شماره دوم سال ششم حوت 1387 / فبروری 2008

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«پوتین»، شاهنشاه «روسیه»، جامه بدل می کند

 

صدق رهپو طرزی

شهر گت تینگن، جرمنی

 

" زندان ملت ها ":

آن گاهی که « لنین»، در اروپای غربی به حیث مهاجر به سر می برد، و این سرزمین، آرام آرام دروازه های آزادی را به روی باشنده گانش با تابیدن عصر روشنگری و پایان دوران تاریکی می گشوده، با نگاه نقد آمیز به «روسیه» می نگریست. او در آن زمان، این سرزمین را «زندان ملت ها» خواند.

اما، همین مرد، آن گاهی که با کودتایی در این کشور به قدرت رسید، برای رهایی ملت های در بند فرمانی صادر کرد.

مگر هنوز مرکب و رنگ مُـهر این فرمان خشک نشده بود که سایه تیره و تار به گفته خودش احساس «روس بزرگ» که آن را می توان اوج ملی گرایی روسی خواند، بار دیگر دیوار های «زندان ملت ها» را فراز آورد. تنها، تفاوت آن راه با ره سزاران و شاهنشاهان پیشین «روسیه»، این بود که این بار دیوار، با رنگ سرخ خون همین ملت های در بند، سرا پا آغشته گردید.

اندکی بعد تر، مرد پولادی روس که لقبش «استالین» یا پولاد بود و در آن واژه که خود آن را برگزیده و سرا پای وجود و شخصیتش در آن تبلور یافته بود، در دورادور این زندان، دیوار آهنیی چون دیوار «چین» برپا داشـت. ملت در بند که در گذشته ها با استفاده از وارد کردن رخنه یی در دیوار این زندان از آن به بیرون می خزیدند، این بار پشت دیوار پولادی استبداد سرخ، قرار گرفته و زنده گی شان به رنگ خاکستری، همان دیوار پولادی، بدل شد.

در این «زندان ملت ها» که استبداد از سده های دیر بر آن چنگ پولادیش را در ژرفای روان مردم فرو برده بود، جای گزینی در رده بالای قدرت همیشه با بحران های خونین همراه بوده است.

این امر، خصوصیت و رخ بارز تمام نظام های مستبد از راست تا چپ می باشد. تا آن گاهی که ملت ها از زندان استبداد و هم چنان ذهن عقب مانده که به نظرم زندانی با دیوار های آهنی بلند است و ملت را همیشه در لحظه صَــغارت، کودکی، نابالغی و حتا کوچکی نگاه داشته و آن را محتاج به قـَـیّمی و یا سرپرستی می سازد، بیرون نیاید، دورِ باطل خشونت و استبداد هم چنان جریان می یابد.

تاریخ گواهی می دهد که در این «زندان ملت ها» از «ایوان» مخوف و شاهنشاه «الکسندر»، گرفته تا «استالین»، مردم به رهبر و فرمانده سر اطاعت بی چون چرا تا سرحد پرستش، خم می نموده اند. چنین به نظر می آید که مردم، ضعف و ناتوانی خویش را ــ تا آن گاهی که به نیرو و توان خویش آگاهی بیابند ــ با دیدن رهبر قدرتمند و افتادن به پایش، در پـَسخانه ذهن شان پنهان می نمایند.

در این «زندان ملت ها»، هرکسی که باری ــ با حیله ها و نیرنگ های خونین ــ به قدرت دست یافت، دیگر هرگز تا آن گاهی که خنجری، ذره های زهر و یا در حالت عادی هیولای مرگ به سراغش نیاید، کسی از این در بندان زندان، توانایی آن را ندارد که او را از اریکه قدرت به زیر آورد.

بحران جانشینی:

این امر، تا آن گاهی که هوای دگر گونی و آن هم با اراده فردی کسی مانند «گرباچف»، در دهه نود سده پار نه وزید، در درازای سده ها هم چنان ادامه یافت.

جا به جایی قدرت در نو ترین نمونه اش، با نوع کودتای درباری و انتخاب ولیعهد، جریان یافت.

«یالتسین» که خود در نتیجه کودتایی قدرت را غضب نمود، « پوتین »، منشیش را به حیث ولیعهد بر گزید.

