شماره چهارم سال ششم ثور 1387 / اپریل 2008

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

هوالمعشوق

 

 

جایگاه زن نزد مولانا جلال الدین بلخی

 

سـمع رفیع

 

مولانا، سخنور مشفق و مهرباني است که نور سخنش چون صبح صادق عالم جان را روشن می سازد و از فروغ آن مملکت دل را منور. او هم در عمل و هم در فضل دریاست.

 از آنجا که میدانیم،عرفان مولانا، عرفان عشق است. یعنی برعکس عرفان خوف و عدل و فضل. در دنیای عرفان و تصوف بعضی از عرفا و متصوفین با خوف و ترس زیسته اند و همیشه اوقات را به زهد و عبادات سپری نموده اند. عرفان عشقی عالیترین نوع عرفان است. در عرفان عشقی انسان به وحدت میرسد.

اگر رنگینی سخن حاصلش درد نباشد، چه فایده؟ صفای باطن و صداقت در کلام او و از آن گذشته در راه سعادت و نجات عالم انسانیت، مولانا را در تمام دنیا محبوب ساخته است.

مولانا مظهر عشق، محبت و اخلاق است و در راه عشق ورزیدن، تحصیل معارف و عرفان و معرفت، میکوشد تا زنان همدیارش نیز مانند مردان از این نعمت و آزادی مسفید گردند. غرض از این نبشته، آوردن حکایاتی است که رفتار و سلوک عارفانهء مولانا را صریحاً در برابر زنان آن عصر به نمایش میگذارد. ما از این حکایات به وضاحت در می یابیم که جایگاه و شخصیت زن نزد مولانا نهایت مقدس و بزرگ بوده، به شهامت و کردار این عارف بزرگ با در نظر داشت به شرایط سیاسی و اجتماعی آن زمان، تحسین میفرستیم.

مولانا دو زن داشت:

یکی به نام « گوهر خاتون » دختر خواجه شرف الدین لالای سمرقندی که در غایت خوبی و لطافت و در جمال و کمال خود نظیر نداشت و دومی بیوهء جوانی محمد شاه تاجر، بنام « کراخاتون قونیوی » که مولانا بعد از مرگ گوهر خاتون با او وصلت نمود. ثمرهء ازدواج مولانا با کراخاتون، دختری بنام « ملکه خاتون » بود، کراخاتون از شوهر قبلی خود یک پسر بنام « یحیی و یک دختر بنام کیمیا خاتون » هم داشت.

کراخاتون، زنی بود نهایت پارسا و به مولانا محبوب تر و مهربانتر از زن اولی. در رساله های نوشته شده در مورد او بسیار بخوبی یاد شده و در حق او، زن بسیار با معرفت و مریم ثانی گفته شده. از کراخاتون که در طهارت و پاکیزگی، یاد شده، روایت است که:

