شماره سوم سال ششم حمل 1387 / مارچ 2008

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گویای راز پنهان

 

 

بشیر سخا ورز

 

غرض از نوشتهء حاضر تلاشی است تا سهم كابلستان را در اشاعهء فرهنگ فارسی در هند مورد بررسی مختصر قرار دهم. وقتی ظهيرالدين محمد بابر به کابل آمد، کشوری به نام افغانستان وجود نداشت، اما کابلستان با پهنایی بیشتر از افغانستان امروز بود که مرزش در شمال به رود آمو می رسید و در جنوب ادامه داشت تا رود سند.

ظهيرالدين مرد با فرهنگی بود که نه تنها به آب و هوای كابلستان دل بست، بلکه مردم این کشور را هم نيکو یافت؛ نيکو در رفتار٬ پندار و کردار. زیبايی طبیعی كابلستان همراه با موقعیت جغرافیایی این کشور که نقش مهم در توصل خطوط راه ابریشم بازی می کرد، ظهيرالدين را مسحور خود ساخت، زیرا که همراه با کاروان حله، کاروان دانش در سفر بود و از كابلستان می گذشت. ظهيرالدين تشنهء آموزش بود.

كابلستان تنها بابر را مجذوب خود نساخت، وقتی صائب از راه کابل به هند می رفت این شعر را سرود:

خوشـا عشـرتسـرای كابل و دامان كهـسـارش

كه ناخن بر دل گل می زند مژگان هر خارش

چه موزون است يا رب، طاق ابروی پل مستان

خدا از چشـم شـور زاهدان بادا نگـــــــــهدارش

حصار مار پيـــــــــــــچش اژدهای گنج را ماند

كه می ارزد به گنج شایگان هر خشت ديوارش

حسـاب مـه جبيــــــــنان لـب بامش كه می دانـد

دو صد خورشید رو افتاده در هر پای ديوارش

به صبح عـیـد می خندد گل رخســاره صبحش

به شــام قدر پهلو میزند زلف شــــب تارش

نماز صبح واجب ميـشـــود بــر پـاکـــدامـانـان

سـفیدی میکند چون در دل شب ياسـمن زارش

تعــالی الله از باغ جهــان آرا و شــــــهر آرا

كه طوبا خشک بر جا مانده است از رشک اشجارش

از طرف دیگر دانشمندان كابلستان دربار ها را عنایت بخشیدند و همراه با مغول ها در هند، فضای تعالی هنر و علم را ایجاد کردند که می توان آنرا از افتخارات تاریخی به حساب آورد. با رجوع به اثر ارزشمند زنده یاد عبدالشكور رشاد " شاعران افغانستان در هند "، تعداد شاعران پشتو را كه به اردو شعر می گفته اند می توان بیشتر از 300 شاعر گفت. يكی از اين شاعران بزرگ مومن خان مومن نام دارد؛ غزل " مجهی هم نی تمنهی قرار تا تمهی یاد هو كه نه یاد هو "، از او است كه تا امروز چون تاجی بر تارک شعر گزيدهء اردو میدرخشد. حالا می توان گمان برد که تعداد شاعران فارسی كه از كابلستان به هند رفته اند از هزاران بیشتر است.

ضرور است یادآور شد كه شاعران و نویسندگان اين خطه بودند كه بیشتر از دیگر کشور های فارسی زبان قند فارسی را به هندوستان بردند. شاعران و نویسندگان ما نه تنها شهر های بزرگ را غنای فرهنگ بخشیدند بلکه جا های، چون پنجاب، دكن٬ ملتان٬ بنگال٬ حيدرآباد نیز در زیر چلچراغ معرفت اين مردمان درخشید.

در واقع هند به سبب تشویقی که دستگاه فرمانروایان مغول بابری از شعر و هنر می کرد برای شعرا و ادبای فارسی در اين دوره، نوعی سرزمین فرصت ها تلقی می شد. از اخلاف بابر تیموری ( وفات ۹۳۷ هجری قمری ) که در هند کسب قدرت كرد کسانی چون امپراتور اکبر، نورالدین جهانگیر و شاه جهان در تشویق شعر و ادب فارسی اهتمام کردند و حمایت و نواخت آنها موجب جلب عدهء قابل ملاحظه ای از شعرا و ارباب هنر به دربار هند شد.

غلبهء نسبی عنصر فارسی در دستگاه حکام و امرای اين سلسله در اين ايام تدریجاً به جايی رسید که موجب اعتراض عناصر ترک و مغول شد و خان اعظم میرزا عزیز که خویشاوند جهانگیر پادشاه بود یک بار وی را از اين كه کار ها جمله بدست خراسانی ها افتاده است تحذیر کرد.