« پوتین » در کدام قالب؟

دوره فرمان روایی «یالتسین» که با بحران فروریزی نظام سوسیالیزم موجود که راه گذر دردناکی را پشت سر گذارد، همراه با دیگر پیش زمینه ها، راه را برای قد بلند نمودن « پوتین »، مستبد دیگری فراهم ساخت.

این بار، این چهره خشن « روس بزرگ»، برای دست یابی به هویتی، خویشتن را در آیینه تاریخ سرزمینش می نگرد، تا نمونه ها و یا مدل هایی برایش دست و پا نماید.

در دهلیز دراز و طولانی تاریخ « روسیه»، پیکره های متعدد و گوناگون مستبدان ریخته از پولاد، همراه با شمشیر های آخته خونین، صف بسته اند.

سالار این مستبدان، «ایوان» پنجم، که بعد های به او لقب «مخوف و ترسناک» را دادند، می باشد. او، هنگام تاجپوشی در کلیسای ارتدوکس عیسایی در کاخ «کرملین»، با آنکه هنوز نابالغ بود، بر خویش لقب «سزار» را گذارد. او چنین استدلال نمود که نسبش به امپراتوران «روم» می رسد. اسقف اعظم کلیسای ارتودوکس روسی که نماد بی بدیل «روحانیت» به حساب می رفت، بدون چون و چرا بر این امر مهر تایید گذارد و با دست دعای خیر، تاج بر سرش نهاد و او را « سرور مطلق» خواند. او بعد، با سرور و شادی شیطنت آمیزی از این که او را « فرمانده و سرور مطلق» می خواندند، لذت می برد. کشش هر دو بخش قدرت مطلق خواهی این مستبد بزرگ و داشتن مهر تایید دینی، برای «پوتین» سخت جذبه دارد و گام نهادن در راهش برای او نیز لذت بخش است.

در این صف، مستبد دیگری مانند «پتر» کبیر، نیز قراردارد. او برای روسان چهره دوگانه یی دارد. از یک سو، او«روسیه» را وارد دنیای جدید ساخت و از سوی دیگر، به باور گزافه گران و افراطیان ملی گرای روسی، او بیش از اندازه رو به سوی «غرب» داشت.

بعد، نوبت به «الکسندر» سوم، می رسد. او به این باور بودکه «روسیه» به جز اردو و نیروی بحری، دوست دیگری ندارد.

نمونه دیگر این مستبدان برایش «نیکولای» اول، می باشد. او، فردی است که به شدت و با مشت آهنی، جنبش معروف به «دسامبر»ان راسر کوب نمود. این گروه، همان نجبایی بودند که در جنگ با «ناپلیون» شرکت کردند  و تا غرب «اروپا» راه یافتند. اینان، بار دیگر با اندیشه های که به باور او خطرناک به حساب می رفتند، از اروپای «غرب» به «روسیه» بر گشتند. آنان، خواستار پایان دادن به وابستگی دهقانان به زمین، قانون اساسی و حکومت مشروطه، این اندیشه های خطرناک، بودند.

«اورلاندو  فیگس O.Figes»، پروفیسر تاریخ در «کالج بیربک   Birbeck» در « لندن» به این باور است که برای درک این امر، به «سنت پترز بورگ»، زادگاه «پوتین» باید سری زد.

« پترزبورگ »، غول شهری است که بر همه سرزمین امپراتوری «روسیه» فرمان می راند. این را می توان کلکینی به دنیای بیرون، به ویژه اروپای غربی، دانست. این امر را نباید فراموش نمود که این شاه شهر، هم چنان مانند دژ پولادی، به حساب می آید.

تولد ولیعهد:

حالا که «پوتین» با زنجیری ــ ادای دموکراسی ــ که به پای خویش بسته است، بایست از قدرت کناره گیری کند. اما، او دیگر نمی خواهد تا به اصل های دموکراسی آن قدر اجازه حضور بدهد که او را از اریکه قدرت ــ با رای مردم ــ به زیر آورد.

او از آن دهلیز بزرگ قدرت تاریخ «روسیه» که مستبدان با تجربه های پُر نیرنگ، چال و فریب حضور قوی و نیرومند دارند، بهره می گیرد.