« روزی حضرت مولانا در قلب زمستان با حضرت شمس تبریزی در خلوتی نشسته بودند و مولانا بر زانوی شمس الدین تکیه کرده و من از شکاف در ِ خلوت گوش ِ هوش فاسوی شان داده بودم، تا چه اسرار میگویند و در میانه چه حال میرود، از ناگاه دیدم که دیوار خانه گشوده شد و شش نفر مَهیب مردم غیبی درآمدند، سلام کردند و سر نهاده دستهء گل در پیش مولانا نهادند و تا قرب نماز پیشین به حضور تمام نشسته بودند، چنانکه اصلاً کلمهء گفته نشد. حضرت مولانا به خدمت شمس الدین اشارت کرد که نماز بگزاریم، امامتی کن. شمس الدین فرمود که با وجود شما کسی را امامتی نرسد. مولانا امامی کرده، بعد از اتمام نماز آن شش نفر کرامی اکرام کنان برخاستند و از آن دیوار باز بیرون رفتند و من از آن هیبت بیهوش شده چون خود را جمع کردم، دیدم که مولانا بیرون آمد و آن دستهء گل را به من داد که این را نگاه دار و من برگی چند از آن گل به دُکان عطاران فرستادم که این نوع گل ما هیچ ندیده ایم، این گل از کجاست و این را چه نام است؟ تمامت عطاران بر طراوت و رنگ و بوی آن گل حیران ماندند که در قلب زمستان این چنین گل غریب از کجا آمد، مگر در آن جماعت خواجهء بود معتبر، شرف الدین عندی نام که دایم به تجارت هندوستان رفتی و متاع های غریب و عجیب آوردی، چون گل را بر وی عرضه کردند، گفت، این گل هندوستان است و مخصوص در آن ولایت میروید، در حوالی سرندیب، این تحفه در روم چگونه آمده؟ خادمهء کراخاتون برگها را برگرفته باز به خانه آمد و حکایت را باز گفت، حضرت کراخاتون را حیرت یکی در هزار شد، از ناگاه حضرت مولانا درآمد، فرمود که کرا « منظور از کراخاتون است » آن گل دسته را سر بسته دار و بکسی نا محرم منما که مستوران حرم کرم و باغبان خُرم اِرم که اقطاب هندوستان اند، آن را جهت تو ارمغان آورده اند، تا دماغ جانت را قوت دهد و چشم جسمت را قوت بخشد. الله الله نیکو محافظت کن تا چشم زخم نرسد و گویند تا دم آخرین کراخاتون آن برگها را نگاه میداشت.»

همان طور که در ابتدا یادآور شدیم، کراخاتون اخلاص بسیار زیاد نسبت به مولانا داشت، او از روی محبت در پرستاری و مواظبت از مولانا لحظهء غفلت نمی کرد. وقتی مولانا هنگام نماز و حالات انبساط روحانی و کشف شهود عرفانی، اشک می ریخت، کراخاتون که زنی با درک و معرفت بود، یکجا با مولانا گریه کنان حال مینمود و پا های مولانا را بوسه میکرد. کراخاتون با اشتیاق تام عقب مولانا نماز میخواند و شرح احادیث و تفسیر کلام خدا را از زبان او آرزو میکرد و در این بابت از مولانا سئوال ها مینمود. از خداوند هنگام دعا، برای مولانا طول عمر میطلبید تا مولانا عالم را از معارف خود غرق معانی گرداند.

در این حکایت، می بینیم که مولانا نهایت اخلاص، عشق و محبت قلبی خود را نسبت به کراخاتون نشان میدهد. مولانا، تحفه ای را به کراخاتون همسرش اهدا میکند که شش نفر اقطاب حق از هندوستان، آن گل ها را از باغ خرم اِرم چیده و به مولانا تقدیم کرده اند. این تحفهء الهی نهایت مقدس و با ارج است که حتا از چشم نامحرمان باید حفاظت شود و چه اعجازی در آن نهفته است که چشم سر و سِر را قوت می بخشد، مولانا به خانمش، کراخاتون که او را از ناز « کرا» صدا میکند، با یک دنیا محبت و نوازش مثل این جملات: ... آن را جهت تو ارمغان آورده اند، تا دماغ جانت را قوت دهد و چشم جسمت را قوت بخشد...، پیشکش میکند. زهی اخلاص و زهی محبت.

بهاوالدین سلطان ولد، پسر مولانا،

با دختر شیخ صلاح الدین زرکوب بنام، فاطمه خاتون، بقول افلاکی « مریم ثانی و صدیقهء ربانی » ازدواج کرده بود.

فاطمه خاتون و خواهرش هدیه خاتون هر دو در حرم مولانا بزرگ شده بودند و از مولانا روگیر نبودند. موجودیت مولانا در حرم، تاثیر بسزایی در تربیت روحانی و عرفانی این هر دو خواهر گذاشته بود. فاطمه و هدیه نزد مولانا بسیار عزیز بودند تا حدی که مولانا روزی فرمودند: فاطمه خاتون چشم راست منست و هدیه خاتون چشم چپ من و به مادر شان، لطیفه خاتون سخت ارادت و حرمت قایل بود. فاطمه خاتون تقریبا صد سال عمر کرد و کتاب مناقب العارفین، اثر افلاکی، در دو جلد با کتاب، زندگی مولانا، اثر فریدون سپهسالار، از یادداشت ها و گفته های او بهره برده اند.

