یی توقف کرد. کشت گندم با غرور یک زن باردار، آهسته جُم می خورد. گندم به اندازه ی قدش، بالا آمده بود. خوشه هایش با فروتنی به پایین خم شده بودند. چشمش به دنبال پُلوان هایی ی گشت که مرز زمین فروخته شده اش را در بر می گرفت. ولی از آن ها خبری نبود. همه در حدود زمین های ارباب فتو به تحلیل رفته بود. موج غم جانکاهی وجودش را لرزاند. همه درد ها و رنج های درونی اش، در وجود دو قطره اشک جمع شده و از گوشه ی دو چشمش، بر چهره اش که از شدت گرمی ملتهب و سوزان شده بود، راه باز نمود.

دست دراز کرد. چند خوشه گندم به دستش آمد. یکی دو تا بیش نبودند، ولی از فرط بزرگی، دستش را پُر نمودند. به عمرش چنین خوشه های پُر باری را لمس نکرده بود. درد تکان دهنده یی سرا پایش را در هم فشرد. از فرط غضب، خوشه ها را از جایش کند و فریاد ضجه آلود، لبان کرسمه زده اش را از هم گشود:

" لعنت بر تو... لعنت... "

دیگر چیزی نتوانست بگوید. قطره های سردِ عرق، بر پیشانی اش نشستند. همه چیز برای اش تمام شده بود.

« خیرخانه » واقع در « کابل ».        سرطان ۱۳۵۰هـ. خورشیدی.

 

 

 

 

 

 

صدیق رهپو طرزی