او، برای این که اریکه و سکان قدرت را از دست ندهد و چون اژدهای چند سر همیشه بر آن مسلط باشد، دست به نیرنگ ساختن ولیعهدی زده است.

این امر را ما در تمام نظام های مستبد و قهار ــ از راست تا چپ ــ شاهد هستیم. در «سوریه»، پسر به جای پدر، رئیس جمهورانتخاب می شود و در «کیوبای» انقلابی که در اصل، به شدت باید با این گونه شگرد های مخالف باشد، برادر به جای بردار بر اریکه قدرت تکیه می زند. بر این سیاهه می توان نمونه های زیادی را افزود.

فکر می نمایم در «روسیه»، گام دموکرات تری بر داشته شده است. در آن جا، کم از کم ولیهعد پیوند تباری با حامیش ندارد.

«پوتین»، شایستگی انتخاب این ولایت عهد را در وجود « دمیتری مـِد وِ دِف D.Medvedev»، آن هم از راه انتخابات، سراغ نموده است. او، بر سر شاگرد سر به فرمان، تاج ریاست جمهوری می گذارد و خود در جایگاه زیر دستش قرار می گیرد. به این گونه، در تجربه استبداد «روسیه»، عنصر نوی به نام فرمانروایی دو سر افزوده می گردد. اما، تجربه تلخ تاریخ نمایشگر این واقعیت است که " ... دو شاه در یک اقلیم نگنجند ". به این گونه، آقای «پوتین» جامه بدل می نماید و بس. به بیان ساده تر پیشخدمت و آشپز، پیشبند تبدیل می کنند.

«مـِد و دِف»، این شاگرد وفادار، را می توان یا غار و گرمابه یا به به عبارت کنونی، یار دستکو و سونای آقای «پوتین» خواند.

برای درک ریشه و پیشینه، باید باز هم سری به «پترزبورگ» زد. این شاه شهر، زادگاه مرشد و مرید می باشد.

او در مکرویان ــ شهرک های دوران سوسیالیزم موجود در «شوروی» ــ که در حاشیه شهر قرا دارد، به دنیا آمد. میان این مکروریان کهنه و زنگ زده که لفتش هنوز هم تنها گاه گاهی کار می دهد، و قصر ها، کاخ ها و کلیسا های با شکوه، دنیایی از تفاوت وجود دارد. او، با دید آن زمانی، در خانواده آگاهی چشم و دهن باز کرد.

جالب توجه است که او در همان دانشگاه دولتیی شهر که بر چوکیش «کرنسکی»، «لنین» و «پوتین» که هر کدام به بالا ترین مقام در قدرت دست یافتند، و «مـِد و دِف» در درگاهش قرار دارد، نشستند و درس خواندند، گوش به درس داده است.

البته این امر روشن است که او با «بلاتنوی» ــ واژه روسی که «وسیله و واسطه» معنا دارد ــ وارد این دانشگاه شده است. او در این جا باری از اثری زیر عنوان « میکانیزم اقتصادی رشد سوسیالیزم پیشرفته»  دفاع کرد.

او بعد در مورد « تجارت دولتی در اقتصاد بازار» اثری نوشت.

زینه یی برای قدرت:

« سوبچک »، در آغاز سال های نود سده پار، دوران پــُر تب و تاب گذار، به او چشم دوخت.

آن گاه که «سوبچک»، رئیس بلدیه شهر شد، دست او را گرفت و بالا رفتن از زینه های قدرت را برایش نشان داد.

درست در پایان ماه های سقوط «شوروی» بود که نطفه قدرت آینده «پوتین» بر زمین سیاست پاشیده شد.

« پوتین» که در آن آوان معاون رئیس بلدیه شهر «پترزبورگ» بود، در یک جریان فساد مالی گیر آمد.

«مـِد و دِف» که در صف سرمایه داران جوان و جوینده گان خوشبختی پیوسته بود، و پله های قدرت را یکی پی دیگر زیر پا می گذارد، به یاری « پوتین » شتافت و او را از این رسوایی نجات داد.

این گروه نو به دوران رسیده، آرام آرام با یاری لشکر سنگین خانه بزرگ ــ مرکز ک. ج. ب ــ درب قدرت در «مسکو» را باز نمودند.