« روایت است که مابین حضرت سلطان ولد و فاطمه خاتون اندکی انفعال خاطر شده بود. همانا که حضرت مولانا مرحمت فرمود در تمهید عذر فاطمه رضی الله عنها این مکتوب را به دستخط مبارک خود نبشته بدست جمال الدین قمری ارسال فرمود. « خدای را جل جلاله بگواهی می آرم و سوگند می خورم به ذات پاک قدیم حق تعالی که هرچه خاطر آن فرزند مخلص از آن خسته شود، ده چندان غم شما غم ماست و اندیشهء ماست و حقوق و احسانها و خداوندیهای سلطان المشایخ، مشرق انوار الحقایق، صلاح الحق و الدین قدس الله روحه بر گردن این داعی وامیست که به هیچ شکری و به هیچ خدمتی نتوان گزاردن، شکر آن را هم خزینهء حق تعالی تواند خواست. توقع من از آن فرزند آنست که از این پدر هیچ پوشیده ندارد، از هر که رنجد تا منت دارم و در یاری بقدر امکان ان شاءَ الله تقصیر نکنم. اگر فرزند عزیز بهاوالدین در آزار شما کوشد، حقاً ثم حقاً دل از او بر کنم و سلام او را جواب نگویم و بجنازهء من نیاید، نخواهم و همچنین غیر او هرکه باشد، اما خواهم که هیچ غم نخوری و غمگین نباشی که حق جل جلاله در یاری شماست و بندگان خدا در یاری شما اند. هر که در حق شما نقصان گوید، دریا به دهان سگ نیالاید و تنگ شکر بزحمت مگس بی قیمت نشود و یقین دارم که اگر صد هزار سوگند نخورند که ما مظلومیم من ایشان را طالم دانم که در حق شما محب و دعاگوی نباشند، ایشان را مظلوم ندانم، سوگند و عذر قبول نکنم. والله و بالله و تالله که هیچ عذری و سوگندی و مکری و گریهء از بد گوی شما قبول نکنم، مظلوم شمایید با آنک شما را حرمت دارند، خداوند و خداوند زاده خوانند پیش رو و پس پشت. بی نفاقی و عیب برخود نهند که مجرم ماییم با آن همه ظالم باشند و شما مظلوم، زیرا حق شما و حق آن سلطان صد چندانست که ایشان کنند، والله که چنین است، و بالله که چنین است و تالله که چنین است. من اگر در روی جماعتی بسبب نازکی خویش زهی خنده کنم، حق تعالی آن روشنایی داده است که الحمدالله که بدل راست نباشم تا آنگه که ایشان بدل و جان و آشکارا با حق و بندگان حق راست نشوند و مکر را در آب سیاه نیندازند و کار ها را بازگونه ننمایند و خاک پای غلام بندگان حق نشوند، پیش رو و پس پشت و اعتقاد این پدر اینست که برین میرم و برین در گور روم ان شاءَ الله تعالی. الله الله از این پدر هیچ پنهان مدارید و احوال را یک بیک به من بگویید تا بقدر امکان بیاری خدا معاونت کنم. شما هیکل امان حقید در عالم از آثار آن سلطان که به برکت شما روح پاک او از آن عالم صد هزار عنایت کند به سبب شما بر اهل زمین هرگز خالی مبادا، آثار شما منقطع مباد تا روز قیامت و غمگین مباد دل شما و دل فرزندان شما، آمین یارب العالمین.»(2)

از این حکایت، شفقت بی حد مولانا را در مورد فاطمه خاتون احساس میکنیم. التفات، دلجویی و توجه بی اندازهء مولانا از لابلای جملات، قابل لمس بوده صداقت کلام در این امر که مولانا چگونه خاطر آزردهء فاطمه خاتون را شاد بگرداند، بخوبی و به وجه احسن چشمگیر است.

