شماره اول سال هشتم جدی 1388 / جنوری 2010

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اقتباس وتلخیص از"مزرعه دهقان"

غلام حسن ارزگانی

زنده گی نامۀ حاجی غلام سرور متخلص به دهقان "کابلی"

 

ز سبک پری چو خورشید نگرفتم آشیانی            ز کجا طلوع کردم؟ به کجا غروب کردم؟

در زمانه های بعد بابر، که کابل شهر دروازۀ هند شد ـ شخصی از میرزا زاده های منسوب به خانواده الغ بیگ معروف در یکی از قلعه های چهاردهی برای همیشه مسکون گردید. او درست در همین دهبوری امروزی ( که در تـُرکی به معنی قریه گرگ است) زمین گرفت و قلعه ی آباد کرد که تا همین اواخر پا برجا بود. آخرین خلف فامیل میرزا محمد اعظم چغتایی بود که در مستوفیت کابل در زمان امیر حبیب الله خان رتبۀ (دفتری) داشت. در سال 1282 هـ ش مطابق 1904 میلادی از صلب میرزا محمد اعظم و از بطن فاطمه دختری احمد جان نام پسری بدنیا آمد که او را غلام سرور نام گذاشتند. این پسر در سن 5 ـ 6 نزد ملا سراج الدین نام و پدر میرزا و فامیلش قران و کتب سواد معمول وقت "حافظ و گلستان سعدی" را فرا گرفت و در 15 الی 20 سالگی خط میرزایی نستعلیق را به شیوۀ مرحوم میرزا محمد محسن معروف که پدرش همکار شان بود، در همان دفتر یاد گرفت. دهقان اول در وزارت مالیه امانیه میرزا شد و بعداً شامل مکتب حکام گردید. مدت کوتاهی در هزارۀ پنجشیر و استالف علاقه داری کرد که در این وقت عشق مجاز سراغش آمد و سپس به حقیقت کشیده شد. چنانکه خودش در مثنوی "سرگذشت" میگوید.

صید عقاب مجازم کردند           لقمۀ چنگل بازم کردند

هدف ناوک نازی گشتم              بسمل عشوه طرازی گشتم

بچه فرزند به دلال شدم               نوکر هندو و رمال شدم

آنقدر عشق مجازم بربود             که مرا بندۀ یک بنده نمود

آنقدر واله و حیران گشتم             که ز دل بندۀ جانان گشتم

من وفا کردم و او کرد جفا           دادند از غیب مرا مزد وفا

دور معشوق مجازی گشتم           سوختم تا که نمازی گشتم

چه مجازی که حقیقت یارش           ماه و خورشید چو خدمتگارش

این حالت جذب و بیخودی که در سالهای 1306 ـ 7 خورشیدی پیش شده بود. تقریباً 4 ـ 5 سال یعنی 1313 ـ 14 دوام کرد. اما او که در معرض تغییرات شدید درونی و روحی قرار داشت. شغل پدری و آبائی کار ماموریت سرکاری را برای همیشه ترک کرد و سالهای زیاد به سیر آفاق و انفس مشغول گشت. و در سه شهر باستانی غزنی، هرات و بلخ میگشت و از خاک سنایی ها، جامی ها و جلال الدین ها الهام های عرفانی میگرفت. مدتها در هرات ماند. به گازرگاه و خیابان ها رفت و آمد داشت و ساعت ها در مزار پیر هرات و تربت شیخ جام و در کنار هریرود می نشست و با ادبا و شعرای هرات"استاد عبدالحسین توفیق، مایل هروی، عاطفی، شایق و محمد حسین طالب قندهاری " و دیگر ادیبان محشور شد. او مثنوی " بخت و طالع" خود را که یک نظر ماحول اجتماعی کشور است تحت تاثیر صحبت های ادبی و تشویق آنها منظم کرد. آنگاه سفری به ایران نمود و فرصت مرور آثار کلاسیک دری را نیز در آنجا پیدا کرد به ادامه این ملاقات های ادبی و تاثیرات بعد از آن بکابل آمد شاعر نابینا، باقی قایل زاده کابلی و طالب همدم او گشتند بسمل، شایق جمال، قربت و خسته هم بدیدارش می آمدند و گاهی به خواهش و اصرار پایش را به مشاعره می کشاندند.

استاد خلیلی هم در سالگرد مولانای بلخی شعری از دهقان خواست که مثنوی "خلاصه مثنوی" را در آنوقت سرود. وقتی سعید نفیسی محقق ایرانی به کابل آمد در یک تصادف، دهقان را دید و چندین بار به دیدارش در محلی که دکانش بود آمد و با او صحبتهای شاعرانه و صوفیانه نمود...

دهقان به اثر عشق، در کنار دریای کابل شاعر شد و وقتیکه عارف شد شعر بهترین زبان معانی مرموز عرفانی او مثل همه عرفا گردید. دهقان با وجودیکه طبیعتاً شاعر بود و استعداد و قریحۀ ادبی فوق العاده یی داشت، به شاعری توجه و اشتغال دایمی نداشت. اگرچه تحصیلات ادبی و علمی مثل مولای بلخی نداشت. اما شعرش بیانگر زبان تصوفش و بیان عرفان و معرفتش بود. به این نسبت با وجود شعر شناسی، ذوق و نازک اندیشی و درک الگو های عالی سعدی و حافظ به فحوای گفتۀ دلدارش " قافیه نمی اندیشید " و گاهی " گناه " را با " گیا " هم قافیه میساخت و میگفت:

" خوب است که چون آبله های کف دهقان     گر قافیه تنگی کند پیش براییم".