«مِد وِ دِف» در بازی پوکر میان کهنه گرایان و نوگرایان از یکسو، آزادی طلبان و گروه ک. ج. ب از سوی دیگر، که حالا به نام حزب گاز و حزب تیل معروف اند، در کنار دست « پوتین » قرار گرفت. او به گروه حزب گاز که هر روز با از میان بردن رقبا به صورت خونین، دایره قدرت شاهنشاهیش را فراخ تر و فراخ تر می سازد، تعلق دارد. او در این بازی ثروت شخصی نزدیک به میللیارد ها دالر فراهم نموده است. بخش سهم هایش در دیگر شرکت های بزرگ، بیشمار می باشند.

در این روز ها، تمام بلند گو های قدرت تبلیغاتی در «روسیه» تلاش می ورزند تا از او چهره آزادیخواه ــ البته برای خوراک بیرونی ــ بتراشند.

اما، این امر برای همه روشن است که این «آزادیخواه»، همزاد اژدهای «پوتین» می باشد و او با  دشواری می تواند از زیر سایه سنگین پیر راه به بیرون باز نماید.

برای درک بیش تر وضعیت در «روسیه» توجه تان را به برگردان گفت و گوی مجله «اشپیگل»، چاپ «جرمنی»، بخش انگلیسیش، با « ولادیمیر سوروکین V.Sorokin »، نویسنده معروف روسی، که در مورد این وضیعت بیان و لحن هوشدار دهنده دارد، جلب می نمایم.

***

ش: آقای «سوروکین»، در ناول نو تان به نام " روز اپُــر یچ نیک  Oprichnik» شما تصویر بلند بالا یی را در «روسیه» از شکل گیری یک قدرت زور گوی پولیس مخفی، کشیده اید. به ظاهر امر، این داستان بیان آینده است، اما، چنین به نظر می رسد که آینده، همانندی شگفت انگیزی به گذشته، به دوام فرمان روایی «ایوان» مخوف دارد. آیا شما بر آن اید که میان این زمان ها خط برابر و موازی ترسیم نمایید؟

س: البته این اثر، بیان امروز است. با تاسف و اندوه بایست بیان نمود که یگانه وسیله برای بیان واقعیت، همانا سخریه و طنز می باشد. ما هنوز و هنوز در کشوری زنده گی می نمایم که پایه هایش را « ایوان» مخوف، بر دل خاک این سرزمین نهاد.

ش: آن گونه که می دانید که این فرمانروایی درست در سده شانزدهم جریان می یافت. پس از دوران سزاران به حیث شاهنشاهان، «اتحاد شوراها»، بعد دموکراسی با به دست گرفتن قدرت به وسیله «یالتسین» و «پوتین» راه در دل این سرزمین باز نمود. آیا «روسیه» هنوز پیوندش را با گذشته دور نبریده است؟

س: آن گاهی که پای رابطه میان مردم و دولت در میان می آید، دگرگونیی رخ نداده است. دولت از مردم یک نوع قربانی پُر تقدس می طلبد.

ش: این فرمانروایی که شما در اثر تان از آن تصویر تمام قد کشیده اید، همانندی، شباهت و حتا همزادی با « پوتین» دارد. آیا شما متوجه این امر شده اید؟

س: ..چنین نیتی نداشتم. زبان سخریه در مورد او، زیاد هم تکان دهنده نیست. من، یک هنرمند هستم، نی یک روزنامه نگار. آن گونه که می دانید، یک ناول به هیج صورت کدام اثر مستند نیست. من، در این اثر، در جستجوی دریافت پاسخی به این پرسش بوده ام که چی چیزی «روسیه » را از نظام های تمام عیار دموکراسی، جدا می سازد؟

ش: چی توضیح و یا پاسخی دریافت نموده اید؟

س: جرمنان، فرانسه ییان و انگلیسان به ساده گی می توانند در مورد خویش بگویند: " من دولت هستم." من چنین چیزی را به زبان آورده نمی توانم. در این جا، مردم، ارزش دیگری جز ماده انسانی که از آن می توان به دلخواه خویش هر چیزی را که خواسته باشند، شکل بدهند و بسازند، ندارند.

