شماره یازدهم سال هفتم جدی 1388 / دسامبر 2009

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از کتاب سمیای معاصران

 

اقتباس و تلخیص: غ. ح. ارزگانی

 

نقاش اندوه..

عزیز اسوده

 

استاد غوث الدین

از هنرمندی بزرگ سخن می گوييم ـ هنرمندی که همهء هنر شناسان، همهء صورت پردازان و تصوير گران و همهء آنانيکه با رنگ و قلم در جامعه ما آشنايی دارند جز معدودی انگشت شمار، همه در برابر او زانو بر زمين زده اند افتخار شاگردی او را داشته اند.

هنرمندی استاد و صورت گری چيره دست و توانا که سبک و شيوه خاصی در نقاشی دارد و پورتريت های او بيانگر حالات و دقايق ناب و نادر ديروز و امروز ماست که کم نظير و بعضاً بی بديل و منحصر به فرد تواند بود. به تابلو ها و تصوير های او نظر بيفگنيم ـ چه چيزی دستگير مان ميشود؟

تصوير هاييکه آيينه دار حقايق و رخداد هاست، تصوير هاييکه لحظه هايی از زنده گی آدمها و حادثه ها را در مشت شان پنهان کرده اند.

در آيينه هر تصوير که مينگری غباری از اندوه را می بينی و بر کف دست هر تابلو که خيره ميشوی خط هايی از رنجهای متراکی را می يابی ـ گويی در ضمير هر يک از نقش ها فالگيری های غمگنانهء است از نقش آفرين آن، و تو پنداری که او نقش غم آفريده است و نقاش اندوه است.

و گويا ماجرا های غم انگيزی چهره نموده که باری اين صورت ساز استاد تا لبه پرتگاه مرگ نزديک شد، ولی زنده گی هنوز نميخواست اين هنرمند زنده گی آفرين، استاد غوث الدين را از آغوش خود دور کند ـ و چنان رفته بود که انگشتان ماهر او سالهای بسيار ديگر روان هستی را بر صفحه ديوار ها و کاغذ ها بدمد و بستر رنگ ها و نقش ها از عواطف هنرمندانه اش باز هم لبريز گردد.

و همين رنگ هاست که توفانی از اندوه را برپا ميکنند و بر احساس ها و عاطفه های خفته نهيب ميزنند. و يا اينهمه هنرمندی که زنده گی دستش را گرفته و از فراز و نشيب های بسياری گذر داده و اين همه اندوه و نا برابری در ذهن او مايه بسته. او سالها زنده گی ساز بود و چی بسيار لحظه هايی که دستان او و انگشتان او مايه زنده گی را در رنگها و در خط های روی کاغذ ها و تابلو ها ريخت از راهی که او آمده برويم و اين هنرمند را از همان آغاز هنر آفرينی دريابيم:

استاد غوث الدين در سال 1327 هجری در ده افغانان کابل زاده شد.

همينکه چشم باز کرد با رنگ، نقاشی و رسم آشنا شد.

جوانی استاد همزمان با روز های غم آلود تاريخ کشور ما بود. اولين آموزش های او در مسجد آغاز شد.

پدرش غلام محی الدين خان آبدار باشی معين السلطنه پس از کشته شدن حبيب الله خان به غزنی تبعيد شد.

در نخستين جشن استقلال کشور که پغمان را برای برگزاری آن آراسته بودند، غلام محی الدين خان را که در قره باغ غزنی علاقه دار بود، به کابل خواستند و در قسمت تنظيم باغ عمومی پغمان سهمی به او سپردند.

استاد در آنروزگار تحصيلات خود را به صورت خصوصی دوام ميداد و تحصيل او با آمدن به کابل نخست در مکتب اتحاد، بعد در مکتب صنايع ادامه يافت.

استاد نقاشی را از ده سالگی آغازيده بود.

در آنزمان که جنگ جهانی اول شعله ميکشيد و جهان را در پنجه می فشرد، مجلاتی از لندن به اداره سراج الاخبار مواصلت ميورزيد. اين مجلات به وسيله محمود طرزی بدسترس استاد قرار ميگرفت و استاد به تقليد از تصاوير آن نقاشی ميکرد.