در دستگاه حکومت هند در اين ايام، فارسی زبان رسمی بود. به تشویق فرمانروایان و حکام اين سلسله، نه فقط کتب متعدد در تاریخ و تذکره و لغت و ادب به زبان فارسی نگارش بافت بلکه تعدادی کتب هم از زبان قدیم هندی به فارسی ترجمه شد و در تطبیق حکمت اسلامی با عرفان برهمنان هم كوشيده شد.

شعرای فارسی وقتی به اين دیار آمدند، غالبا مناصب عالی یا لااقل عواید عمده حاصل کردند. از سوی دیگر مستعدان هند هم تحت تاثیر ذوق و ارشاد آنها در شعر فارسی مخصوصاً غزل به سبک هندی، قریحه ی فوق العاده نشان دادند. شعر فارسی که سده ها پیش تحت تأثیر صرف و نحو و عروض عرب پا به عرصه ی وجود گذاشته بود و از آن دیار بیگانه تغذیه می شد، اين بار میهمان دربار مغول شده بود و شانه به شانه ی شعر هند، در اين دربار می نشست. در اين ضیافت اگر فرهنگ فارسی توانست توانایی زبانش را به رُخ بکشد، فرهنگ هندی نیز در مقابل توانست موسیقی، رقص و عرفانش را بنماياند.

اما كابلستان كه گاهی زیر پرچم مغول هندوستان بود، تا هجوم نا میمون انگلیس مهد دانش و فرهنگ باقی ماند و می توان برای اثبات اين مدعا دربار تيمورشاه پسر احمدشاه ابدالی را نام برد كه پر از شاعران و ادیبان مدبّر بود؛ دور از حقیقت نیست بگویم كه فرزند تیمور، شاه شجاع يكی از شاعران خوبی است كه بنا بر معرفت بدی كه با تاریخ دارد اين استعداد بررسی نشده است.

متأسفانه بعد از یورش انگلیس استعمار طوری جلوه داد كه مردمان اين دیار حتا توانایی خود اراديت را ندارند، زیرا كه از چند ملیت نیمه وحشی تشكيل شده اند، چه رسد به اين كه توجه به ادب و هنر در ضمیر شان باشد.

اين طومار توطئهء انگلیس در ميان همسایگان ما هم مورد اعتبار است؛ همسايگانی كه توهین بر ما در واقع توهین بر خود شان است، زیرا كه درخت گشن شاخ تاریخ ما از یک ریشه آب می خورد و همهء ما تاریخ مشترک داریم. اگر یک هندی عضو RSS ما را بدوی می خواند، آگاه نیست كه قسمتی از مهابارت در تعریف قندهار است و اگر مخملباف برای بودا های نابود شده اشک تمساح میریزد و ما را جاهل میشمارد، تف سربالا به ریش خود می افکند. باری مخملباف یگانه کسی نیست كه دانهء گندم ما را با باد ناجور می پراکند، هستند بعضی از فرهیختگان ارجمند ایران كه آيين بودايى را کمتر ارتباطی به کشور ما می دهند و اگر به خاطر چند مستشرق آگاه نمی بود، کشور ما هیچ سهمی در تاریخ نداشت. حالا اینکه چرا بوديزم ما مايدهء خوان دانشمند ایرانی شده است می تواند مود بوديزم باشد كه دانشمند موقع شناس از آن تغافل نکرده است.

برگردم به اصل موضوع كه داد و ستد فرهنگی ميان كابلستان و هندوستان در طول سده ها ادامه داشته و خودش را بر ابعاد مختلف چون هنر موسیقی، رقص، معماری و نقاشی نشان داده است و اين روند تا دو صد سال پیش هم همینطور بود، چنانکه بزرگترین شاعران هندوستان منجمله میر تقی میر و میرزا اسدالله خان غالب شعر گفتن بزبان فارسی را مباهات می شمردند. در تاریخ نزدیک اقبال لاهوری و فیض احمد فیض را می توان نام برد كه اين هر دو بی هر گونه تردیدی تأثیر فارسی زبانان كابلستان را بر هند از نظر دور نداشته اند.

نمونهء زندهء دیگر خشونت سنگ نويسندهء بزرگ پنجاب هند است كه در ادب فارسی ید طولايی دارد و هنوز با وجود کهولت سن، جوانتر از جوانتر ها می نویسد.

**************

از جمله کسانی كه با ادب فارسی در كابلستان معرفت پیدا کرد، بايی نندلال است. بايی نند لال در سال 1630 میلادی در ولایت غزنی افغانستان تولد شد. پدر او كه چاجومل [ چاچه جنو مل ] نام داشت منشی داراشكوه فرزند ارشد شاهنشاه آن روز هند، شاه جهان است كه با اين شاهزاده به غرض تصرف مجدد کابل آمده بود. ظهيرالدين محمد بابر بعد از آمدن به کابل، اين شهر زیبا را پایتخت خود ساخت، اما بعد ها کابل از دستی به دستی دیگری افتاد و هر چندی كه ظاهراً بخشی از امپراتوری مغول به حساب می رفت، صفويان ايران و ازبک های ماورإلنهر گاه گاهی قادر به گرفتن آن می شدند.