ش : در روسیه قدیم، واژه " اپُر یچ نیک Oprichnik" به زبان روسی معنای " یک چیز ویژه و خاص " معنا می داد. آیا فکر می نمایید خلا ژرفی که بالاییان و پایینیان را از هم جدا می سازد، پُر کردنی نیست؟

س: در کشور مان، مردمان ویژه یی وجود دارند. اینان اجازه دارند هر کاری که دل شان بخواهد انجام بدهند. آنان را می توان کشیشان سر به کف و فداییان قدرت ــ مانند هم نظام های مستبد و  تمامیتخواه دیگر. ط ــ خواهند. هر کسی که در این خیل شامل نیست، نمی تواند هیچ نوع پیوندی با دولت داشته باشد. کسی می تواند آدم پاک و نا آلوده یی باشد، ــ مانند « میخایل.خود دوروکوفسکی » متشبث ــ ولی او در یک چشم به هم زدن همه چیزش را از دست می دهد و پشت میله های زندان قرار می گیرد. این یک نمونه روشن روش «اپُر یچ نیک»ی می باشد. این را می توان دستگاه فشار به حساب آورد.

ش: آیا در نوشته تان چهره مانند « خود دور کوفسکی » ظاهر شده است؟

س: برای من چنین همسانی وجود ندارد. اما، کتابم با یورشی بر مرد دارایی آغاز می یابد. این امر، حالا به رویداد روزانه یی بدل شده است. در« روسیه» همیشه چنین بوده است. تنها کسانی که به قدرت وفادار اند  می توانند ثروتمند گردند و بس.

ش: این نخبگان در برابر تصویر های ادبی تان چی واکنشی را نشان می دهند؟

س: واکنش در برابر کتابم پُر هیاهوی و جنجالی بوده است. اما، برایم راه دیگری جز ارایه تمام قد این تصویر نمی باشد. این امید در من از زمانه های پیش و دراز شکل گرفته است. اما، تولد و زایشش تنها و تنها سه ماه را در بر گرفت.

ش: چرا نا گهانی به فکرنوشتن این اثر افتادید؟

س: به باور من مقوله همشهری در وجود هر کدام از ما به سر می برد. در دوران «برژنف»، «گرباچف»، و «یالتسین»، همیشه تلاش می نمودم تا این همشهری را که احساس مسوولیت می نمود، در درونم دفن نمایم. بلاخر، پس از کنکاش زیاد با خود گفتم که من یک هنرمند هستم. من، به مثابه یک داستان نویس، زیر نفوذ جنبش زیرزمینی «مسکو»، جایی که می بایست نا سیاسی می بود، قرار داشتم. در آن زمان، این فکاهی در زبان ما جریان داشت: آن گاهی که جرمنان وارد «پاریس» می شدند، «پیکاسو» پشت کرباس نقاشیش نشسته بود و سیبی را رسم می نمود. این امر، برخورد ما را شکل می داد. باید آن جا نشست و سیبت را رسم کرد. مهم نیست که در دورا دورت چی می گذرد! من، به این اصل تا سن پنجاه سالگی در بند بودم. حالا این همشهری درونم سر بلند نموده است و به بیرون نگاه می نماید.

ش: برخی از ناول های تان، پُر از رویداد های خشونت آمیز اند. به صورت نمونه در " یخ "، انسانان با پتک و چکشی که از یخ ساخته شده اند، کوببیده می شوند. چرا جامعه « روسیه » هنوز هم در چنگال خشونت گرفتار است.؟

س: در کودکی به این باور دست یافته یا عادت کرده بودم که خشونت قانون طبعیت است. در نظام پُر استبداد « اتحاد شوروی »، فشار و زورگویی به مانند سرشی همه را با هم پیوند می داد. آن را می توان نیرو و توان شرارت بار و شیطانی ما در کشور، به حساب آورد. من این احساس را از دوران کودکستان و مکتب به یاد دارم. بعد ها، به این فکر افتادم که چرا انسانان بدون خشونت و زورگویی نمی توانند به سر ببرند. من تا هنوز به دورن این راز پی نبرده ام. بلی، به همین سبب خشونت، دورنمایه اثر هایم می باشد.