مثلیکه در یک مثنوی میگوید. من عارف هستم و گویندۀ امر و در شعر دیگری میگوید:

نه منم شاعر صورت که ببافم خم زلف

نه منم هندی و جوگی که بچینم خط و خال

نه شکایت کنم از کشمکش دَور فلک

نه حکایت کنم از طنطنۀ خواب و خیال

عاشقم من اگر نوبت ساقی برسد

دو جهان را بدهم بر قدح مالامال

مستی عشق، بیاورده چنینم بخروش

غلغل شیشه ام انداخته در قال و مقال

در حالیکه او را از شاعری عار نمی آمد و میدانست که در هر صد قرن عطاری میآید و حافظ را عشق ربان داری میگفت. موقف خود را در شاعری چنین بیان میکند.

ناله بمنزل رسید صوت جرس پا گرفت

ور نه به این کاروان سعدی مضمون بودم

گاه سعدی و گهی حافظ و گاهی دهقان

عشق هر روز ز ما نام دگر میخواهد

دهقان گذشته از با عظمت یاد کردن " فردوسی، نظامی" مثنوی سرایان رزمی و بزمی و تذکر عمیق معانی و شرح رموز مثنوی های عرفانی" سنایی و بلخی" به جمال و کمال اشعار" سعدی و حافظ" غزلسرایان بزرگ معتقد بود. در اشعارش از خیام و جامی یاد و از بیدل استقبال کرده است. این برداشت دهقان، شعر شناسی و سخن دانی او را بوجه احسن میرساند. او شعر خوب را از حیث شکل " لفظ " و مضمون " معنی " میشناخت و ستایش میکرد. و در حالیکه عصر زنده گی او در کابل مصادف به اثرات عمیق سبک هندی و شهرت صایب، کلیم، و بیدل بود. اگرچه غالباً به این سبک و زبان ادبی این شعرا بیشتر غزل سروده و تراکیب و جملات شبیه آنها را استقبال کرده و خود ساخته و حتا به استقبال بحر های دشوار و طویل مانند بیدل رفته اما مزایا و خصایص و غزلیات حافظ و مولوی را از نظر دور نداشته، از نگاه لفظ اگر در استقبال آنها موفق میشد فوق العاده مسرور میگشت. طوریکه در استقبال قصیدۀ بیدل موفق است. بطور مثال:

در طلوع فیض صبح آیینه شد آفتاب

صاف دلی در کجاست تا شود عالیجناب

تیغ فلک نیم کش حلق فلک نیم بر

قرص صبا نیم رنگ مرغ سحر نیمخواب

از استقبال غزل های حافظ نیز بخوبی بدر آمده که معاصرینش به آن نایل نشده اند. از معاصرین غزل های بسمل و قربت را در کشور و بهار و شهریار را از ایران می پسندید. در اوایل شاعری در هرات با شعرا و فضلایی که قبلاً نام برده شد آشنا شد و در آخر عمر پور غنی و نگهت به مصاحبت ادبی او میرسیدند. شاید مجموع اشعار دهقان به سه هزار بیت برسد که یکصد و چند پارچۀ آن غزل ده تا پانزده مثنوی و رباعی و قصیده باشد. دهقان در اوایل جوانی برای عشق و بعد ها به تصوف و گاهی برای تفنن و ذوق شعر سروده، هیچوقت شعر فرمایشی نگفته فقط یک دو بار به اصرار و تشویق شعرای معاصر در یک یا دو مشاعره اشتراک کرده است.

چنانکه خودش میگوید:

سلطنتم اگر رسد بر در کس نمیروم

سلی فقر میخورم منت شاه نمیکشم

****

ای همای سلطنت بر میفگن سایه یی

خانه در ویرانه دارم بس بود بال و پرم

دهقان پس از تشرف به حرمین وقتیکه بکابل رسید زمین های آبایی دهبوری را برای معارف فروخت و در حصۀ سه دوکان چنداول و سرای شیر احمد دکان قالین فروشی باز کرد که در 24 ـ 30 و 40 سال آخر حیاتش در کلبۀ عارفانه خویش انزوا اختیار کرد و در حیات تاملی عمیق که مخصوص عرفای فقیر است، چنان فرو رفت که همه ماحول خویش را فراموش میکرد. و بلاخره با سرودن این آخرین بیت خویش:

مرغ روحم به وطن میل پریدن دارد

چون کبوتر دلم از شوق تپیدن دارد

دهقان در شب دوشنبه 11 حوت 1354 خورشیدی مطابق 1975 م چشم از جهان پوشید و در گلخانۀ چاردهی کابل بخاک سپرده شد. روحش شاد باد و نامش برای همیشه جاویدان باد.

اینک بطور نمونه یکی از غزل های دهقان این عارف فقید را به نوشته میآوریم.

بتخانه نشین

بتخانه نشین استم از کعبه سخن دارم

عیب است مسلمان را زین کیش که من دارم

هر هشت بهشت اینجا در دامن یک مست است

کوثر به گدا بخشد ساقی یی که من دارم

تا جان ندهم جانان هرگز ننماید رخ

جز مرگ علاجی نیست این درد که من دارم

از دود درین صحرا گیرید سراغم را

من دوزخی عشقم در شعله وطن دارم

گر پوش مزارم را از برگ گیاه سازید

دهقان همین دشتم از سبزه کفن دارم

هم رند همین باغم هم شیخ همین صحرا

در مغز نمی گنجد معنی یی که من دارم

 

 

 

باز گشت به صفحه اول
 صفحه اصلی
 

 

غلام حسن ارزگانی