داراشكوه بعد از فتح کابل دوباره به هند برگشت اما چاجومل در غزنی ماند و به شغل منشی ادامه داد. در غزنی بود كه بايی نند لال تولد شد و همینکه 12 ساله شد، تحت تأثیر ادیبان كابلستان شروع کرد به نوشتن شعر فارسی. پدر بايی نند لال شخص فاضلی بود كه فارسی، سانسکریت و عربی را خوب می فهمید و او اوّلین کسی بود كه فرزند را با اين زبان ها و دانش دیگر آشنا ساخت.

نند لال نه تنها در شعر و زبان های مهم آن روز استعدادش را نشان داد بلکه در آموزش اصول دین اسلام نیز توانایی شگفتی بدست آورد، تا آنجایی كه بعد ها وقتی در دربار اورنگزيب بود و اورنگزيب را پرسشی در مورد اسلام پیش آمد و علمای دین نتوانستند آنرا پاسخ گویند بايی نند لال كه « گویا » تخلص می كرد به جواب پرداخت كه اورنگزيب را پسند آمد و بعد ها در بسا موارد كه ارتباط به اسلام داشت از نندی لال ( گویا ) مشورت می گرفت.

گویا در17 سالگی مادرش و در 19 سالگی پدرش را از دست داد و با از دست دادن اين دو، نند لال نخست به مشاغل دیوانی در غزنه پرداخت اما اقبالی نیافت تا بتواند به مدارج برتر برسد، پس ناگزیر ترک كابلستان كرد و به هند برگشت. او مدتی در ملتان ماند كه به عقيدهء وی جايی بود پر از گرد و کثافت كه به هیچ وجهه نمی توانست با غزنی زیبا مقایسه شود. آنروزگار، غزنی و دیگر بلاد كابلستان در مقایسه با هند زیباتر و پر جاذبه تر بودند. اين واقعیت را میتوان از یادداشت های ظهیر الدين بابر دریافت.

شهرت گویا در اين كه علوم اسلامی را خوب میدانست به گوش اورنگزيب رسید و بعد از امتحانی كه ذکرش پیشتر رفت، اورنگزيب در بسا از مسایل اسلامی از او مشو ره می گرفت و چون تبحر گویا را در علوم اسلامی می دید، آرزو می برد تا به اسلام بگراید، اما اين كه در بعضی از مآخذ ذکر رفته است كه امپراتور مغول تحت فشار می خواست گویا را مسلمان سازد دور از حقیقت است. کسانی كه ادعا می کنند گویا تحت فشار بود، گریز گویا را از دربار بهانه می آورند، در حالی كه گویا با رضایت خودش از دربار بیرون شد تا به خدمت گروگوبند سنگهـ پیشوای سکهـ ها سر نهد. زمانی كه گویا در خدمت گروگوبند سنگهـ بود، کتابی نوشت با عنوان بندگينامه كه گویند سنگهـ را سخت از آن خوشش آمد و او كه خود در فارسی شعر می سرود عنوان کتاب را تغییر داد و آن را زندگینامه نام نهاد.

گویا به استثنا يكی دو کتاب تمام آثار خود را به شمول آنهايی كه جنبهء مذهبی دارند به زبان فارسی نوشت و اين خود میرساند كه او تا چه حدی به فارسی عشق می ورزید. آثاری كه از او بازمانده اين ها اند:

1.     غزلیات

2.     زندگینامه

3.     توصیف اوصاف

4.     گنجنامه

5.     عرض الفاظ

6.     خاتمات

7.     جوت بيگاس، کتاب دعا به فارسی

8.     جوت بيگاس، کتاب دعا به پنجابی

9.     راحتنامه

10. تختنامه

به جز از جوت بيگاس و تختنامه تمام کتاب های گویا به زبان فارسی نوشته شده اند.

رویکرد و یادداشت:

1.   کلام گویا، شعر فارسی گویا، انستيتيوت سيک شناسی، چانديگر، هندوستان.

2.   آثار زنده یاد عبدالشكور رشاد، اعظم سیستانی، سایت فردا.

3.   صعود و نزول سبک هندی، بشیر سخا ورز، چند مقاله، ١٩٩٧، دهلی، هندوستان.

4.   ظهيرالدين بابر، از شكوه باغ های جهان آرا و شهر آرا كه در شعر صائب است، نامبرده است.

 

 

 

 

 

 

بشیر سخاورز