ش: حالا با دید شما، این نیروی شیطانی چگونه در « روسیه » کنونی باز تاب می یابد؟

س: این نیروی شرارت بار و شیطانی را می توان در هر پیچ و خشت دیوان سالاری ما دید. هرگاه با پایین رتبه ترین ماموری هم رو به رو شوید، او این احساس را به شما بیان می نماید و انتقال می دهد که بالاتر از تو قرار دارد. این احساس روانی ابر قدرتی است که « کرملین » را تغذیه می نماید. امپراتوری همیشه از مردمش قربانی می طلبد.

ش: پنج سال پیش، به این اتهام این که در اثرت به نام « چربی آبی گوشت خوک »، به مساله های جنسی به صورت برهنه و باز پرداخته ای، دوسیه جنایی برایت ترتیب دادند. این به آن معناست که در« روسیه »، قیچی سانسور بار دیگر غژ و غژ کنان صدا می نماید؟

س: در آن زمان تلاش بر آن بود تا مقاومت نویسنده گان را از یک سو و واکنش افکار عامه را در برابر سانسور خشن و علنی، از سوی دیگر، به چالش بگیرند. فایده یی ننمود.

ش: آیا فشاری که بر خودت وارد شد، بر دیگر نویسنده گان نیز اثر نا خوش آیندی وارد نمود؟

س: البته تا حدودی. من باید روشن و صریح بگویم که این «گرباچف» و «یالتسین» بودند که فضای باز و آزادی را برای نویسنده گان فراهم می نمودند. نویسند ه گان نی تنها آزادی آن را داشتند تا آن چی را می خواستند بنویسند، بل آن را به دست نشر بسپارند. من فکرنمی کنم چنین چیزی در آینده میسر باشد. رسانه های گروهی ــ هر شکلی را که در نظر بگیرید ــ اکنون زیر فشار دولت قرار دارند.

ش: یکی از شخصیت های داستانت لافزنانه می گوید،" حتا یک دیپلمات از « مسکو» اخراج نشد، حتا یک روزنامه نگار از برج تلویزیون به زیر پرتاب نگردید و حتا یک عصیانگری به دریا غرق ساخته نشد. " آن گاهی که این واژه گان را بر زبان شخصیت داستانت جاری می ساختی، از قتل « انا پولیتکووسکایا » روزنامه نگار حقیقت یاب، آگاهی نداشتی؟

س: این زبان سخریه را باید در نظر داشت. اما، من از روزی می ترسم که «روسیه» خویشتن را از دنیای «غرب» به صورت کلی و تمام، به انزوا بکشاند و بار دیگر مانند گذشته، دیوار آهنی در دورادورش بر افرازد. هم اکنون با تبلیغات گسترده و وسیع، گوش های مردم را در مورد این که «روسیه» باید به دژی پولادی بدل شود، کر نموده اند. هم اکنون در کشور ما، کلیسا های ارتودوکس، متعصب و گزافه گر، خود کامگی و سروری خواهی بر دیگران و سنن ملی، که در وجود برتری روسان، تبلور می یابد، پایه های یک ایدیولوژی نو را می سازند. چنین به نظر می رسد که «روسیه» را گذشته در چنگال پولادینش می فشرد و این گذشته، آینده ما خواهد بود.

ش: چگونه این عقبگرد در جهان کنونی که همه ارزش های نوین انسانی، جهانگیر و جهانشمول می گردد، صورت گرفته می تواند؟

س: « پوتین » از سزار « الکسندر» سوم، چنین نقل قول می نماید که « روسیه» تنها و تنها دو دوست دارد: اردو و بحریه. به من، به حیث یک شهروند، چنین احساس دست می دهد که این مفهوم، راه به سوی انزوا کشاندن ما می برد و معنای آن را دارد که ما به وسیله دشمنان، در حلقه محاصره قرار داریم. آن گاهی که به تلویزیون نگاه می نمایم برایم چنین می گویند که ما در ساخت موشک ها، پنج سال از مدل های امریکایی جلو هستیم. این کابوس وحشتناکی است. ما، همانند دورران « شوروی »، دشمن تراشی می نماییم. این گام بزرگی به عقب است.