نخستين مشوق او در نقاشی پدرش بود. او خود از نقاشی بهره يی داشت. در زمان امير عبدالرحمن خان يکی از صاحبمنصبان انگليسی که طبيب و هم نقاش بود، چند نفر را آموزش نقاشی ميداد، قرار شد که غلام محی الدين خان نيز یکی از شاگردانش باشد. اما نقاش انگليسی اين شاگرد را بخاطر آنکه پدرش برگد کريم بخش از شخصيت های نام يافتهء زمان امير عبدالرحمن خان بود و در مجادله با انگليس ها نقشی داشت نمی پذيرفت. بدينگونه غلام محی الدين خان به صورت پراگنده اينجا و آنجا به رسامی می پرداخت و سکيچ های پنسلی آماده ميکرد.

پروفسور غلام محمد ميمنه گی چهرۀ شناخته شدۀ نقاشی کشور ما در سدۀ اخير، کار استاد را زير نظر داشت و چنين شد که همو استاد را از صنف دوم ابتدايی به صنف سوم فرا خواند و به مدارج و مراتب بالا تر ارتقا بخشيد.

بدينگونه استاد فرخ افندی و ماستر عبدالعزيز خان که در شيوۀ کار رنگ روغنی و آبی، استاد برشنا که در اناتومی کاريکاتور و نوک آهنی استادی و مهارتی داشتند، استاد را آموزش دادند.

با پشت سر گذاشتن مکتب صنايع، فراگيری استاد هنوز ادامه داشت. طرح برخی از حکايت ها و شعر ها، نطفه نقاشی های او را بارور می ساخت.

" سال 1311 خورشیدی این شاگرد مکتب صنایع بدست استاد این مکتب کارش را ادامه داد...

استاد بعد ها سمت های ديگر نيز يافت، معاون موزيم و کارگردان و رژيسور تياتر و...

ولی او هميشه نقاش بود و تا آخر نقاش ماند...

و نقاش را بايد در آتيليه اش ديد. در ميان تابلو های ناتمام و نيمه کاره، در ميان تصوير های بی جان ولی جان آفرين و در کنار لحظه های گريز پايی که از زنده گی انسانها، حالت ها و رخداد ها به بند کشيده شده و در قاب ها زندانی شده اند.

تصوير گر را بايستی در ميان رنگها با قلم ها و مويک ها ديد که چگونه مانی وار انگشت بر صفحه ها می سايد و افسونگرانه چهرۀ زنده گی و زنده گان را پديدار می سازد.

در آتيليهء نقاشی، جهان ديگری را می توان ديد، ولی لحظه ها و خاطره های مرده يی را که باری پدرود هستی گفته اند، ولی نقاش آنها را به درنگ کشانيده و در بند و حصار رنگ ها و خطها زندانی ساخت.

به تابلو ها که مينگری انگار زلال رود خانه يی در آبگينه های شفاف گنجيده است، و مرواريد های غلطانی که در آغوش صدف ها پروازی مداوم دارند.

ساختن تابلو های تاریخی بخش ويژۀ کار استاد است.

تاريخ بسان رهواری شتابان در گذر است. تاريخ هر کشور لحظه های الماسگون و نا يافتنی بسياری را از سر گذشتانده است. تصوير اين لحظه ها را شايد بتوان برای مدتی در ليهء گفته ها و خاطره ها و ياد های سالمندان يافت و یا در سينهء سرد و سنگين کتابها و تار تاريخواره ها جست و کند و کاو کرد. مگر ميتوان به همان زيبايی و لطافت که انگشتان يک نقاش آنرا با افسونگری زنده گی می بخشيد و نفسی دوباره می دهد، در تاريخ و يا در بيان خاطره ها ديد و شناخت؟

تاريخ کشور ما اين لحظه های الماسگون را که برخی افتخار آفرين، شماری عبرت انگيز و دردناک و سرنوشت ساز تواند بود، به فراوانی به خاطردارد و کجاست دست هنرمندی که اين لحظه ها را دوباره بيافریند و جاودانگی بخشد.

استاد غوث الدين رسام برخی از اين لحظه ها را در خانه تصوير ها و در بند قاب ها زندانی کرده است و زنده گی بخشيده است که بدون شک ساختن و پرداختن تصاوير تاريخی کاری است سخت دشوار که ديدگاهی گسترده و تجربه يی بيکرانه می خواهد.