مولانا و خاتون چنگی:

مولانا با زنان اهل فن و هنر نیز دید و وا دید های داشت، از جمله یکی طاووس نام خاتون چنگی است که حکایت آن را از زبان افلاکی نقل میکنیم: « در خان ِ ضیاالدین وزیر، طاووس نام خاتونی بود چنگی، بغایت خوش آواز ِ شیرین ساز ِ دلنواز ِ جامه براز ِ نیکو دلربا و نادرهء جهان بود، و از لطافت چنگ او تمامت عاشقان اسیر چنگ او گشته بودند.

اتفاقاً روزی حضرت مولانا در آن خان درآمده برابر حجرهء او بنشست، همانا که طاووس چنگی جلوه کنان پیش آمده سر نهاد و چنگ در دامن مولانا زده به حجرهء خود دعوت کرد. حضرت مولانا اجابت فرموده از اول روز تا نماز شام به نماز و نیاز قیام نموده از دستار مبارک خود مقدار گزی بریده بوی داد و کنیزکان او را دینار های سرخ بخشیده روانه شد. همان روز شرف الدین خزینه دار ِ سلطان را بر وی عبور افتاد، عاشق و مفتون او شد و طاووس را به عقد نکاح خود درآورد. ... در شب زفاف از او سئوال کرد که تا غایت ترا این خوبی و ملاحت نبود، در این ایام چه معنی که ترا رابعهء عهد و زلیخای زمان می بینم و آن نیستی که پیش از این بودی و این زیب و زینت ترا از کجاست؟ همچنان حکایت تشریف دادن مولانا را تعریف کرد و پارهء دستار او را که برو سر بند کرده بود، باز نمود. خزینه دار دلشاد گشته به حضرت مولانا شکران ها فرستاد و مرید شد.

عاقبت کار حال طاووس چنگی بجایی رسید که حوریان قونیه و نوریان قدس مریدهء او شدند و میان ایشان صریح کرامات می گفت و از ضمیر مردم خبر میداد و مجموع کنیزکان خود را آزاد کرده به شوهران داد... »

نشست و مصاحبت مولانا با طاووس، اثرات عمیقی را در باطن طاووس سبب شده حالت درونی او را منقلب ساخت. مولانا که خود رقص و سماع را دوست داشت و فطرتش با موسیقی گره خورده بود، بر اعجازی که در حالت رقص و سماع بدست می آید، نیز واقف بود. هر گاه شور و حال و جذبه ای که از طریق موسیقی، چه سرایندهء آن مرد باشد یا زن، دست میدهد، سیر آن روحانی و ملکوتی میباشد. چه کسی بهتر از مولانا بر این اسرار میتواند آگاه باشد و هر گاه مولانای مسیحا نفس، با کسی مثل طاووس که، بغایت خوش آواز ِ شیرین ساز ِ دلنواز ِ جامه براز ِ نیکو دلربا و نادرهء جهان بود، و از لطافت چنگ او تمامت عاشقان اسیر چنگ او گشته بودند، این اسرار را در میان بگذارد و به او توجه کند، خواهی نخواهی کار او بجایی میکشد که حوریان و نوریان مریدهء او میشوند. در گلستان سعدي آمده است كه " روي زيبا مرهم دلهاي خسته است و كلید در های بسته " این مصاحبت و توجه، اخلاص و ارادت مولانا را نسبت به زن نشان میدهد.

