|
||||||||
|
|
از کتاب: دیوان شـمس تبریزی
مقالات شمس
تا قبل از چهار دهه اخیر، همگان شمس تبریزی را ژنده پوشی آواره و درویشی در به در می پنداشـتند و در این بحر تفکر، مسـتشـرقان بزرگ ـ از جمله نیکلسـون و ادوارد بروان ـ حتی شـادروان مجتبی مینوی ـ قدوهء محققان عصر حاضر ـ نیز مسـتغرق بودند. ماجرای سـراسـر رمز و ابهام مولانا و شـمس به جایی کشـیده بود که جمعی این قصهء غریب و خارق عادت را که غیر قابل باور می نمود، مخلوق خیال مولوی توفانزده و شـبَحی جلوه گر در اوهام او و در یک کلام، شـمس را موجودی بی وجود و دروغین می پنداشـتند. تا آنکه روانشـاد، اسـتاد اعلم، بدیع الزمان فروزانفر یک نسـخهء خطی از گفتار های پراگنده فرادسـت آورد که برخی داسـتان ها و سـخنان کوتاه و بلند و قصه ها و تمثیل های خیال بر انگیز آنها را در مثنوی مولانا بازیافته بود. پس یقین حاصل کرد که آن اوراق پریشـان، چیزی جز « مقالات شـمس » نیسـت که قرنها از دیدگاه محققان ایرانی و انیرانی پوشـیده مانده اسـت. با این همه، انتشـار «مقالات شـمس » از طرف علامه فروزانفر هنوز هم مورد باور نیکلسـون، براون و مینوی نبود، سـهل اسـت بعضی اسـتادان مسـلم ادبیات و عرفان ـ از جمله مرحوم زریاب ـ چنین اسـتدلال می کردند که مقالات را بعد ها از متن مثنوی سـاخته و پرداخته اندر، حال آنکه شـمس، طی همین مقالات کوتاه و بلند بار ها مورد تحسـین و تبجیل مولانا قرار گرفته اسـت. (1) به هر حال انتشـار اثر منیف فروزانفر که از اقبالی شـگرف برخوردار شـده بود، راهگشـای محققان و صاحب نظران دیگر گردید و با تفصیلات مسـتوفی و ممتع و حواشی و اسـتدراکات و توضیحات بیشـتر و فراگیر تر به بازار ادب آفرینان و صیرفیان سـخن عرضه شـد. از جمله اسـتاد دکتر محمد علی موحّد که با معرفی دقیق و مشـروح چند فقره آثار خطی بازمانده از روزگار زندگی مولانا و شـمس تبریزی در موزهء قونیه (2)، دینی عظیم ابوالبجمع جامعهء ادب دوسـت، فرهنگ پرور و عارف شـناس ایران کرده اسـت، می گوید: « ... مقالات، عرصهء وسـیعی را برای اهل تحقیق، با رویکرد ها و چشـم انداز های مختلف، عرضه می کند. به لحاظ لغت، سـابقهء کاربرد واژه ها، تعبیر ها و دسـتور زبان میتوان جالب باشـد، به لحاظ فواید تاریخی و اجتماعی، منبعی بسـیار غنی اسـت. در داسـتانهای مقالات، هم سـاختار کلام و هم دورنمایهء آن در خور دقت و تأمل اسـت. سـخن شـمس، آهنگین، مواج، گیرا و لحن او طنز آمیز و پر کنایه و گاه بسـیار گزنده و تلخ اسـت. اندیشـه های او نه فقط الهام بخش بلکه منشـاء اندیشـه هایی اسـت که در مثنوی پی گیری می شـود ». (3) مقالات سـحر انگیز شـمس به همان میزان که مرید جان بر کفکش مولوی را دگرگون سـاخت، اذهان مردم ادب دوسـت ما را نیز سـخت به خود مشـغول داشـت. وجیزهء حاضر، یارایی کشش سـخنان، قصه ها و سـایر گفتار های او را ـ حتی به گونهء برگزیده و فشـرده ـ ندارد، لاجرم محض حالی نبودن عریضه، یک عبارت زیبا و یک ماجرای کوتاه را از آثار مؤلفان گرامی مقالات او نقل می کنیم و می گذریم: 1 ـ آن خطاط، سـه گونه خط نوشـتی: یکی او خواندی لاغیر! یکی را، هم او خواندی،هم غیر! یکی او خواندی، نه غیر او! آن [ خط سـوم ] منم!... ( خط سـوم، ش 56، ص 39 ) 2 ـ حکایت لیلی و مجنون: حکایت لیلی و مجنون، هارون الرشـید را برانگیخت تا به هر ترفند و وتیره ای که هسـت، لیلی را به بارگاه خود کشـاند، شـاید از زیبایی خیالی و آوازهء عالمگیر او چیزی فراچنگ آورد: « چنانکه گفت هارون الرشـید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شـور از عشـق او در جهان انداخت و از مشـرق تا مغرب، قصهء او را عاشـقان، آینهء خود سـاخته اند. به خلوت درآمد، خلیفه شـبانگاه، شـمعها بر افروخته در او نظر می کرد سـاعتی و سـاعتی سـر پیش می انداخت. با خود گفت که در سـخنش در آرم شـاید به واسـطهء سـخن در روی او آن چیز ظاهر شـود. رو به لیلی کرد و گفت: لیلی توی؟ گفت: بلی، لیلی منم، اما مجنون تو نیسـتی! آن چشـم که در سـرِ مجنون اسـت، در سـرِ تو نیسـت » ( مقالات شـمس تبریزی، ص 105 ) این ماجرا در مثنوی مولانا به رشـتهء نظم کشـیده شـده اسـت، تا آنجا که گوید: « گفت لیلی را خلیفه کان تویی کز تو مجنون شـد پریشـان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیسـتی گفت خامُـش، چون تو مجنون نیسـتی » ( همان مأخذ تعلیقات و توضیحات، ص 435 ) (4) پی نویس ها: 1 ـ مثلاً نگاه کنید: خط سـوم، ص 158 ـ آ و نتایج رد و بدل شـدن پیغام ها میان آن دو توسـط سـلطان ولد. 2ـ مقالات شـمس تبریزی، شـمس الدین محمد تبریزی، تصحیح و تعلیق محمد علی موحد، انتشـارات خوارزمی، ج 2 ، 1377، صفحات مقدمه. 3 ـ بخشی از پرس و جو های اسـتاد موحد در کتاب ادبیات و فلسـفه به نقل ما از روزنامهء اطلاعات، شـمارهء 22652 ، 19 آذر 81 4 ـ گفتنی اسـت که نظیره ای از این داسـتان، نخسـت در مصیبت نامهء عطار و بعدها در دیوان وحشی بافقی نیز آمده اسـت.
|
|
||||||