ش: شما به اداره کنونی « کرملین » باور ندارید؟

ش: این گناه آنان است، نی از من.  در تلویزیون چنین نشان داده می شود که در دوران «شوروی» هم چیز گل و گلزار بود. با این دید، دیوان سالاران و اعضای ک. ج. ب.، فرشتگان بودند و دوران «استالین» چنان با سرور و شادی و انباشته از قهرمانان بود، که امروز بایست برای آن جشن برپا کرد.

ش: آیا این آگاهان و روشنفکران افسانه یی «روسیه» کجا شدند؟

س: به راستی شگفت آور است. برای من این احساس دست می دهد که قهرمانان آزادی اندیشه و بیان ــ نویسنده گان، مهاجران و فعالان جامعه مدنی ــ همه و همه یک هدف ذهن شان را پر نموده بود: سقوط «اتحاد شوری» و بس. از «الکساندر سولژنتسین» شروع کنیم. همه و همه خاموش اند و مهر سکوت بر لب زده اند.

ش: آیا در مورد « گاری کسپارف » که می خواهد نیروی مخالف را سر هم بندی نماید، چگونه می اندیشید؟

س: من به او و دیگر اعضای جنبش مخالف، مانند: « م.کسیانف » نخست وزیر سابق و «اوخاکمدا»، سیاستمدار، احترام قایل ام. اما، این گروه برای بخش زیاد مردم وجود خارجی ندارند. تنها جایی که می توان آنان را یافت «جال جهانی آگاهی» یا انترنت، است و بس. هر گاه یک ایستگاه رسانه یی، خبری پخش نماید که «کسیانف» فردا از شهر های «روسه» دیدن می نماید و با مردم گپ می زند، مدیر این رسانه باید فردای آن، به جستجوی کار دیگری بیفتد.

ش: چی باید کرد؟

س: بی هوده است اگر منتظر دگرگونی از بالا باشیم. دیوانسالاری مانند سرطانی به همه جا دویده و ریشه های محکمی به وجود آورده است. فساد بیداد می نماید. این دو، دست به هم داده و باور مردم را به دگرگونی از آنان، سلب نموده است.

ش: آیا به بیان دیگر، همه امید های از دست رفته است؟

س: به باور من، هر کس بایست شهروند درونش را بیدار نماید. « نیکولای بردیایف »، فیلسوف روسی زمانی گفته بود که «روسیه» اندیشه ها و نظریه های زیاد دارد، اما، مقدار کم آن ها خوب و به درد بخور اند. تمام سده بیست، به همین گونه گذشت. تنها در پانزده سال اخیر، روسان سر و سامانی به خود دادند. درد سر مساله در این امر نهفته است که سیران به شدت خواب آلوده شده اند. جای شگفتی است که محصلان علاقمندی خویش را از دست داده اند. در هیج جای دنیا، در میان دانشجویان چنین بی علاقه گی دیده نمی شود.

ش: آیا با وجود چنین بدبینی، مردم « روسیه » و هموطنانت را دوست داری؟

س: واژه مردم، برایم نا خوش آیند است. آن عبارت معروف «خلق های شوروی» از کودکی توسط صدای طبل و سرنا در گوش هایمان دمیده شده بود. من، مردم دقیق را که حضور شاخص داشته باشند، دوست دارم. من مردم روشن و با معرفت را که زنده گی آگاهانه دارند و نی تنها به خور و خواب مشغول اند، می پسندم. برای این که مردم را دوست داشت، باید منشی عمومی حزب کمونیست یا یک مستبد زورگو بود. «ج. برودسکی» شاعر معروف باری گفته بود: " برای من درخت، مهم تر از جنگل است. "

ش: شما در کتاب تان نوشته اید که « روسیه » به دورادورش دیواری بر افراشته که خود را از «غرب» منزوی بسازد. چرا چنین دیواری بر افرشت شده است؟