حفظ اصالت، هويت، اتوموسفير، نوع لباس و مسايلی مانند آن که تصوير های تاريخی و فرهنگی را ويژه گی می بخشيد از نظر استاد بدور نمانده. کار های استاد چه در موزيم قندهار و چه در موزيم کابل و برخی مهمان خانه های دولتی و يا ارگ و صدارت هر جا که هست همين مشخصه ها و ويژه گی ها را به خوبی پرورده است.

دريغ که بسياری از اين تصاوير به شکل های گوناگون از دست استاد خارج شده است.

چه بسيار که جامعه و شرايط و مردم بعضاً هنرمند و دانشمند را در نمی يابند و بر او جفا ميکنند، ثمرۀ کار و هنر او را با توطئه حقارت و اهانت برگزار می کنند و مقدار او را چنانکه بايست نمی شناسند، و اين از جهتی امری بديهی مينماید هنرمند بر فراز احساس و عاطفه نظر دارد او گامی و گام هايی فراتر از دگران است حقايق و رخداد های زنده گی در کارگاه انديشه و احساس او به لطف بيشتری ميرسد و بی پرده تفسير ميشود. و چنين است که مغز های متحجر و سليقه های عقب گرا و سست گام او را نمی پذيرفتند و بازده کار هنرمند و يا دانشمند متاع کس مخر و سکهء سياهی ميشود که دوباره به پيشانی خود او حوالت می گردد.

بر استاد هنرمند ما ناروا ها به فراوانی رفته است. کار های او را نا بخردانه دست کم گرفته اند، زمانی تابلوی (مادر وطن) او را به ارگ بردند و ابلهانه آنرا با گل آلودند.

گاهی ديگر از کورس نقاشی او ماليه غير قانونی و نا روا گرفتند همينکه باری هم برای آنکه استاد ديگر جلوه های نابرابر و ناروای جامعه اش را بر رخ بالای نشينان نکشد و اسرار را پرده دری نکند در پيشگاه محکمه از او خط گرفتند تا ديگر دست به نقاشی نزند، کاری که سر گذشت دانش جهان چند قرن پيش آنرا بخاطر داشت. گاليلهء ايتاليايی باری افتضاح اين بدعت را در برابر دستگاه انگيزيسيون کليسای پاپ تجربه کرد و حالاتی ديگر که مقام برين هنرمند را نيک در نمی يابند يا او را نا بخردانه وسيله ای بيش نمی انگارند. يا با آثار او، يعنی لختهء جگر او همان می کنند که بچه با بازيچه. استاد هنرمند ما پس از پنجاه سال کار، کاری سخت گرانبها و پرمایه باز هم در کنار نقاشی مشغولیتی خطير و رسمی ديگری نيز دارد.

برای آنکه بر زحمات استاد ارج گذاشته شود و تجارب هنری او را با اعتنای بيشتری ديده باشند با تاسيس اتحاديهء هنرمندان در سال 1360 همه او را به رياست اتحاديه هنرمندان برگزيدند.

هرچند پهنا و درازای زنده گی يک هنرمند را بگردی باز هم بيابان و برهوتی در برابر خود می يابی و چنان می نمايد که تازه قدم در راهی گذاشته باشی.

و چنين است زنده گی استادی هنرمند که دنيای او هماره با رنگ وخط و صورت آراسته و آزين يافته، او هر بخش رسامی را آزموده، مجسمه ساخته، سکيچ های پنسلی آماده کرده و تابلو هايی از رنگ روغنی آبی و مناظر گوناگونی از حالات اندوه و شادی را نقش بسته است.

تابلو های او آيينه دار زمانی معين نيست از ديرزو از امروز و از فردا پرده بر ميدارد.

زمانی در موزيم تکت های پستی را ساخت. قديم ترين تکت پستی کشور ما را که متعلق به زمان امير شيرعلی خان است در هفتاد و ششمين سال تاسيس آن آماده کرد و تکت های ديگر به مناسبت های ديگر روز جشن پشتونستان استرداد استقلال وطن و...

همينگونه گاهی هم به ساخت پوستر ها پرداخت.

بيشتر کار های استاد به رنگ روغنی و آبی است و در اين شيوه نيز بايد نقاش آميزش چار پنج رنگه گوناگون را بروی هم از آغاز کار ريختن رنگ نخست به روی کاغذ بداند.