مریده های مولانا

در عصر مولانا، زنان نیز با آن حضرت مجالس و صحبت ها داشتند و مولانا هم شرایط سماع، رقص و پای کوبی را برای شان مهیا میساخت و همواره آنها را به راه و رسم و سلوک تصوف و عرفان رهنمایی مینمود. از جملهء این زنان که از مریده ها و دل باخته گان حضرت مولانا بودند، یکی ملکه گرجی خاتون دختر غیاث الدین کیخسرو دوم از حاکمان سلجوقی است که زوجهء معین الدین خان پروانه بود. گرجی خاتون، از جملهء مریدان خاص آن حضرت بحساب میرفت که ارادت و پیوند قلبی او نسبت به مولانا تا سرحد جنون بود. از افلاکی میخوانیم که نقل میکند:

« ... ملکهء زمان، بانوی جهان، خاتون سلطان، گرجی خاتون رحمها الله که از جملهء محبان خالص و مریدهء خاص خاندان بود و دایم در آتش شوق مولانا می سوخت، اتفاقا خواست که به قیصریه رود و سلطان را از او ناگزیر بود، از آنک گزین و صاحب رای رزین بود و تحمل بار ِ نار ِ فراق آن حضرت نداشت، مگر در آن عهد نقاشی بود که در صورتگری و تصویر مصورات مانی ثانی بود و در فن خود مانی را در نقش ما فرومانی می گفت و او را عین الدولهء رومی گفتندی، او را تشریف ها داده اشارت کرد که تا صورت مولانا را در طبقی کاغذ رسمی بزند و چنانکه می باید در غایت خوبی بنگارد و گزار کند مونس اسفار او باشد. پس عین الدوله با امینی چند به حضرت مولانا آمد تا از این حکایت اعلام دهند. همچنان سر نهاد و از دور بایستاد، پیش از آنک سخن گوید، فرمود که مصلحت است اگر توانی، همانا که طبق چند کاغذ مخزنی آورده عین الدوله قلم بر دست گرفته توجه نمود و حضرت مولانا بر سر پا ایستاده بود. نقاش نظری بکرد و به تصویر صورت مشغول شد و در طبقی بغایت صورتی لطیف نقش کرد، دوم بار چون نظر کرد، دید که آنچه اول دیده بود آن نبود، در طبقی دیگر رسمی دیگر زد، چون صورت را تمام کرد، باز شکلی دیگر نمود، علیهما در بیست طبق گوناگون صورتها نبشت و چندانک نظر را مکرر میکرد، نقش پیکر دیگرگون می دید. متحیر مانده نعرهء بزد و بیهوش گشته قلمها را بشکست و عاجز وار سجده ها میکرد. همانا که حضرت مولانا همین غزل را سرآغاز فرمود که:

آه چه بیرنگ و بی نشـان که منم          کی ببینم مـرا چنان که منم

گـفــتــی اســرار در مـیــــان آور             کو میان اندرین میان که منم

کی شـــود ایـن روان من ســاکن            این چنین ساکن روان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش          بوالعجب بحر بی کران که منم

تا آخر غزل

همچنان گریان گریان عین الدوله بیرون آمد و کاغذ ها را به خدمت گرجی خاتون بردند. مجموع آن صور ها در صندوق نهاده در سفر و حضر خود با خود میداشت و در حالتی که شوق آن حضرت او را غالب شدی در حال مصور و مُشَکل می شد تا آرام می گرفت »

زنی دیگر بنام، فخرالنساء، خاتونی نهایت پارسا که با مولانا همواره دیدار ها داشت و در اکثر موارد با مولانا مشورت مینمود. مولانا هم از فخرالنساء دیدن مینمود و گاهی چنین می افتاد که صحبت شان از پاسی شب گذشته، فخرالنساء شب را بخانهء مولانا سپری مینمود.

همچنان زنان دیگر مثل: نظام خاتون و ملکه گوماج خاتون، خانم سلطان رکن الدین. کراماخاتون زنی دیگری که مولانا در باغ او سماع میکرد. این ها همه از جملهء دلباخته گان و مریده های صدیق حضرت مولانا بودند.