س: پس از سقوط «اتحاد شوروی» در سال نود سده پار، مقام های پیشین کارت های حزبی خویش را سوختاندند و موتر های «والگا» سیاه خویش را با تیز رفتار های سیاه مدل «سدان»، ساخت «جرمنی»، عوض کردند. ما، انقلاب خویش را غسل تعمید ندادیم. نی مقام های حزب کمونیست و نی جنرال های ک. ج. ب، از قدرت دست کشیدند. در ماه اگست نود یک، من در میان جمعیتی در برابرعمارت « لوبینکا »، ساختمان ک. ج. ب.که در آن پیکره « فلکس درژنسکی »، پایه گذار این دستگاه را سر نگون می نمودند، ایستاده بودم. چنان به نظر می آمد که به آن دوران، نقطه پایان گذارده شده است. اما، به گمان من، ما به قدرت «ا. شوروی» کم بها داده بودیم. این قدرت، در سنگ وجدان نا خود آگاه مردم، در درازای هفت دهه، حک یافته بود. جرمنی غربی، پس از اتحاد به آیینه یی در برابر شهروندان جرمنی شرق بدل شد. ما، به چنین آیینه یی دسترسی نداشتیم.

ش: شما در رشته انجینری تیل، تحصیل نموده اید. آیا آخرین برخورد با « روسیه سپید » بر سر گاز و تیل، بیانگر این واقعیت نیست که « مسکو » می خواهد اراده اش را بر دیگران تحمیل نماید؟

س: حکومت ما تا کنون به این واقعیت عادت نگرفته است که «گرجستان»، «آذربایجان» و کشور های « بالتیک» ــ یا اگر درست تر بگویم تمام کشور های پیشین «ا. شوروی»، ــ حالا کشور های مستقل اند. تصادف این که من دفاعیه خویش را درمورد انکشاف نل های تیل به حیث وسیله یی که می توان با آن ها دیگران را خفه نمود ، نوشته ام.

ش: آیا شما در این مورد به صورت روشن و مشخص چی چیزی نوشته اید؟

س: بلی. در بخشی از کتابم چنین می خوانید، " ما هرگاهی که سزار و یا شاهنشاه، ارداه فرمایند، می توانیم درب نفسگاه ها و گلوگاه ها را ببندیم و آنان را خفه بسازیم."

ش: چی بر خوردی را بایست رهبران « جرمنی » با حکومت « روسیه » در پیش بگیرند؟

س: «غرب»، بایست فریاد اعتراضش را بلند تر و بلند تر بیرون بکشد. شما بایست از روسان بخواهید تا حقوق بشر را بدون خدشه رعایت نماید. اگر همه سازش ها را کنار بگذاریم، من از خوم می پرسم که آیا «روسیه» به سوی دموکراسی ره می سپارد یا نی؟ برای من جواب مثبتی وجود ندارد. «روسیه» گام به گام به عقب، به سوی امپراتوری زورگویی و خودکامگی بر می گردد. برای ما دردناک ترین رویداد این می باشد که «غرب» با نگاه بی تفاوتی به ما بنگرد. برداشت ساده من این است که «غرب» این امر دردناک را پذیرفته است که به ما نگاهی نیندازد. این اشتباه بزرگ است. «غرب» بایست توجه جدی به ما بنماید.

ش: آیا «غرب» به درستی « روسیه » را می شناسد؟

س: بلی و نی. در « روسیه » هر گاه مقامی رشوه یی می ستاند، شگفتیی را بر نمی انگیزد. در همین حال از دولت چنین تصویری ارایه می گردد که شایسته گی پرستش را دارد و باید به پایش خم شد و برایش نذزی پرداخت. این کردار، برای شما امر پوچ و غیر اخلاقی به نظر می آید، اما، برای روسان به یک امر پیش پا افتاده و عادیی بدل شده است.

ش: در گذشته، در «جرمنی» نیز چنین برخوردی در برابر دولت صورت می گرفت، اما، این امر پس از پایان استبداد « نازی »، دگر گون شد. امروز، دولت نقش میانه رو و معتدلی را در جامعه، مانند « ا. م. امریکا »، بازی می نماید.

س: این امر به خاطر و سببی صورت گرفت و رخداد که شما دارای نظام مبتنی بر دموکراسی هستید. باری «ولادیمیر نبُکـُـف»، نویسنده روسی گفته بود، " در یک نظام مبتنی بر دموکراسی تمام عیار، تصویر رهبر کشور نباید از اندازه یک تکت پستی بزرگ تر باشد. "

پایان

 

 

 

 

 

 

 

صدیق رهپو طرزی