شماره چهارم سال ششم ثور 1387 / اپریل 2008

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

رفتن به پای مردی همسايه در بهشت

حـــقا که با عقويت دوزخ، برابر است

 

« ثورها »

صدیق رهپو طرزی

-۱-

در اين لحظه ها، آخرين ورق از تـقـويم « فصل بهار» که مدت هاست آن را در کاشانه «خود» نديده ام، و حديث نبودنش را درآن جا نیز شنیده ام، پاره می گردد.

فصلی که با همه نويد تجدد زيبايی و نو زايی، با خود چنان حادثه هايی را در سرزمين ما، به همراه آورد که هنوز هم با وجود گذشت دو دهه از يکی و نزديک به يک دهه از ديگری، جان ما را تا اعماق و تن ما را تا مغز استخوان، می آزارد.

اولی، هر گاه تعبیر « رسمی » را به کار ببريم با « قيام مسلحانه » آغاز می گردد. هنوز به گفته قدما « مَرکب » اين بيان خشک نشده بود، و طنين واژه های بهت آورش به گوش ها ننشسته بودند که اين کلمه هـا جايش را بــــه « انقلاب » که با سـرعت صفت های بی پايان ديگر، تا « برگشت نا پذيری » به آن « چسپانده » شدند، سپرد.

در آغاز با آن که تلاش صورت گرفت ــ بيش تر ناشی از حضور « ديد » کم از کم دو گونه می شد ــ تا اندیشه های انقلابی، با سر و صدا هايی برای « اصلاح ها » اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در سايه قرار داده شود، اما چند صباحی نگذشته بود که برای ديدن همه « چيز » عينک و برای شکل دهی همه « چيز » قالب های ایدئولوژی، به کار گرفته شد. ایدئولوژی به معنای باورهای خدشه نا پذير که در گوهرش پيکار جويی آرمانی و دشمن تراشی و بيش تر از همه جزم گرايی و نص گرايی « تغيير نا پذير » قرار دارد. در اين مفهوم، جايی برای اندیشه های « دیگر » باقی نمی ماند و تنوع و کثرت گرايی نظریه ها مردود، غیر قابل تحمل و دشمنانه شمرده می شود.

در شکل به شدت ابتدايی، خام و « کرايه يی » اش مـانند ما، نی تنها « ديگران » غير قابل پذيزش اند، بل « خودیان » نيز جايی در اين ميدان ندارند. به همين دليل به تصفيه به شدت هـر چی تمامتر و با سرعت دست زده می شود و جايی برای از « خود » و « بيگانه » باقی نمی ماند.

به ايــن گونه، قدرت « يـکه و تنها » که ديگر حريفی برای اين کــه بگويد « روی چشمت ابروست » ندارد، دست به يکه تازی می زند.

قدرت بلا منازعه که خود فساد زاست، و رهنمای ايدوئولوژیش که قالب های از پيش ساخته دارد، دو عنصر اصلی سمت دهی رخداد های بعدی گرديدند. قدرت، دست به تصفيه های گرانبار و با آن خُــرد سازی بيش تر « پايگاه » های « خويش » را به ميان آورد و ایدئولوژی دشمن تراشی نمود و « دگرگونی ها » يی که با بافت جامعه جور نمی آمدند و چون « پينه سر زانو » به آن نچسپيدند و بد نما ماندند، تحميل نمود. اولی، قدرت را از خط « بلا منازع و بی رقيب » بيرون کشيد، و « دگرگونی ها » با خويشتن « عصيان ها » را به همراه آورد.

کار به جايی کشيد که ديگر رمق و توانی برای « قدرت » باقی نماند و برايش پای مسلح، اما چوبين « همسايه » را به عاريت گرفت و یا « همسايه بزرگ شمالی » از سر «همبستگی » تصـميم گـرفت تـا چنين پايی را « قرض » بدهد.

اين امر، نی تنها پای « بازی » همسايگان، بل پای « بازی بزرگ » را به کشور کشاند و ديگر ما « افغانان » به بازيچه دست ديگران، صرف نظر از « دوستان » و « دشمنان » بدل شديم . ديگر « کار » به همسايه سپرده شد و حريف آن سوی بحر هايش، نيز برای گرفتن انتقام سال های پيشين، بر « انگشت افگار » و « زخم خونين » ش به شدت فشرد.

... در همسايگی مان، تحولی رخداد و با خود دگرگونی در اين جا به همراه آورد ــ در آن جا که باد می وزيد، در اين جا طوفان به را می افتاد ــ و سخن از « آشتی » زده شد. اما اين « آشتی » يک طرفی بود و به شدت زينتی .

در تحول ديگر در همسايگی ما، ديگر « قدرت » از « پايمردی » همسايه محروم شد و بر انتقالش مهر ختم خورد.

ـ۲ـ

دومی که از مدت ها پيش آب دست « همسايه ی ديگر » را با تمام وجودش نوشيده بود، باز با واژه های زيبای « ايتلاف »، « عفو »، « بخشوده گی »، « عطوفت اسلامی » و « انتقال آرام و بدون خونريزی » به صحنه آورده شد.

اين هم، با تمام وجودش زير بار ایدئولوژی قرار داشت. به همين دليل، چند روزی نگذشته بود که واژه های « فتح »، « ظفر »، « نصرت » و « انقلاب » همراه با همان صفت شکوهمند و... به اضافه اسلامی برآمده از دل ایدئولوژی به گونـه ديــگـری کـه بــوی تند « قشريت»، « ادعای کمال »، « مُريد پروری » و « مستغنی » از ديگران را می داد، جای واژه های لطيف اولی را گرفتند. 

اين بار هم نبرد از « خود » و با « خود » آغاز گرديد و تصفيه هايی که با خود خون و ويرانی را به همراه داشتند، به دل « اسلام » راه باز کردند.

به جای مبارزه ی طبقانی که لوکوموتيف تاريخ نزد اولی ها بود، « دين » به حـيث « محرک » تاريخ نشست. دترمنيزم تاريخی اولی ها، جايش را بـه « تقدير » تاريخی سپرد و انسان در هر دو تعبیر، « آزادی گزینش » را که گوهر وجودش به حساب می آيد، از دست داد.

يکی از شگرد های شگفت انگيز این است که اين بار هم پای همسـايه، اما « ديگری » و در مقابل از « جنوب » به ميان آمد. همو بود که بر قالب انديشه ها و منفعت هايش که دومی گران سنگ تر هستند، نيرو هايی را که از مدت ها پيش به « گانه ها » تقسيم نموده بود، يکی پی ديگر تعويض نمود.

***

حالا، « فصل » فرمانروايی « طالبان کرام » و « علمای اعظام » که باز هم با پايمردی « همسايه » به « امر و نهی » می پردازند، است. به « فصل » ديگری به آن ها، اگر خواب! « تامپسـن » تحقق نيابد، بايد پرداخت.

 

اين « سخن فصل » در شماره « دهم »، فصلنامه « روشنی »، در بهار ۱۳۷۹/۲۰۰۰ع. به دست نشر سپرده شد.

 

باز گشت به صفحه اول


 صفحه اصلی

 

 

 

 

صدیق رهپو طرزی