ارادت و اخلاص زنان نسبت به مولانا از حد گذشته، دلها در هوای محبت او قدم مي زدند و همهء آنها از شیفته گان او شده بودند. قابل تفکر است که چگونه و چرا مولانا برای زنان آن روزگاران چنین کشش و جاذبه ای داشته؟ زنان آن عصر، تمام این همه همدلی، همدردی را نسبت به مولانا از کجا احساس میکردند؟ مولانا، این مقناطیس قلب کی بود که دل ها را می ربود و چه کمالی داشت که با هرکس بر می خورد، به او سر مینهادند؟ این شراب را مستی از کجاست که هرکه جرعه ای از او می نوشید، مست و بی هوش میگشت؟ در مجالس او سخن از کجا میرفت، این سخنان چه اعجاز داشت که تخم ارادت را در زمین دل این زنان می کاشت؟ در حرف و عمل او چه می دیدند؟ این جوشش و جاذبه، این کشش و مستی و این دریای معرفت از کجا سرچشمه میگرفت؟

گویند هر چیز را قوتی است و قوت روح سماع است. زندان انسان تن او است، چون از وی بیرون آمد در راحت می افتد و راه برای عروج روحانی باز میشود. معنی تصوف نیز چنین است یه انسان در خود بمیرد و در وجود دوست زنده شود.

باز هم از افلاکی میخوانیم که نقل میکند:

« .. هر شب آدینه ( جمعه ) مجموع خواتین اکابر قونیه پیش خاتون امین الدین میکائیل که نایب خاص سلطان بود جمع می آمدند و لابها میکردند ( التماس میکردند) که البته حضرت خداوندگار دعوت کند، چه حضرتش را بدان خاتون آخرت از حد بیرون التفات و عنایت ها بود و او را شیخ خواتین میگفت و چون آن جماعت جمع شدندی و به حضور تمام منتظر گشتندی بی آنک اعلام کردندی بعد از نماز عِشا حضرت مولانا همچنان بی زحمت تنها تنها پیش ایشان رفتی و در میانهء ایشان نشسته همشان گرد آن قطب حلقه گشتندی و چندانی گل برگها برو ریختندی که به تبرک از آن گل برگها ساختندی و حضرتش در میان گل و گلاب غرق عرق گشته تا نصف اللیل بمعانی و اسرار و نصایح مشغول شدی، آخر الامر کنیزکان ِ گوینده ( آواز خوان ) و دفافان ِ ( دف نوازان ) نادر و نای زنان از زنان سر آغاز کردندی و حضرت مولانا بسماع شروع فرمودی و آن جماعت بحالی شدندی که سر از پا و کلاه از سر ندانستندی و تمامت جواهر و زرینه آلتی که داشتندی در کفش ِ آن سلطان کشف ریختندی تا مگر چیزکی ثبول کند و اما التفاتی نماید، اصلا نظر نمی فرمود و نماز صبح را با ایشان گزارده روانه می شد، و این چنین شیوه و طریقت در هیچ عهدی، هیچ ولی و نبی را نبوده است، مگر که در زمان سیدالمرسلین (ص) خواتین عرب بر او آمدندی و اسرار احکام شرعی پرسیده مستفید گشتندی و آن بر و حلال بود و از خصایص حضرتش بود و همچنان شوهران این خواتین در خدمت نایب بیرون سرا جمع آمده صحبت داشتندی و محافظت کردندی تا مردم اغیار برین اسرار مطلع نشوندی. »

افلاکی از زبان شیخ محمود، صاحب قرآن نقل میکند که:

« در خان صاحب اصفهانی، فاحشه زنی بود بغایت جمیله و او را کنیزکان بسیار در کار بودند، همانا که روزی حضرت مولانا از آنجا میگذشت، آن عورت پیش دویده سر نهاد و در پای خداوندگار افتاده تضرع و شکستگی مینمود، فرمود که رابعه، رابعه، رابعه، کنیزکان او را خبر شد، به یکبارگی بیرون آمدند سر در قدم او نهادند، فرمود که زهی پهلوانان! زهی پهلوانان! زهی پهلوانان! که اگر بار کشی شما نبودی، چندین نفوس لوامهء اماره را کی مغلوب کردی و عفت عفیفهء زنان کجا پیدا شدی. همانا که از بزرگان زمان یکی گفته باشد که این چنین بزرگی با قحاب خرابات چندین پرداختن و ایشان را به انواع نواختن وجهی ندارد. فرمود که حالیا او در یکرنگی میرود و خود را چنانک هست بی زرق مینماید، اگر مردی، تو نیز چنان شو و از دو رنگی بیرون آی تا ظاهر تو همرنگ باطن شود و اگر ظاهر و باطن تو یکسان نشود، باطل شود و عاطل گردد.