هر چند در حق او نا روایی هایی روا داشته اند. و از اشتراک او در دعوت هاییکه در خارج از او به عمل می آمد جلوگيری ميکردند، آثار او در تالار نمايشگاه های بين المللی و داخلی بسياری راه جسته است. در هند، در مصر، در آسيای مرکزی، در ماسکو و هر يک از اين نمايشگاه ها برای استاد ره آوردی از پيروزی و افتخار داشته است.

جايزه اول ـ نشان مطلا و رشتين و تحسين نامه ها.

استاد به کار نقاشان معاصر علاقه مندی هايی داشت: به کار استاد همايون اعتمادی و کار استاد مشعل، در ميناتور به کار استاد کريم شاه، در منظره و پورتريت، سکيچ و رنگ آبی به کار استاد غلام علی اميد.

زنده گی رقت بار اين هنرمند را به تياتر نيز کشانيد، تا بدانجا که برای نخست بحيث آمر موسسه پوهنی ننداری مقرر شد، بعد ها وقتی استاد عبالرشيد لطيفی کارش را بحيث رئيس در اين موسسه آغاز کرد، استاد غوث الدين به سمت معاون پوهنی نندارتون کار ميکرد و ضمناً ديکوراتور، رژيسور، مکياژ و حتا بازيگر نمايش های آن بوده است.

استاد با هنر موسيقی نيز بيگانه نمانده است. موسيقی را نزد استاد نبی گل فرا گرفت با ريزه کاری های آن آشنا شد. ويلون را از فرخ افندی و تالهايی از تپله را نيز از چاچه محمود پدر استاد هاشم آموخت.

دنيای هنرمند، دنيای ديگريست، دنيای احساس ها الهام ها، عواطف، رنج ها و شادی هاست و همهءاين رنگها که خود بيانگر حالتيست. الگو ها در هنر هنرمند مايه می بندد، نقاش در اين دنيا در سايه روشن خط ها و رنگها دنيای حالتها و احساس هايش را ميسازد، و سرنوشت عاطفه ها را ترسيم می کند.

حالا پس از سالها کار و آفرينش، استاد خسته است. آنگونه که سنگ ها به اعماق سرازير ميشوند، غم ها به غمخانه روی می آورند، و برای آن چه نشستگاهی مقاوم تر از دل هنرمند سراغ توان کرد که صبورانه کاروان اندوه را به سرزمين دلش بار ميدهد. و در تلطيف احساسش از آن مايه بر ميدارد. مگر نه اينست که اندوه و رقت احساس و عاطفه گاه و بيگاه گريبانش را ميگيرد خود مايه آفرينش او میشود. تا از این پرده آن سو تر بنگرد، حقیقت های برهنه و ژرفی های آشکاری را لمس کند که ديگران را بدان دسترسی نيست و اين ديوار هنرمند را از ديگران جدا ميکند.

او را که بهتر می بيند بهتر ميشنود بهتر در می يابد و وقتی اين دريافت و برداشت ها را دوباره عرضه ميکند، آن او را لطيف تر زيبا تر دلپذير تر دل انگيز تر و انسانی تر از بازده ديگران مييابی.

درد و بيماری اين هيولای نابکار بر پيکر خستهء اين هنرمند و بر قلب او گاه چنان هجوم می آورد و گلويش را به سختی می فشارد که آب دهانش می خشکد. با اينهمه اين استاد هنرمند که تابلو های بسياری آفريده و شماره آن به چار هزار ميرسد، هنوز هم با همه خسته گی و پيری نقاشی ميکند و هنوز هم انگشتان او که از شدت درد ميلرزد و ورم کرده است خط ها را کنار هم رسم ميکند و دنيايی از رنگ احساس و زنده گی را می آفريند و چنين است زنده گی يک هنرمند و ما برای او سالهای بيشتر عمر و تابلو های بيشتر نقاشی آرزو داريم.

جوزای 1362

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين مطالب را با استفاده از صحبت هاييکه شخصاً با استاد بزرگوار داشته ام، نگاشته ام، و به خاطر دارم وقتی من اين برنامه را می نوشتم و حتا زمانيکه اين برنامه از تلويزيون به نشر ميرسيد برای استاد چه شوق و شعف شگفتی آوری دست ميداد زيرا او نا باور بود که چنين برنامه در مفاهمه با وی از تلويزيون به نشر برسد. من اين خاطرۀ گرامی را همواره به خاطر دارم. (عزيُز آسوده)

 

 

باز گشت به صفحه اول
 صفحه اصلی