عاقبت الامر، آن خاتون جمیله رابعه وار توبه کرده کنیزکان خود را آزاد کرد و خانه اش را یغما فرمود و از نیک بختان آخرت گشته ارادت آورد و بسیار بندگی ها نمود. »

مولانا، آفتاب است و آفتاب را نشاید که بر یکی بتابد و بر دیگری نتابد.

او پاکبازی و یکرنگی را دوست داشت و آيينهء دلش به صيقل حقيقت چنان متجلي بود که صورت اسرار غيب پيش ديدهء خاطرش مانند صبح صادق بود، به اینگونه زنان رابعه و پهلوان خطاب میکرد، بلی، هر که نمیتواند یکرنگ باشد و به یکرنگی رسیدن را شجاعت و ایثار در کار است. ظاهر و باطن را یکسان آراستن، جد و جهد میخواهد و آنچه که انسان مینماید، همانگونه بودن، طریق پاکبازان و عارفان و عاشقان صدیق است.

مولانا، با یک بار ملاقات و هم صحبت شدن، مسیر انسان را تغییر میداد، او میدانست که بهترین وسیله و روش در برابر انسانها، محبت و از سر اخلاص پیش آمدن است و کلید در ِ تمام نیکویی ها تواضع و فروتنی است.همین محبت و عشق مولانا نسبت به انسان است که کلامش را اثر می بخشد و صداقت همین کلام است که جان امی و عارف را میسوزند و می شوراند. معرفت حیات دل است و قیمت هر کس به معرفت بُود و بی طهارت دل، معرفت حاصل نگردد.

مولانا عاشق انسان بود و با تربیه نمودن انسان عشق میورزید. هدف مقدس و والای مولانا این بود که، انسان را از اسارت ذهن نجات بدهد و نمیخواست که انسان اسیر و سُخرهء اندیشه باشد. غفلت حجاب دل است و هر که را دل محجوب گشت، از ساحت قبول حق و از نظر معشوق پنهان میگردد. مولانا، طریق عشق ورزیدن و پاکبازی را برای مرد و زن می آموزاند و چنین که از حکایات آورده در بالا، دانستیم، زن نزد مولانا جایگاه بسیار بالا و شامخ داشت. در آثار بزرگانی مثل، مولانا، بیدل، و غیره مشاهیر عالی مقام و عرفای وارسته، الحاقات نادرستی صورت گرفته یک عده ای از کج اندیشان که فکرت های شان در وادی اوهام و حسادت سرگردان اند، خواسته اند با این کار، تغیری را در جهان بینی این بزرگان نسبت به همنوع و پدیده های اطراف شان وارد بکنند که خوشبختانه اهل خرد و صاحبان بصیرت فریب اینگونه الحاقات را نخورده بدین باور اند که، آفتاب را نمیتوان با دو انگشت پنهان نمود. غواصان ادب و هنر همواره از دریای معرفت مولانا دّر های ثمین و جواهر نفیس یافته اند. کشتزار معرفت او چون رخسار دلبران زیبا و چون روضهء بهشت دلگشا و مانند پر طاووس آراسته است، لیکن چشم بصیرت در کار است.

خداوند، دل ما را به نور ادب روشن کند و علمی نصیب کند که از کردار نيک، جمال گیرد، زیرا میوهء درخت دانش، نیکوکاری است.

سمیع رفیع                 جرمنی

 

باز گشت به صفحه اول


 صفحه اصلی

 

 

 

 

 

 

سـمع رفیع